[1] Circular logic: منطق دوری، نوعی استدلال است که در آن پیشفرضها گزاره را تایید میکنند، اما همین گزارهها خود پیشفرضها را تایید میکنند. در چنین شرایطی، دور باطلی ایجاد میشود که در آن هیچ اطلاعات مفیدی به اشتراک گذاشته نمیشود. م-
[2] function
[3] Tectonics: فن ساخت، شیوهای که عناصر معماری کنار هم قرار میگیرند تا یک کل ساختاری و زیباشناختی را بسازند؛ ترکیب هنر و فن در ساخت فضا. م-
[4] Garry Stevens
[5] Borromini: فرانچسکو بورومینی (۱۵۹۹ –۱۶۶۷) معمار ایتالیایی مشهوری که رقیب همیشگی برنینی محسوب میشد.
[6] Zygmunt Bauman
[7] vocation
[8] Randall Collins
[9] :Quantity Surveyingبه فرایند اندازه گیری مقدار مصالح مورد نیاز برای اجرای یک پروژه یا محاسبهی مقدار مصالح به کار رفته در یک پروژه اجرا شده گفته می شود. م-
[10] Bill of Quantities
[11] RIBA Plan of Work
[12] Modernity and Ambivalence
[13] Indra McEwen
[14] Peter Eisenman
[15] Osmotic: در وجه استعاری، به چیزی گفته میشود که به تدریج و بدون تلاش مستقیم، از جایی به جایی منتقل میشود، یا بهطور طبیعی و بیوقفه در یک فرایند طبیعی جذب یا انتشار اتفاق میافتد. م-
[16] Burton Bledstein
[17] : Ivan Illich کشیش، فیلسوف و نظریهپرداز اجتماعی اتریشی-آمریکایی بود که در نیمه دوم قرن بیستم به شهرت رسید. او منتقد سرسخت نهادهای مدرن مانند آموزش رسمی، پزشکی سازمانیافته و توسعهگرایی بود و آنها را ابزارهایی برای بیقدرتکردن مردم میدانست. آثار مهم او مانند جامعه غیرمدرسهای و ابزارهای بازدارنده بر خودبسندگی، مشارکت مردمی و نقد تکنوکراسی تمرکز دارند. م-
[18] Nicholas Smith
[19] political rectitude
[20] Roberto Mangabeira Unger
[21] Gillian Rose
[22] Lefebvre
[23] John Shotter
[24] decontextualized
[25] Built environment
[26] Habraken
[27] John Chris Jones
[28] Cedric Price
[29] Jonathan Hill
[30] : from poststructuralism to the structure of posts تیل در اینجا با تضاد بین دو معنای واژهی “structure” و “post” استفاده میکند تا گسترهی وسیع آموزش معماری را نشان دهد که از مفاهیم انتزاعی تا مفاهیم انضمامی را در بر میگیرد. متاسفانه راهی برای حفظ این بازی کلامی در ترجمهی فارسی وجود نداشت. م-
[31] John Forester
[32] sense-making
[33] object- making
[34] John Caputo
[35] ethics
[36] morals
[37] statics
[38] dynamics
[39] Franz Schulze
[40] Karsten Harries
[41] Zygmunt Bauman
[42] Emmanuel Levinas
[43] Architects Registration Board
[44] Tom Spector
[45] American Institute of Architects
[46] communitarian
[47] Alasdair Macintyre
[48] Barbara Herrnstein Smith
[49] John Caputo
[50] The Ethical Function of Architecture
[51] Karsten Harries
[52] Postmodern Ethics
[53] Hans Jonas
[54] Carol Gilligan
[55] Architecture and Utopia
[56] Spaces of Hope
[57] spatiotemporal
[58] Formative contexts
[59] Roberto Mangabeira Unger
[60] False Necessity
[61] Formative context
[62] Wings of Desire
[63] androgynous
عاملیت معمارانه
جرمی تیل
ترجمه فرزاد محمدی
مفقودالاثر
اخیراً تحقیق بسیار بدی انجام دادم. این تحقیق در یک مهمانی پر از معماران، در مقر اصلی انجمن سلطنتی معماران بریتانیا (RIBA)، انجام شد. بهطور تصادفی از شش نفر از این معماران پرسیدم که حروف RIBA مخفف چیست. سه نفر گفتند “Royal Institute of British Architects” (انجمن سلطنتی معماران بریتانیا). دو نفر گفتند “Royal Institute of British Architecture” (انجمن سلطنتی معماری بریتانیا). یکی از آنها در حالی که مست بود گفت “Right Ignorant Bunch of Assholes” (یکمشت احمق ازبیخ نادان)، اما چون مست بود، متأسفانه باید از جامعهی آماری غیرعلمی من حذف شود. پاسخ پنج نفر دیگر بازتابی از سردرگمی رایج در میان معماران و در درون خود RIBAبود. منشور سلطنتی، که در سال ۱۸۳۷ اعطا شد، اهداف این نهاد را چنین بیان میکند: «پیشبرد معماری و ترویج کسب دانش در زمینهی هنرها و علوم مختلف مرتبط با آن.» بنابراین منطقی خواهد بود که فرض کنیم حرف “A” مخفف “Architecture” (معماری) است، اما درواقع مخفف “Architects” (معماران) است. یعنی «انجمن سلطنتی معماران بریتانیا».
این سردرگمی در تأسیس خود RIBA نیز به چشم میخورد. در اصل، این اقدامْ شکلی از «صیانت از نفس» بود. خصلت اساسی همهی حرفهها این است که خودشان را از الباقی حوزههای عادی متمایز میکنند؛ حرفهها قلمروهایی را تعیین میکنند تا کنترل بهتری بر آنها داشته باشند و از این طریق برای خودشان شأن و قدرت اقتصادی دستوپا کنند. اما منفعتطلبی شخصی آشکاری از این دست چیزی نیست که بابتش به کسی منشور «سلطنتی» اعطا شود، و بنابراین در منشور از تاسیس RIBA با گزارههایی دربارهی معماری و نه دربارهی معماران یاد شده است، با این معنای ضمنی که پیشبرد این مقوله به نوعی در راستای منافع وسیعتر عمومی است. اما این مسئولیت به «انجمن معماران» (و نه معماری) تفویذ شده است و این تایید میکند که کنترل این قلمرو دانش، که معماری نام دارد، در انحصار معماران است. زیر ردای زرین منشور سلطنتی، کل این عملیات اساساً خوشخدمتی به خود معماران است: در یک دور باطل1، معماران تعریف میکنند که دانش معماری چیست، و بنابراین تنها خودشان میتوانند آن معماریِ خودخوانده را عرضه کنند.RIBA در این امر تنها نیست؛ واژهی «معمار» تقریباً در عنوان همهی نهادهای ملی معماری وجود دارد. معنای ضمنی آن روشن است: معماری را معماران تعریف میکنند. همچنین، با بهرهگیری از معنای دوگانهی واژهی معماری کنترل مضاعفی اعمال میشود؛ این واژه هم به این فعالیت حرفهای اشاره دارد و هم به نتایج فعالیت. بنابراین معماران چنین فرض میکنند که میتوانند کل حوزهی معماری را، از فرایندهای درونیاش گرفته تا محصولات بیرونیاش، تعریف و کنترل کنند.
بیانیهی تاسیس «انجمن معماران بریتانیا» این نظام بسته، و منافع آشکار آن برای حرفهی معماری، را کاملاً برملا میکند. در بند دوم آمده است که این انجمن «مسلماً برای کل کشور سودمند خواهد بود، زیرا در پیشگاه افکار عمومی مسئول هدایت و حفظ سلیقهی ملی است، و نیز نهادی را فراهم میآورد که افراد بتوانند برای کسب تکلیف در امور حرفهای به آن رجوع کنند». یعنی: فقط ما، معماران، میتوانیم سلیقه را تعریف کنیم، و برای راحتی شما، مردم عوام، گرد هم آمدهایم تا بهتر به شما مشاوره بدهیم. اختفای سودجویی شخصی پشت نقاب منافع عمومی کمال پررویی است. بسیاری از مردم، بهویژه مردم عادی، مدعیاند که از آن افتتاحیهی خودپسندانهی نخستین گردهمایی معماری بریتانیا در سال ۱۸۳۶ تا کنون در بر همان پاشنه چرخیده است.
این حد از خودپسندی صرفاً در بستر آن نظام اعتقادی امکان بروز دارد که معمار (بهعنوان متخصص) را با معماری (بهعنوان حرفه)، با معماری (بهعنوان عمل)، و با معماری (بهعنوان محصول) ادغام میکند؛ زیرا فرض میکند زنجیرهای برقرار است که از طریق آن فضایل منتسب به فرد متخصص ــ که سرچشمهی همین خودپسندی است ــ به محصولات نهایی، یعنی ساختمانها، منتقل میشود. انجمن سلطنتی معماران بریتانیا در طول تاریخ عامل تداوم همین ادغام بوده است؛ گاه در نقش نهادی علمی که هدفش ترویج دانش متخصصان این حوزه از طریق سخنرانیها و گزارشها، تنظیم آن دانش از طریق تأثیرگذاری آموزشی، و حفاظت از آن دانش از طریق کتابخانهاش بوده است؛ گاهی در نقش یک اتحادیهی صنفی، برای دفاع از منافع حرفهای در برابر تهاجم بیامان نقشهبرداران و مهندسان، و برای مقابله با مطالبات سیریناپذیر کارفرمایان و پیمانکاران؛ گاهی در حمایت از عمل معماری از طریق مشاورهی حقوقی و تجویز «بهترین شیوهها»؛ و گاهی در معرفی و تبلیغ محصولات معماری از طریق نمایشگاهها و نظامهای جوایز. پس جای شگفتی نیست که رئیس RIBA ــ همچون دیگر چهرههای بینالمللی معماری ــ این کلاههای گوناگون را با قدری ناراحتی بر سرش میگذارد. این مرد (چون او همواره مرد بوده) در هر لحظه دقیقاً نمایندهی چه چیزی است؟ کلاه پَردار اهداکنندهی جوایز را بر سر میگذارد، و تنها چیزی که ناظر بیرونی میبیند کلاهپشمی محافظهکاری صنفی است. کلاه فارغالتحصیلی رهبر تحصیلکرده را بر سر میگذارد، و توقع اعضا کلاه شاپوی تجار است. اینهمه تعویض لباس باعث میشود که خود حرفه مفقودالاثر شود.
این ادغام عناصر ناسازگار درواقع هیچ لطفی در حق حرفهی معماری نمیکند، اما با این عقیده که زنجیرهای مستقیم و فضیلتمند میان «متخصص – حرفه – عمل – محصول» وجود دارد، همچنان دودستی به آن چسبیدهاند. با این حال، حفظ اعتقاد به ادعای انتقال مستقیم ارزشها در امتداد این خط دشوار است: این زنجیرهای است که هرچه در آن جلوتر برویم گسستهتر میشود؛ معمار بهتدریج، در حلقههای رخدادپذیرتر و رخدادپذیرتر، اقتدار خود را از دست میدهد. سستترین حلقه حلقهی پایانی است: جایی که ساختمانها، بهعنوان محصولات، نهایتاً در معرض نیروهایی قرار میگیرند که بسیار فراتر از کنترل مستقیم معمارند و این را میتوان پاشنهی آشیل حرفهی معماری دانست. هیچ حرفهی «قوی» دیگری نیست که بهجای دانش تا این اندازه با اشیاء پیوند خورده باشد؛ حقوقْ اجرای دانشی مدون و قانونمند است، پزشکی از طریق رویههای تابعِ دانش تخصصی تعریف میشود. این دو حرفه از طریق کنترل دائمی بنیان دانش خاصشان میتوانند خود را از بیرون محافظت کنند. اما حرفهی معماری، به دلیل نزدیکیاش با اشیاء، با همهی وابستگیها و سیالیت آنها، نمیتواند مدعی این نوع خودآیینی باشد.
تنها راه برای جلوگیری از این افت بارز اقتدار حرفهای، که در مسیر حرکت از حلقهی متخصص به حلقهی ساختمان رخ میدهد، بازگرداندن آن حلقهی نهایی، یعنی بنای در معرض نیروهای بیرونی، به داخل چرخهای بسته است: متخصص حرفه را تعریف میکند، حرفه عمل را سامان میدهد، عمل بناها را تولید میکند، و این بناها به نوبهی خود دانشی را تعریف میکنند که متعلق به همان متخصص است. راه رسیدن به این حلقهی بستهْ محدودسازی دانش معماری به بخشهای تحتکنترل معماران است. و این ما را بازمیگرداند به ویتروویوس، این دَوالپای روی دوش معماری، و به نسخهی مدرن سهگانهی او: عملکرد2، ساختشناسی3 ، و زیباییشناسی. اینها حوزههاییاند که معماران احساس میکنند میتوانند دانش تخصصی خود را در آنها به کار گیرند: عملکرد بهمثابهی چکیدهای از پیچیدگیهای کاربردی، ساختشناسی بهمثابهی قانونمندسازیِ نوسانات ساختوساز، و زیباییشناسی بهمثابهی «حفظ سلیقه» از طریق نظریههای فرم و ترکیببندی. این مرزبندی مستلزم حذف سختگیرانهی جنبههای اجتماعی و سیاسیای است که فراتر از کنترل معماران تلقی میشوند؛ و بدین ترتیب، معماری به شرایط تحتمدیریتش محدود میشود.
این کنترل دانش منجر به انحصار حرفهای میشود. جنبهی کلیدی این سازوکارْ همان دَوَرانی بودن آن است، زیرا در این حلقهی بسته است که «خودآیینی» پایهریزی میشود. همانطور که گری استیونز4در تحلیل دقیق خود از حرفهی معماری اشاره میکند، معماری «همچون سایر حوزههای فرهنگی… در پی افزایش خودآیینی خویش است»، اما در عین حال، به سبب وابستگیاش به سایر عرصههای فرهنگی، کمتر از هر حوزهی دیگری خودآیین است. این وضعیت، تنشی تحملناپذیر ایجاد میکند: از یک سو میل به جدایی برای حفظ قدرت حرفهای، و از سوی دیگر، جبر پیوستگی با نیروهای اجتماعی. استیونز استدلال میکند که اگر معماری را صرفاً یک هنر، علم، یا حرفه در نظر بگیریم راه به جایی نخواهیم برد: «همهی این مفاهیم برای پرداختن به چنین موجودیت پیچیدهای ناکافیاند.» در عوض، باید درک کرد که «معماران تنها بخشی از یک نظام اجتماعی بسیار گستردهترند». این مسأله شامل نحوهی شکلگیری اجتماعی مفاهیم مرتبط با «تخصص» هم میشود که منشاء پیدایش بسیاری از ارزشهای حرفهی معماریاند . برای مداخله در دایرهی نفوذی که از دانش تخصصی آغاز میشود، به ساختمانها میرسد و دوباره به همان دانش بازمیگردد، و نیز مداخله در نحوهی گردش ارزشها در این دایره، باید در گام نخست برخی از پیشفرضهای بنیادین دربارهی «تخصص» را شکافت، تا بتوان خودآیینی کاذب این حرفه را به چالش کشید و سپس سراغ پیشنهاد آلترناتیوها رفت.
من منشور اصلی سال ۱۸۳۷ RIBA را از کتابخانهی بریتانیا سفارش داده بودم. کنجکاو بودم ببینم آیا نشانهای در حاشیههای آن هست: چاپگر چه کسی بوده، مقدمهاش چگونه بوده، صفحهبندیاش چطور بوده، آیا نشانههایی با مداد در آن هست. لمس کردن و بوییدن این اشیای قدیمی هم در نوع خودش تجربهایست. (یادم هست که وقتی در موزهی آلبِرتینای وین طراحیهای اصلی بورومینی5 را به دست ما دادند، چطور دستهایم میلرزید؛ ما با دوزوکلک خودمان را داخل موزه رسانده بودیم، و حالا ظرافت آن خطوط مدادی مبهوتمان کرده بود ــ اگر عطسه میکردیم چه؟)
بنابراین مایهی ناامیدی بود وقتی زن پشت میز امانت به من گفت که منشور «مفقود» شده است. لحنش اندوهگین بود، انگار بهجای من ناراحت شده باشد، آخر دیگر مرا میشناختند. با خودم زمزمه کردم: «اما اگه منشور حتی اینجا، وسط قلعهی دانش، گم شده، بر سر معماری بریتانیا چه آمده؟ یعنی خود معماری بریتانیا هم گم شده؟ «چی به سرش اومده؟ چیزی ننوشته؟» او پاسخ داد: «توی پرونده فقط نوشته در جنگ جهانی دوم مفقود شد، بهنظر میرسه حِرفهتون رو هم مثل ساختمونهاتون گرفتن. مفقودالاثر. هیچکس این رو بهتون نگفته بود؟»
خودکنترلی
وقتی زیگمونت باومن6 صراحتاً میگوید که «تخصصْ احتیاج به خودش را ایجاد و تقویت میکند»، آدم ناچار میشود فوراً دربارهی بنیادهای عملکرد هر حرفهای بازاندیشی کند. متخصص بودن دال بر فعالیتی مثبت است: کمک به جامعه برای حل مسائلش از طریق بهکارگیری دانش تخصصی. بر اساس همین مشارکت در منافع عمومی است که حرفهها نه فقط مدعی ارزش اقتصادی خود بلکه مدعی اقتدار اخلاقی خودشان نیز میشوند. موضوع فقط این نیست که ما به متخصص نیاز داریم (و بنابراین باید به آنها دستمزد بدهیم)، بلکه پای ماموریتی والاتر برای برآوردن آرمانهای جمعی در میان است: اینکه جامعه بهتر بسازد، سالمتر باشد و صحیحتر قضاوت کند. استفاده از واژهی «رسالت7» برای توصیف حرفه بسیار معنادار است، زیرا در میان دو قطب خدمترسانی سرراست و یک ندای برتر نوسان میکند.
اما باومن و دیگران اشاره میکنند که تخصص آنقدرها که معمولاً تصور میشود خیرخواهانه نیست. خصلت سودجویانهی تثبیت حرفهی معماری در بریتانیا نشانهایست از یک حرکت گازانبری وسیعتر که مورخان حوزهی حرفهها آن را بهخوبی مستندسازی کردهاند. برای نمونه، رندال کالینز8 اشاره میکند که مهارتهای افراد حرفهای اغلب «پاسخی به مسائل مندرآوردیاند؛ مهارتها زادهی ساختار حرفهایاند و بدون آن وجود ندارند.»
از این منظر، رشد تخصص در هر حرفهای، بهجای آنکه عمدتاً در خدمت منافع عمومی باشد، میتواند ابزاری برای مشروعیتبخشی به خود و تداوم بقای خویش تلقی شود. برای مثال رشتهی «متره و برآورد»9را در نظر بگیرید که در صنعت ساختوساز بریتانیا هزینهها را محاسبه و مدیریت میکند. این رشته در همهی کشورها وجود ندارد و بنابراین در جاهای دیگر دانش مربوط به آن پراکنده و، بهزعم برخی، کمتر دستوپاگیر است. اما در بریتانیا، این حوزه بهصورت حرفهای جاافتاده و بنابراین نیازمند ابزارهایی برای بهرخکشیدن تخصص خود است. یکی از این ابزارها «صورتمقدار10» است، روشی کهنه که بر مبنای آن یک ساختمان با همهی پیچیدگیهای ساختاری به فهرستی از اجزای سازندهاش تقلیل مییابد تا بهتر محاسبه و قیمتگذاری شود. در بخشهای وسیعی از جهان ــ بهویژه در ایالات متحده که حرفهی متره و برآورد وجود ندارد ــ صورتمقدارها ضرورتی ندارند، اما در بریتانیا کماکان مثل سوراخ سوزنی عمل میکند که بعضی پروژههای ساختمانی ناچارند از آن رد شوند؛ جایی که کنترل از دست معمار خارج میشود و بهدست مجموعهی دیگری از حرفهایها میافتد.
معماران بریتانیایی نیز، برای کنترل فرآیندهای بیسامان خود، دست به ابتکارهای مشابهی زدهاند. یکی از آنها مقیدسازی پروژهها به رویههای خطی «برنامهی کاری RIBA » 11است؛ سندی که مراحل طراحی، برنامهریزی و اجرای ساختمانها را به بخشهای منظم تقسیم میکند. این سند بهطرز زیرکانهای در یک صفحه هم مشکلات مرتبط با هر مرحله را طرح میکند، و هم وظایف لازم برای حل آنها را فهرست مینماید. در ستون پایانی هم افراد دخیل در هر مرحله مشخص شدهاند؛ در یازده مورد از دوازده مرحله، حضور معمار الزامیست. خب، شاید بگویید، این که طبیعیست؛ چون خود معماران این وظایف را تعریف کردهاند.
این واقعاً اولین ساختمانی بود که طراحی کرده بودم، یک بلوک کوچک آپارتمانی برای یک مؤسسهی مسکن اجتماعی در کوچهای بینام و نشان در لندن. چیز خاصی نبود، اما با این حال، خیلی به آن افتخار میکردم و برای هر گوشهاش جنگیده بودم. این ماجرا مربوط به سالهای ابتدایی قراردادهای طراحی-ساخت بود، و ما از همان ابتدا با یک پیمانکار همکاری میکردیم. نقشههای اجرایی تهیه شده بود، هزینهها نهایی شده و قراردادها امضا شده بود، محوطه نیز تخریب شده و آمادهسازی آغاز شده بود. درست وقتی که قرار بود فونداسیون اجرا شود، متصدی توسعه از سوی مؤسسهی مسکن تماس گرفت:
ــ «صورتمقدار کجاست؟ بدون اون نمیتونیم شروع کنیم».
ــ «ولی هزینهها که نهایی شده، نقشهها هم تأیید شدهان. میدونیم اوضاع از چه قراره. دیگه صورتمقدار برای چی؟ حالا دیگه برای این کار خیلی دیره.»
ــ «ولی ما بهش نیاز داریم، تا بدونیم اوضاع از چه قراره.»
پرسیدم: «شما چه کارهاید؟ کارشناس مترهای چیزی هستید؟»
ــ «امان از شما معمارهای از خودراضی و بچهزرنگ، همهتون لنگهی هماید.»
و البته که او یک کارشناس متره بود، و البته آخرسر هم کار خودش را کرد؛ چون نهایتاً او کارفرما بود. اصرار داشت که صورتمقداری تهیه شود، با وجود همهی بیفایدگیاش. برای او ــ که قبلاً مترهبردار بوده ــ آن ساختمان تنها در هیئت صورتمقدار وجود داشت. اما آنوقتها برای من ساختمان تنها در هیئت مجموعهای از نقشهها وجود داشت.
هنوز هم آن گفتوگوهای ابزورد با مترهبرداری که قرار بود این سند بیمعنا را تهیه کند از یادم نرفته است؛ سندی که هیچکس جز خودش و مسئول توسعه نگاهی به آن نمیانداخت.
ــ «کاشیهای دور روشویی چی؟»
بعضی مترهبردارها روی کاشیها وسواس خاصی دارند و همهی مشخصاتشان را در صورتمقدار ذکر میکنند: نوع، شکل، اندازه، رنگ، نبشی، لبهای… کلی چیز برای بررسی.
گفتم: «طبق نقشه انجام بده».
ــ «ولی اون کاشیِ لبهای مخصوصه؟»
ــ «بله، مخصوصه. بنفشه. و اون کاشیهای گوشه زردن. کاشیهای وسط هم مثل کیک باتنبرگ هستن: زرد خالخالی و بنفش با پترن شطرنجی. اصلاً نباید برش بخورن، و مهمه که اون کاشی زرد خالخالی از سمت چپ بالای اون بخش شروع بشه. راستی، دوغابش هم مشکیه».
آن زمان جوان بودم، و این چیزها برایم اهمیت زیادی داشت.
این حرفها برای مترهبردار نعمت بود؛ هرچه مسأله بیشتر، جا برای خودنمایی بیشتر. یک متر مربع کاشیکاری بیش از یک صفحه توضیح شد. پیمانکار ــ که احتمالاً عاقلتر بود ــ اصلاً به حرف ما گوش نداد و از هرچه از مصالحفروشی سر محلش گیر آورد استفاده کرد؛ فاجعهای از رنگهای ناهماهنگ و لبههای برشخورده. دیدنش برایم دردناک بود.
هرچند، در بلندمدت اهمیت نداشت: مدتی پیش برای مرور خاطراتم به آنجا برگشتم. ساختمان تخریب شده بود تا به جای آن بنایی مجللتر ساخته شود؛ چرا که آن خیابان بینام و نشان حالا به لطف بازیهای بازار املاک لندن به منطقهی محبوبی تبدیل شده بود.
نیمکره ی چپ، نیمکره ی راست
مثالهای بیشماری از حرفههایی وجود دارد که با خودتعریفگری بقای خودشان را تضمین میکنند: گرداب حریصانهی افزایش وکلایی که منجر به دعاوی حقوقی بیشتر میشود، و این خود به وکلای بیشتری نیاز دارد، احتمالاً چشمگیرترین نمونه است، بهویژه در ایالات متحده. همهی این مثالها به درستی تحلیل بومن اشاره دارند که میگوید: «تخصص (بهجای آنکه برای هدفی باشد) خودش به هدف تبدیل میشود.» این گفته در شاهکار بومن، مدرنیته و تردید12، آمده است. او متخصص را یکی از عوامل کلیدی در جنگ مدرنیته علیه ابهام میداند، که طی آن رخدادپذیریها با فضیلتهای فرضیِ قطعیت کنار زده میشوند. متخصصان، با اتکا به اقتدار دانش حرفهای، حکم میدهند که کدام نحوهی مواجهه با مسائل درست و کدام نادرست است. اگر این فرایند بهصورت نبردی علیه نیروهای ضدنظم و ضدقطعیت فرض شود، این فقط به تقویت وجههی قهرمانانهی افراد حرفهای منجر میشود. ظاهراً ویتروویوس، این دَوالپای روی دوش من، وقتی رسالهاش را با مجموعهای از استعارههای نظامی آغاز میکرد از این مسأله آگاه بود. معمار فرهیخته، که «سراپا مسلح» به دانش نظری و عملی است، «با سرعت و اقتدار» به هدف خود دست خواهد یافت. به گفتهی ایندرا مکیوئن13، ظاهراً «حملهی سریع» کلیدواژهی این متن است، و هدف نهایی چیزی جز نظم نیست.
اگر قرار باشد اعتماد فرد غیرمتخصص جلب شود، ضروریست که تصمیمهای فرد حرفهای بر مبنای اصول قطعی بنا شده باشند، نه تفاسیر باز و مبهم. به گفتهی آنتونی گیدنز، اعتماد بخشی ضروری و گاه ناراحتکننده از مواجهه با غول مدرنیته است. در جهانی با پیچیدگیهای روزافزون، فرد ناچار است که به متخصصان اعتماد کند، و برای این کار، باید اطمینان حاصل کند که نظامهای آنان قابل اتکاست. چنانکه بومن مینویسد، «دانش تخصصی به نیاز حیاتی دیگری پاسخ میدهد: نیاز به عقلانیت… میل مردم به عقلانیت چرخدندههای تخصص را چرب میکند.» قواعد پذیرفتنیاند، حدس و گمان نه.
اما این اعتماد با نوعی تردید همراه است. گیدنز میگوید: «نگرشهای عامیانه به علم و دانش فنی اغلب آمیزهای از اعتماد و تردید است… این تردید در هستهی هر رابطهی اعتمادآمیزی نهفته است… چراکه اعتماد فقط جایی لازم است که نادانی وجود داشته باشد، و نادانی همواره زمینهساز شک و دستکم احتیاط است.» فرد غیرمتخصص نیاز دارد که متخصص عنان نادانی او را به دست گیرد، ولی همزمان از این واگذاری کنترل احساس نارضایتی میکند. نتیجه این است که افراد، با سرمایهگذاری اعتمادشان روی نظامهای نمادین و تخصصی، با مدرنیته «معاملهای» میکنند، اما این معامله آمیزهی خاصیست از تسلیم و تردید، آسودگی و ترس. ناآگاهی افراد غیرمتخصص ناخواسته عیان میشود؛ از اینرو تردید و ترس پدید میآید، اما از سوی دیگر نمیتوانند در وضعیت ناآگاهی دوام بیاورند؛ پس تسلیم و نیاز به اطمینان شکل میگیرد.
این زوجهای متضاد بهزیبایی در خدمت متخصص درمیآیند؛ مثلاً لولهکشی که با جملهی همیشگی «اوه، اوه، یکی اینجا حسابی گند زده؛ کلی کار داره تا درست بشه» از ایجاد ترس شروع میکند و سپس خواهان تسلیم میشود، یا زبان مبهم متخصص کامپیوتر که همزمان ترسی از ناشناختهها را القا میکند و نیز آرامش خاطری از اینکه فقط خودش قادر به حل آن است.
معماران بهخوبی توانستهاند از این تنشها بهرهبرداری کنند: آنها، با جهش فرصتطلبانه میان نقشهای دانشمند و هنرمند، دو برگ برنده در اختیار دارند .این حرفه، با تکیه بر آییننامهها، فنون و تیپولوژیها، تلاش میکند خود را مبتنی بر دانشی نشان دهد که بر اصول عقلانی و روشهای وابسته به آن بنا شده است—اصولی که تنها معماران، آنگونه که ادعا میشود، مهارت و دانش لازم برای فهم و بهکارگیریشان را دارند. نقلقولی از پیتر آیزنمن14 به روشنی این فرایند مشروعیتبخشی حرفهای را نشان میدهد: «وقتی اهمیت عملکرد، برنامه، معنا، فناوری و کارفرما انکار میشود—یعنی همان محدودیتهایی که از دیرباز برای توجیه و درواقع پشتیبانی از فرمسازی استفاده میشدند—عقلانیتِ فرایند و منطق درونی فرمْ تقریباً آخرین مأمن یا مشروعیتی است که باقی میمانَد.» آنچه آیزنمن تلویحاً میگوید این است که مسائل مربوط به کاربری، معنا و کارفرما آنقدر پراکندهاند که نمیتوان با اقتداری قطعی آنها را تعیین کرد؛ بنابراین، برای توصیف معماری بهمثابه فرایند و محصول، باید به پارامترهای عقلانیتری تکیه کرد. این امر لااقل به نیمکرهی چپ مغز، که به امور عقلانی میپردازد، نوعی آسایش میدهد. اما تسلیم زمانی حاصل میشود که هالهی رازآلود هنرمند-نابغه این بستر ابژکتیو عقلانی را بپوشاند؛ جایی که معمار تنها کسیست که میتواند، بهطرزی تقریباً جادویی، به اصول عقلانی فرم زیباییشناسانه ببخشد. ایدهی «معمار بهمثابه هنرمند» در تثبیت فرهنگ معماری در ذهن مخاطبان بیرونی نقشی مهم ایفا میکند. نکتهی غریب دربارهی خلاقیت معماری این است که، با وجود تلاشهای فراوان، همواره تا حدی توضیحناپذیر باقی میماند، و همین کیفیت رازآلودْ ارزش آن را در بازار بیرونی افزایش میدهد. این ویژگی در اقتصاد درونی حرفه نیز تأثیرگذار است؛ معماران «ستاره» اغلب دستمزد کمی به کارکنان خود میپردازند، اما در عوض، نوعی رابطهی فیضانی15 با «استعداد هنری» را به آنان پیشنهاد میکنند. با دو ضربه با نیمکرهی چپ و راست مغز(ترکیب عقلانیت عینی و نبوغ ذهنی) انحصار حرفهای اجرایی میشود. موفقترین معماران کسانیاند که این دو ضربه را بهسرعت و پشتسرهم وارد میکنند.
یادم هست دانشجوی بسیار بااستعدادی داشتم که در یک دفتر معماری بسیار معروف مشغول بهکار شد. این دانشجو مهارت فوقالعادهای در ترسیم سریع اما دقیق طرحهای مفهومی داشت. معمار مشهور این توانایی را شناخت و او را به جلسات اولیه با کارفرمایان دعوت میکرد. وقتی معمار و کارفرما دربارهی مسائل مربوط به عملکرد، سایت و هزینهی بنا بحث میکردند، دانشجو بیصدا در انتهای اتاق مینشست و به سرنخهای ظریفی که معمار میداد گوش میسپرد— «بهترین راه برای ورودی کنار دریاچهست»، «زاویهی خورشید اینجا انحنایی ایجاد میکنه که بهترین راهحله»، «نسبت پلات میگه باید ارتفاع سازه بالا بره»—و آنها را به نقاشیهای پیشنهادی تبدیل میکرد. در انتهای جلسه، معمار این نقاشیها را ارائه میداد. کارفرما طوری تحتتأثیر قرار میگرفت که معامله در جا جوش میخورد.
یادت باشه، من معمار لعنتیام!
از میان شش نفری که دربارهی معنای RIBA از آنها پرسوجو کردم، هیچکدام به لقبی که این نهاد در میان دیگر فعالان صنعت ساختوساز دارد اشارهای نکردند: «یادت باشه، من معمار لعنتیام». این عبارت، که در عین حال اندوهبار و مایوسکننده است، از اقتداری ازدسترفته حکایت دارد. شاید شکافِ میان دانش لازم برای تعریف یک حرفه و دانش لازم برای انجام عمل معماری دلیل این فقدان باشد. حرفهی معماری و عمل معماری دو مقولهی کاملاً متمایزند، اگرچه اغلب بهاشتباه یک چیز واحد تلقی میشوند. حرفهی معماری به شیوهای درونی تعریف شده و الزاماً خودبسنده است؛ در حالی که عمل معماری مجموعهای از شبکههای بیرونی و بهناچار وابسته به آنهاست. دانشی که برای تامین نیازهای درونی توسعه مییابد از نوع بسیار خاصی است و با دانشی که برای رویارویی با شرایط محتمل بیرونی لازم است کاملاً تفاوت دارد.
همانطور که برتون بلدشتاین16 اشاره میکند، حرفهایها تلاش میکنند تا «نظامی کاملاً منسجم از دانش را در قلمرویی دقیق تعریف کنند». اگر این دانش قرار است فراگیر باشد، باید از شرایط خاص فراتر رود؛ از اینرو، به به دور از وظایف مشخص توسعه مییابد. بنابراین، دانش حرفهای تمایل دارد با پشتیبانی عقلانیت به سوی اصول عام و روشهای ثابت مبتنی بر آنها پیش برود. این ترکیب فاصلهگیری و عقلانیتْ ویژگی معمول دانش حرفهایست و دو کلیشه را درهممیآمیزد: صدای آرام عقل از دهان چهرهای دور و مقتدر.
مشکل از جایی آغاز میشود که اصول و روشهای لازم برای تعریف حرفه با نگاهی ابزاری به ساحت قواعد و رویههای اجرایی منتقل میشوند. در پزشکی و مهندسی اگر از پایگاه دانش این حرفهها استفادهی عملی نشود، بهشدت نگران میشویم؛ زیرا بدون این کاربرد ابزاری جان انسانها به خطر میافتد یا ساختمانها فرو میریزند. برخی قلبها سالم و برخی بیمارند؛ دانستن نحوهی عملکرد قلبهای سالم به پزشک اجازه میدهد تا به درمان قلبهای بیمار بپردازد. البته، همانطور که ایوان ایلیچ17بهخوبی نشان میدهد، این بدان معنا نیست که حرفهی پزشکی مرزهای این پایگاه دانش را تعیین نمیکند یا از طریق نهادسازی این محدوده را کنترل نمیکند، اما دستکشیدن از آن دانش مستلزم شهامت فکری و روحی کسی مثل ایلیچ است.
بااینحال، در معماری دانش از حیطهی نسبتاً امن و با ثباتی که خودش تعریف کرده به سلسله شرایط بسیار ناپایدارتر و پیشبینیناپذیرتری منتقل میشود. انتقال پارادایم قطعیت به جهانی مبتنی بر عدم قطعیت از همان ابتدا محکوم به شکست است. هرچه تیپشناسیها، آییننامههای رفتاری، برنامههای کاری، زمانبندیها و مشخصات فنی تیزتر شوند تا آن شرایط بینظم و کنترلناپذیر را مهار کنند، همان شرایط آنها را کندتر خواهد کرد. «برنامهی کاری RIBA» بهخودیخود سندی بیفایده نیست، اما اگر کسی به این سند بهمنزلهی دستورالعملی خطی و سرراست اعتماد کند، آنگاه بیفایده خواهد شد. تقریباً هر پروژهای، با تغییر در هزینهها، شرح وظایف، کارفرمایان و سایر شرایط، مدام پسوپیش میرود تا مراحل قبلی و بعدی را بازبینی یا تسریع کند. ناامنی حرفهای در برابر چنین تغییرات بلقوهای است که تمنای قطعیت را تشدید میکند، اما نتیجه تعقیب دُم زیبای خود در یک چرخهی درونحرفهای است. یکی از نشانههای این وضعیت آن است که دانش معماری بیشتر دربارهی اشیای ایستا به کار میآید تا دربارهی کنشهای سیال. توجه افراطی به ساختمان بهعنوان شیء زیباییشناختی و تکتونیکی موجب میشود که تحلیل فرایندهای طراحی، تأملات در باب حرفه، یا بحثهای مرتبط با سکونت اجتماعی تحتالشعاع قرار بگیرند. اگر مدل مفید برایان لاوسون را در نظر بگیریم، که معماری را در سه مرحلهی فرایند، محصول و عملکرد توصیف میکند، تمرکز معمول بیشتر بر بخش میانی و نسبتاً پایدارِ “محصول” است تا بر دو سر طیف که بازتر و نامعینترند. درنتیجه نوعی حس کاذب تجرد ایجاد میشود: گویی میتوان محصولات را فارغ از پیامدهای سیاسی و اجتماعیشان بهمثابه ابژههایی خنثی برای تأمل در نظر گرفت.
وقتی پای موقعیت حرفهای و حفاظت از عنوان یا تأمین بودجه در میان باشد حرفهها فوراً درگیر سیاست میشوند، اما تمایلی برای بهرسمیت شناختن بنیان سیاسی خودِ فعالیتهای حرفهایشان یا پیامدهای گستردهتر محصولاتشان ندارند. معماران نیز از این قاعده مستثنا نیستند. دو قطبِ «عقلانیت عینی» و «استعداد هنری خلاق» معمولاً فراتر از دنیای سیاست انگاشته میشوند. اما صرفِ گفتن اینکه چیزی سیاسی نیست، به این معنا نیست که واقعاً سیاسی نیست. بلکه برعکس: این پاکی فرضی آن را بیشتر مستعد مصادره میکند. عقلانیت عینی به سود کارآمدیِ بیشتر و کنترلْ مصادره میشود و استعداد هنری خلاق به سود کالاییسازی زیباییشناختی. چنانکه دیدیم، خود معماران در این بازاریسازی ارزشهای حرفهایشان دست دارند، اما ترجیح میدهند این یورش به سرمایهی حرفهای خودشان را نادیده بگیرند و بهجای آن، در پی آرمانهای والا باشند و از پوشش کمال و زیبایی برای مخفیکردن تعاملات متنوعشان با واقعیتهای ناپاک استفاده کنند.
در اینجا میخواستم داستانی دربارهی زندگی پیش از معماران و زندگی با معماران نقل کنم، که در دومی، آرمانها بر مبنای اندیشههای بلند فیلسوفان شکل گرفتهاند، اما بعد دریافتم که نویسندهی رومی، «سنکا»، دو هزار سال پیش از من پیشدستی کرده و آن را بهتر بیان کرده است. گوش کنید:
«نمیپذیرم که هنرهای مورداستفاده در زندگی روزمره کشف فلسفه بودهاند. باور کن، روزگار پیش از ظهور معماران و سازندگان روزگاری خوش بود! اینگونه امور همزمان با تولد تجملگرایی بهوجود آمدند؛ مسائلی مثل بریدن چوب بهصورت مربع و شکافتن دقیق تیر با ارّه بر روی خط مستقیم. انسان نخستین با گُوِه چوب خود را میشکافت. من در یک نکته دیگر هم با پوزیدونیوس مخالفم، آنجا که معتقد است ابزارهای مکانیکی ابداع خردمندان بودهاند… این نبوغ انسان بود که این ابزارها را کشف کرد، نه خرد او؛ اینها اختراعات افراد زیرک و تیزبین است، نه افراد بزرگمنش و والا؛ و این در مورد هر کشفی صدق میکند که تنها با پیکری خمیده و ذهنی که نگاهش به زمین دوخته شده میسر میشوند».
بوته ی ریخته گری
«روزگار پیش از ظهور معماران روزگاری خوش بود.» این دیدگاهی تند و سختگیرانه است، و از موضع یک معمار و مدرس، پذیرش آن بدون ریاکاری برایم میسر نیست. اما میتوانم با این عقیدهی کلی همدل باشم که برای مواجهه با مسائل روزمرهی زندگی نوع دیگری از تفکر لازم است: تفکری سرشار از ابتکار، تیزبینی و پویایی، و با نگاهی به زمین، نه با نگاهی رو به آسمان و تظاهر به عظمت متعالی. شکاف موجود میان نوع دانشی که این حرفه برای مشروعیتبخشی به خود بدان نیاز دارد و شکل تفکری که عملِ معماری در عالم واقع میطلبد در تمایزِ زیگمونت بومن میان «قانونگذاران» و «مفسران» خلاصه شده است. قانونگذارانْ متفکران عصر مدرناند، که با دسترسی به «دانش (ابژکتیو) عالی» صاحب اقتدار شدهاند. این شکل از دانش بازتابی از نگاه مدرن است که جهان را «کلّی ذاتاً منظم» و ابژهای قابلکنترل میداند. عینیت و اقتدار دانش قانونگذار با دانش حرفهای همراستاست.
اما در مقابل، مفسرانْ متفکران عصر پستمدرناند—منظورم از عصر پست مدرنْ شرایطی است که بینظمی و عدم قطعیت را اجزای جداییناپذیر زندگی و اندیشه میداند و به رسمیت میشناسد. مفسر در تلاش است، با فعالیت درون بستر یک مسألهی مشخص و نه با مشاهدهی آن از بیرون، معنایی در این چشمانداز سیال بیابد. وقتی معمار با مقتضیات متعارض مواجه میشود—و این اجتنابناپذیر است—قانونگذار میکوشد آنها را با تحمیل قواعد سرکوب کند، حال آنکه مفسر با آنها مذاکره میکند. در حالیکه دانش حرفهای بر کارآمدی شیوههای ثابت عمل استوار است، آنچه عمل معماری واقعاً نیاز دارد شیوههای پویای تفکر است. بنابراین، بار دیگر، میان تصورات حرفه از الزامات عملی و مقتضیات واقعی عمل معماری شکافی پدید میآید. بهزعم بومن، غلبه بر این شکاف مستلزم «جایگزینی رؤیای قانونگذار با عملِ مفسر» است—و واژهی مهم در اینجا رؤیاست، زیرا هرچه حرفه بیشتر به این رؤیاهای کاذب بچسبد، بیشتر در انجام مسئولیتهایش در قبال سایر مسائل شکست خواهد خورد، و بیش از پیش به حاشیه رانده خواهد شد.
مسلماً تفسیر مستلزم شیوههای متفاوت تفکر است، شیوههایی که فرض نمیکنند پاسخ کاملی وجود دارد. هرمنوتیک (شاخهای از دانش که به تفسیر میپردازد) دقیقاً در برابر این اندیشه میایستد که «امور انسانی را میتوان یا باید به شکل مجموعهای از قواعد صریح و قابلاتکا برای تصمیمگیری درآورد.» اهمیت هرمنوتیک در آن است که بر اساس احتمالات و رخدادپذیریها کار میکند، نه علیه آنها. زیرا تنها در میدان باز و گشودهی رخدادپذیریهاست که میتوان تفسیری رها از پیشفرضها ارائه کرد. همانطور که نیکلاس اسمیتِ18 فیلسوف میگوید: «پذیرش رخدادپذیری است که چشمانداز نظری و نیروی محرکهی عملی هرمنوتیک را تعریف میکند… در تقابل با این ایده که درک صحیح از یک موضوع از طریق پیروی از قواعد روششناختی یا رویهای بیطرفانه بهدست میآید، هرمنوتیک اصرار دارد که آنچه فهم معتبر به حساب میآید نمیتواند پیشاپیش و جدا از رخدادپذیری درگیریهای واقعی تعیین شود.» مفسر نهتنها به رخدادپذیری و تضادهای بالقوه نیاز دارد، بلکه از درگیری با آنها استقبال میکند؛ متغیرها و کشمکشها چیزی نیستند که باید سرکوب شوند، بلکه به بوتهای برای تعامل طیفی از مفسران (حرفهایها، آماتورها، خیالپردازان، واقعگرایان) تبدیل میشوند .بوته کانون تحولات معجزهآسایی است که در آن عناصر خام و ناسازگار به چیزی شگرف تبدیل میشوند—یا دستکم، در شهر من، شفیلد، زادگاه فولاد بوتهای، اینطور به نظر میرسد. از این منظر، در پرتو درخشان بوته، وابستگی معماری نهتنها ضعف به شمار نمیآید، بلکه بدل فرصتی میشود تا معمار مانند شنوندهای آزاداندیش و مفسری چابک عمل کند و در تحقق رؤیاهای خام دیگران مشارکت داشته باشد.
الگوی معمار بهمثابه عامل مفسر—و متعاقباً، معماری (در معنای حرفه، عمل و محصول) بهمثابه عامل تحولآفرینی— مبتنی بر نسخهی اصلاحشدهای از ارزشهای حرفهای است که از معماران میخواهد از برج عاجشان پایین بیایند و بهعنوان یکی از صاحبنظران اصلی در کنار باقی عوامل قرار بگیرند. نکتهی مهم این است که این الگو خواستار کنارگذاشتن دانش معماری نیست، بلکه خواستار بازنگری و پالایش آن از هرگونه اقتدار و قطعیت است. انکار کل دانش به نام نفی اقتدارِ متخصصْ به آتش کشیدن قیصریه به خاطر یک دستمال است. این دقیقاً همان بحران جنبش معماری اجتماعی در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بود. بهنام درستکاری سیاسی19 قدرت از معمار به اجتماع منتقل شد؛ اما معماران متخصص، علاوه بر واگذاریِ تحمیلی قدرت، دانش خود را نیز وانهادند (آخر بنا به برداشت رایج و سادهسازیشده از اندیشهی فوکو، دانشْ قدرت بود). معماران، در مقام تسهیلگران فنی صرف، قادر نبودند از دانش نهادینهی خودشان در راستای ایجاد تحول استفاده کنند؛ بلکه از مهارت آنها استفادهی ابزاری میشد. نظریهپرداز اجتماعی برزیلی، روبرتو مانگابِیرا اونگر20، نیز همین نکته را در بحث خود از «رسالت تحولآفرینی» مطرح میکند: بدون تعهد به چنین رسالتی، افراد حرفهای خیلی زود گرفتار نگاه ابزاری به کار میشوند. دانستههای فنی متخصص برای اینکه دیگران بتوانند امیال نوظهور اما نامدون خود را گسترش دهند کافی نیست؛ و در نتیجه، این امیال در سطحی عامیانه و حداقلی باقی میمانند. فیلسوف بریتانیایی، جیلیان رُز21، در نقد درخشان خود از معماری اجتماعی، این وضعیت را چنین خلاصه میکند: «مردم به قدرت نمیرسند؛ معمار تنزل مییابد.»
با اینحال، شاید اگر بپذیریم که طبق گفتهی آنری لُفور22 «فعالیتهای برتر، تخصصی و متمایز هیچگاه از عمل روزمره جدا نبودهاند، بلکه صرفاً چنین بهنظر رسیدهاند»، دیگر همهی این بحثها پیرامون ترفیع یا تنزل، انفصال یا درگیری، بحثهای انحرافی محسوب شوند؛ این دیدگاه نشان میدهد که دانش حرفهای باید بهمثابه بخشی از شبکهای درک شود که انسان و غیرانسان، دانش تخصصی و آگاهی روزمره، قواعد و غرایز، علوم اجتماعی و زیست اجتماعی را درهمتنیده است. این دیدگاه از حرفه میخواهد که بخشی از شبکهی دیگران باشد و بدین ترتیب آن را با بزرگترین ترسش مواجه میکند: عادی بودن. اگر افراد حرفهای مانند هر شخص عادی دیگری تلقی شوند، همهچیز را از دست میدهند؛ از همینروست که حرفهایها تا این حد بر متفاوتبودن خود اصرار میورزند. اما این درکی نادرست از ماهیت این شبکهها و شیوهی ترکیبی استفادهی آنها از دانش است. غرایز و آگاهیهای روزمره صرفاً واکنشهای تصادفی نیستند، بلکه از دل تجربهی زیسته شکل گرفتهاند (جایی که فرد حرفهای میتواند مدعی فهمی متمایز باشد)، اما این تجربه در بستری مشترک با دیگران ارائه میشود (جایی که حرفهای درگیر میشود). درواقع، همانطور که اونگر میگوید، ایدههای نهادی حرفه «باید از طریق کنش جمعی تحقق یابند. مادامی که این ایدهها با نگاهی به فعالیتهای اجتماعی لازم برای تحققشان تکمیل نشوند نامعقول و رویاوار باقی میمانند.» این تلقی که دانش حرفهای برای توسعهی خودش و ایجاد تحول درواقع به دیگران وابسته است سوزنی است در بالون خودبزرگپندارانهای که بنیانگذاران اولیهی انجمن سلطنتی معماران بریتانیا (RIBA) با آن به هوا برخاستند. آن حرفهایهای اولیه خود را متقاعد کرده بودند که «بهوضوح به سود کشور عمل میکنند»، اما واقعیت آن است که ما همگی متقابلاً به یکدیگر وابستهایم—نهفقط بر اساس مبادلات اقتصادی، بلکه از حیث تبادل فکری.
با این اوصاف دانش معماری، بهعنوان دانشی موقعیتمند، نباید از بیرون و بهصورت انتزاعی اعمال شود، بلکه باید درون بستر موقعیت معین شکل گیرد. این نیازمند نوع تازهای از شناخت است. حرفهی معماری از دیرباز بر دو نوع شناخت متکی بوده است: شناخت «چیستی» و شناخت «چگونگی». معماران دانش خود را یا بهصورت مجموعهای از اطلاعات واقعی و اصول نظری بهکار میگیرند (شناخت «چیستی»)، یا از طریق سلسله مهارتهای فنی و ابزاری مانند ترسیم، جزئیاتپردازی و برنامهریزی (شناخت «چگونگی»). اما جان شاتِر23 این دو نوع دانش را «بسترزداییشده24» میداند و بهجای آن، خواستار نوعی شناخت «از درون» است: دانشی تحولپذیر که از دل محیط فرهنگی-اجتماعیای که در آن جا گرفته برخیزد و خودش را با آن تطبیق دهد. به تعبیر شاتر، این «نوع سوم شناخت» است که با دو نوع قبلی تفاوت دارد.
مسألهی مسأله
برای عبور از مدل شناخت «چگونگی» و «چیستی»، معماران باید از پارادایم حل مسأله دست بکشند. این ادعا ممکن است شگفتآور باشد، چرا که حل مسأله اغلب ویژگی بنیادین نقش معمار در نظر گرفته میشود. در آموزش معماری، استودیو معماری نمونهای از یادگیری مسألهمحور تلقی میشود: جایی که دانشجویان با «مسألهای» روبهرو میشوند و از طریق کنش خلاقانه و تأملیِ طراحی به «راهحلی» میرسند. در عمل معماری، «مسأله» همان چیزی است که به حرفه امکان میدهد تا به شیوهای تخصصی وارد عمل شود. همانطور که رینر بنهام اشاره میکند: «فرد حرفهای کسی است که به وجود مسائل علاقه، علاقهای همیشگی، دارد». حل مسأله شیوهای است که حرفهی معماری از طریق آن خودش را مشروع جلوه میدهد؛ طرح مسأله شیوهای است که از طریق آن خودش را تداوم میبخشد. عجیب نیست که تنها راهحلی که برای این مسائل مطروحه ارائه میشود ساختمان است. زیرا فقط معماران از نظر حرفهای صلاحیت ساختمانسازی دارند. حل مسأله همچنین نشانه و دلیل حرفهایسازی گستردهی حوزهی محیط مصنوع25 است. چنانکه هَبراکن26 خاطرنشان میکند: «آنچه زمانی بدیهی تلقی میشد اکنون به مسألهای تبدیل شده که باید از طریق طراحی حل شود: دیگر هیچچیز را نمیتوان بدیهی پنداشت… محیط مصنوع، که زمانی پسزمینهای پایدار و عادی برای نوآوریهای معماری بود، اکنون خود جزءبهجزء، بارها و بارها، به دست حرفهایها بازآفرینی میشود».
سازگارکردن ایدهی عاملیت تحولگرا با حل مسأله دشوار است. مسأله نگاهی قاطعانه به گذشته دارد؛ حال آنکه عاملیت امیدوارانه رو به آینده مینگرد. بار منفی واژهی «مسأله» سایهای تیره بر فرایند طراحی میافکند، چنانکه گویی حداکثر کاری که از راه حل برمیآید این است که اندکی از شدت بدی جهان بکاهد. در مقابل، عاملیت تحولگرا بر پایهی آرزویی مشترک برای بهتر کردن جهان استوار است. جان کریس جونز27 این تمایز را بهخوبی بیان میکند: «فهم طراحی بهعنوان “حل مسأله” استعارهای مُرده برای فرایندی زنده است، و فراموشیِ این واقعیت که طراحی بیش از آنکه تطابق با وضع موجود باشد، درواقع تحقق امکانهای تازه و کشف واکنشهای ما به آنهاست.» در این چارچوب، حل مسأله کنشی محافظهکارانه جلوه میکند که صرفاً به جابجایی تدریجی عناصر موجود، آنهم براساس ایدئولوژیهای از پیشمفروض، محدود است.
یک مسألهی اساسی با مفهوم «مسأله»، آن است که افق امکانهای نو را میبندد؛ و دیگری، اینکه صورتبندی و حل مسأله کنشی طردکننده است، و بنابراین با ایدهی عاملیت تحولگرا، که صداها و شبکههای گوناگون را دربرمیگیرد، ناسازگاری دارد. حل مسائل نیازمند نوع خاصی از دانش حرفهای-تخصصی است. در نتیجه، تشخیص مسأله ناگزیر موجب رجحان متخصص بر نامتخصص میشود؛ و این امر امکان عاملیت معماری به صورت تلاش جمعی را محدود میکند.
از میان تمام ایراداتی که به چارچوبهای محدودکنندهی «مسألهی معماری» وارد شده، صریحترین و ویرانگرترین مورد این گزارهی سدرک پرایس28 است که بهترین راهحل برای یک مسألهی معماری الزاماً یک ساختمان نیست. این گزاره ویرانگر است، زیرا به روشنی خطاپذیری چرخهی بستهی تخصص را افشا میکند: چرخهای که در آن متخصص حرفه را تعریف میکند، حرفه شیوه را سامان میدهد، شیوه ساختمان را میسازد، و ساختمان به نوبهی خود دانش متخصص را تعریف میکند. حال اگر ساختمان از جایگاه «تنها راهحل ممکن» برداشته شود، چه چیزی برای حرفه باقی میماند؟ یا بدتر، چه چیزی از خودِ حرفه باقی میماند؟ همانطور که آثار خود پرایس نشان میدهد، چیزهای زیادی باقی میماند، اما برای کشف این میدان گسترده، حرفه باید تمرکز معماری را از شیء بهسوی عاملیت معطوف کند.
این مستلزم بهکارگیری هوش معماری است، نه تحمیل دانش معماری. هوش معماری یعنی بهرهگیری از تفکر منعطف، و این با دانش معماری تفاوت دارد، چرا که دانش معماری مبتنی بر جستوجوی بنیانهای ثابت است؛ جاناتان هیل29 این جستجو را به ریختن آب در آبکش تشبیه میکند. اما هوش معماری، وقتی از قیدوبند تلاش برای قطعیت و ثبات برهد، پویاتر و جاندارتر از هوش سایر حرفهها میشود. آموزش معماری، اگر گرفتار وسواسِ تولید اشکال تجسمی نباشد، دانشجویان را در معرض طیف گستردهای از فعالیتهای فکری (از پساساختارگرایی تا ساختارِ ستونها30) قرار میدهد. این امر زمینهساز پرورش همان نوع تفکر انعطافپذیری است که برای مواجهه با رخدادپذیری عملیات معماری ضروری است. مشکل آنجاست که برای فرایند صلاحیتسنجی حرفهای، که تقریباً همهی آموزشهای معماری به آن وابستهاند، قانونمندسازی هوش معماری و داوریهای ناشی از آن کار دشواری است، و در نتیجه، به جای آن، معماران را ملزم به کسب مهارتها و دانشهای مشخص میکند، و بدینترتیب به نتایج تلاشهای معطوف به حل مسأله اولویت میدهد.
بنابراین، ما نیاز داریم عمل معماری را به جای حل مسأله بر الگوی آلترناتیو دیگری استوار کنیم. نظریهپرداز برنامهریزی، جان فارستر31، در مقالهای شیوا پیشنهاد میدهد که استعارهی رایج «طراحی بهمثابه حل مسأله» را با «طراحی بهمثابه معنابخشی32» جایگزین کنیم. «معنابخشی صرفاً مستلزم حل ابزاری مسأله نیست؛ بلکه مستلزم دگرگونسازی، احترام، تصدیق و شکلدادن به جهان زیستهی مردم است.» نکتهی محوری در استدلال فارستر این است که چنین گذاری از مسأله به معنابخشی الزاماً مستلزم پذیرش وضعیت اجتماعی مورد مناقشهای است که فرایند طراحی از آن آغاز میشود، و نیز پذیرش جهان اجتماعی محتملی که ساختمانها و کاربران آنها نهایتاً در آن قرار میگیرند. «اگر فرمدهی را، در مقیاسی ژرفتر، بهمثابه فعالیتی برای معنابخشی جمعی در نظر بگیریم، آنگاه طراحی را میتوان در جهان اجتماعیای جای داد که در آن معنا اگرچه چندگانه، مبهم و متعارض است، اما یک دستاورد عملی دائمی به شمار میآید.» در حالیکه حل مسأله، که متکی بر تفکر پوزیتیویستی است، تمایل دارد امور اجتماعی و سیاسی را انتزاعی کند یا کنار بگذارد، معنابخشی ناگزیر به آنها میپردازد، و از همین رهگذر، با الگویی از عاملیت معماری سازگاری پیدا میکند که در آن مسائل اجتماعی و سیاسی در صدر قرار میگیرند و دربارهی ابعاد مختلف آنها رایزنی میشود.
برای آنکه تمام قدرت معنابخشی آشکار شود، باید به طیف کامل شرایطی پرداخت که ممکن است طراحی، بهمثابه بهکارگیری هوش معماری، با آنها درگیر شود. معمولاً اینگونه فرض میشود که خلاقانهترین بخش طراحی مربوط به خود ساختمان است، و به همین دلیل است که تا این حد بر نوآوری فرمی تاکید میشود؛ اما میتوان استدلال کرد که تدوین بریفْ مهمترین و خلاقانهترین بخش فرایندِ طراحی است. بریف اغلب صرفاً بهعنوان ابزاری عقلانی در نظر گرفته میشود: راهی برای آنکه چگونه میتوان کارکردها را به مؤثرترین شکل ممکن در قالب اتاقها گنجاند. این بریفها معمولاً به قلم کارفرما، با کمک مهندسان نقشهبردار و مدیران پروژه، تهیه میشوند، و معماری را به کمیتهای انتزاعی تقلیل میدهند و بهسرعت به برگههای بیروح اطلاعات فضا تبدیل میشوند. سپس این تقلیلها بهعنوان کاری مختومه به معمار واگذار میشوند و تنها کاری که برای او باقی میماند این است که این نظامهای مبتنی بر جریان و کارایی را به پلانها تبدیل کند (عملی عمدتاً فنی) و سپس نقصهای فرایند—و نقش فرعی خود معمار در آن—را با پوشاندن ساختمان در پوستههای متنوع پنهان سازد (عملی صرفاً زیباییشناختی). بدتر از همه اینکه تعریف بریفها بهشکلی انتزاعی محتوای اجتماعی آنها را سرکوب میکند و زیرِ مجموعهای از هنجارهای محافظهکارانه پنهان میسازد. در مقابل، با گذار از طراحی شیء به طراحی بریفْ ناگزیر امر اجتماعی به سطح میآید. بریف خلاقانه یعنی رایزنی دربارهی مجموعهای جدید از روابط اجتماعی، یعنی همنشینیِ کنشها و فعالیتها، یعنی امکان اندیشیدن فراتر از هنجارها، در راستای تصور شرایط فضایی نو و درنتیجه شرایط اجتماعی نو. این فرایندِ شکلگیری بریف شاید آن هیجان آنی ناشی از طراحی خلاقانهی یک شیء را فراهم نکند—هیجانی که نسلهاست برای معماران اعتیادآور بوده است—اما در بلندمدت اثر بسیار ژرفتر و ماندگارتری خواهد داشت.
وانهادن
یکی از دلایلی که طراحی شیء (یعنی خودِ ساختمان یا اثر معماری) تا این حد بر بخشهایی مثل تدوین بریف ارجحیت دارد این است که طراحی شیء یکی از معدود بخشهایی از کل فرایند است که کنترل صوری آن کماکان در اختیار معمار است. حتی اگر این کنترل در عمل بهشدت تابع کنشها و خواستههای دیگران (کارفرماها، مدیران هزینه، سازندگان و غیره) باشد، معمار همچنان میتواند در استودیوی مجرد خود رویای بازتولید دقیق آرمانهای طراحیاش را در سر بپروراند. در چنین شرایطی، تولید شیء به همان قدرتی پیوند میخورد که نیچه میگوید معمار «تحت افسون آن» قرار دارد. او این قدرت را با شیءسازی33 مرتبط میداند («معماری نوعی بلاغت قدرت در قالب فرمهاست») به نحوی که نهایتاً این قدرت «در خود میآرامد، جزماندیشانه، قانونی در میان قوانین». در این جهان مجرد، نفع شخصی حرفهای به نوعی نابینایی در قبال وضعیت دیگران میانجامد. با این حال، اگر به جای حل مساله با شیءسازی سراغ مفهوم عاملیت معماری برویم دیگر اعمال چنین قدرت مجردی توجیه اخلاقی ندارد. تدوین بریف صرفاً یکی از فعالیتهای پرشمار معماری است که پای دیگران را نیز به میان میکشد، و معماران در نقش مفسر باید رویکردی فروتنانه اتخاذ کنند. جان کاپوتو34 مینویسد: «اندیشیدن به سیالیت ما را در برابر قدرت محتاط میکند… هرمنوتیک درس عبرتی برای فروتنی است، زیرا از کشمکش با سیالیت متنبه بازمیگردد. هرمنوتیک قدرتی را که سیالیت در برآبکردن دقیقترین نقشههای متافیزیکی دارد درک میکند و برساختهای متافیزیکی را همچون شکلگیری تودههای موقتی ابر میبیند که از دوردست صورت و جوهر را تداعی میکنند، اما هنگام تماس از شکاف انگشتانمان فرومیلغزند.» در برابر طوفان نیروهایی که صحنهی معماری را شکل میدهند تنها میتوان متواضع بود؛ اگر نمیخواهیم معماری نیز به یکی دیگر از آن ابرهای گذرا بدل شود، پذیرش فروتنانهی معنابخشی در برابر ادعای مستبدانهی «حقیقت» تنها گزینهی واقعبینانه است. این یعنی باید ارزشهای سنتی اقتدار را رها کرد و بخشی از کنترل را به دیگران وانهاد، و درعینحال، باید هوش پرتکاپوی معماری را، که ویژگی اصلی این حرفه است، همچنان حفظ کرد و بهکار بست. اما بیش از هر چیز، باید پذیرفت که معماران در این میان سرخود عمل نمیکنند، بلکه به نیابت از دیگران دست به عمل میزنند، و این یعنی عمل کردن بهشیوهای اخلاقی. اکنون نوبت آن است که به اخلاق بپردازیم.
اخلاق ناقص
اخلاق بد
گاهی از من میپرسند که آیا معماری را دوست دارم؟ این سؤال معمولاً در پایان یک سخنرانی مطرح میشود، آنگاه که من برخی از گوسالههای سامری این رشته را به چالش میکشم. شاید شما هم اکنون چنین احساسی داشته باشید. پاسخ من همیشه یکسان است: من معماری را بهخاطر ظرفیتهایش دوست دارم، اما از معماران نومیدم، چرا که این ظرفیتها را اغلب قربانیِ وابستگی لجوجانهشان به مجموعهی خاصی از ارزشها میکنند.
میدانم که این هم شاید نوعی کلیگویی باشد. میدانم معمارانی هم هستند که با تصویر (گاه لجوجانهی) من از این حرفه همخوانی ندارند. مسألهی من این افراد نیستند، بلکه جمع و فرهنگی است که این وضعیت را حفظ و بازتولید میکند. اگر این نقد لحنی تند دارد، نوعی «سختگیری مشفقانه» است: تلاشی کوچک برای نجات این حرفه از دست خودش و از اعتیادهای انحرافیاش. اما این فصل، دیگر حتی آنقدر هم مشفقانه نیست، فقط «سختگیرانه» است. نه شوخی، نه حکایت؛ این بار خود شواهد سخن خواهند گفت. و سخت است، چون پای «اخلاق» در میان است، مفهومی که در معماری بیش از اندازه و بیش از حد مبهم به کار میرود و به همین دلیل، اغلب از آن در حکم پوششی برای تداوم ارزشهای غیراخلاقی سواستفاده میشود.
چیزی در گنجاندن واژگان «اخلاق35» و «موازین اخلاقی36» در نوشتارهای معماری هست که مرا بهشدت عصبی میکند. مثلاً وقتی کتابی با لحنی مقدسمآبانه نقدی بر «اخلاق ایستاییشناسی37» ارائه میدهد و آن را با ایدهای مبهم از «اخلاق پویاییشناسی38» جایگزین میکند، و سپس مجموعه تصاویر بیسروتهی از تودههایی معلق در فضا به ما نشان میدهد. یا وقتی فیلسوفی برجسته کتابی شفاف دربارهی «کارکرد اخلاقی معماری» مینویسد و آن را با تصویری از کاخ کنگرهی آمریکا به پایان میبرد. یا وقتی معماران مقررات رفتار حرفهای را با موضعی اخلاقی خلط میکنند. وقتی یک فیلسوف برجستهی دیگر زیر لب میگوید که چگونه «اصول زیباییشناسی (مانند پیچوخمها، منحنیها و رنگها) بهگونهای مقرر شدهاند که حامل بارِ اخلاقی و اجتماعیِ درخورتوجهیاند.» یا وقتی برگزارکنندگان یک کنفرانس معماری واژگان «بوطیقا»، «اخلاق» و «آشتی» را در عنوان پشت سر هم ردیف میکنند و امیدوارند هر کدام از این مفاهیمْ شرافتمندانه به یکدیگر سرایت کنند. یا وقتی معماران دربارهی «اخلاق ساختوساز» داد سخن میدهند، گویی «صداقت» در سازه و جزئیات بهخودیِ خود غایتی اخلاقی را محقق میسازد. یا وقتی فیلسوفی دیگر استدلال میکند که یک دیوار آجریِ خوشساخت نشان میدهد سازندهاش دل به کار داده، و این دلدادگی نوعی موضع اخلاقی است. یا وقتی لوکوربوزیه فریاد میزند: «سفیدکاری بسیار اخلاقی است!» یا وقتی زیباییِ صرفْ واجد هدفی اخلاقی تلقی میشود که گویا رستگاری میآورد… میتوانم ادامه بدهم، اما منظورم را گرفتهاید: همهی این موارد مرا خشمگین میکند، و اگر در همین یک پاراگراف، به تمام گونههای فکری و حرفهای معماری لگد زدهام، شاید به همان اندازه که نشانهی عمق این مشکل است نشانهی تندخویی من نیز باشد، که گویی همان احساس مانفردو تافوری هنگام سخن گفتن دربارهی «بازآراییهای اخلاقیِ رقتبارِ معماری مدرن» است.
و سپس میرسیم به بزرگترین شخصیت اخلاقگرای معماری: میس وندر روهه. او گفته بود (یا میگویند که گفته بود): «خدا در جزئیات است». اما وقتی این ذکر تسبیح معماری را در برابر پیوند فرصتطلبانهی میس با رژیم نازی قرار دهیم، چه میشود؟ چه بلایی سر آن اخلاقگرایی راسخانه میآید؟ باید زیر سنگینی بار تکبرش فروبریزد، همین. زمانی این نکته را در نقدی بر یک نمایشگاه آثار میس نوشتم، جایی که برگزارکنندگان در ستایش سختکوشی و نبوغ هنری او، با مهارتی دراماتیک، سازشکاریهای سیاسیاش را دستکم گرفته بودند. نامهای دریافت کردم با این مضمون که: «آیا این استادِ تحفه نمیداند که (الف) میس را نازیها از آلمان بیرون کردند؟ (ب) میس معمار بزرگی بود؟»—یا چیزی در همین حدود. پیام روشن بود: با میس درنیفت! اما باید با میس درافتاد، چون این نقطهی خوبی برای حلاجی رابطهی پرتنش معماری با اخلاق است.
آن نامه حرفهای بسیاری برای گفتن داشت. نخست، از نظر تاریخی نادرست بود (میس را نازیها «بیرون» نکردند، او با دعوت چندین نهاد و شخصیت به آمریکا رفت)، اما تکرار این خطای رایج بهراحتی او را در نقش قربانی مینشانْد، و بدینسان جایگاه قهرمانانهاش بهعنوان «معمار بزرگ» را تقویت میکرد—جایگاهی که در آن، او را از لغزشهای سیاسی فانیان جدا میدانند. در یک جمله، آن نامه این اسطوره را بازتولید میکرد که معماری جهانی مستقل است، و در این استقلال بر اساس مجموعهای از قوانین اخلاقی مختص به خودش عمل میکند. فرانتس شولتسه39 در «زندگینامهی انتقادیِ» میس دقیقاً به همین نکته اشاره میکند، آنجا که مینویسد: «از نظر سیاسی، میس شبحی منفعل بود؛ انرژیهای اخلاقی فعال او معطوف به هنرش بود و بس.» اما هیچکس نمیتوانست در برابر ظهور ناسیونالسوسیالیسم «منفعل» باقی بماند. شاید، فقط شاید، آنها میتوانستند خودشان را با باور به جهانی موازی فریب دهند، نوعی عقبنشینی به ساحت والاتری از آگاهی، جایی که اخلاق نه در نسبت با انسانها بلکه در نسبت با درستیِ معماری (بهمثابه حوزهای مبتنی بر جزئیات خدایی و زیباییشناسی سختگیرانه) تعریف میشود. فقط در چنین جهان موازیای، که خدایان معماری بر آن حکمرانی میکنند، میتوان باور داشت که «پروژهای اخلاقی وجود دارد که دقیقاً در خودِ اثر تحقق مییابد.»
در اینجا شاید باید به حال این کجفهمیها دلسوزی کنم، اما هنوز هم با دیدن ادغام اصطلاحات «اخلاق» و «موازین» اخلاقی و سوءاستفاده از آنها خشمگین میشوم. برای آنکه توضیح دهم چرا، باید ابتدا مشخص کنم مرادم از «اخلاق» چیست. چهار کاربرد رایج از واژهی «اخلاق» وجود دارد که همگی متفاوتاند. کاربرد نخست با «اتوس» (منش) پیوند دارد، که معنای اصیل آن شیوهی زیست انسان در جهان طبق رسمی مشترک و فاضلانه است. از نظر کارستن هریس40، کارکرد اخلاقی معماری همان «وظیفهی آن برای کمک به تدوین نوعی اتوس مشترک» است. کاربرد دوم، برگرفته از معنای ارسطویی کلمه است، که اخلاق را اساساً با پرورش نفس نیکو در مسیر حُسنرفتار پیوند میزند. سوم، برداشت کانتی، که در آن یک نظام موازین اخلاقی جهانشمول بهمنزلهی بخشی از پروژهی وسیعتر عقلانیت در نظر گرفته میشود. و چهارم، تفسیر فایدهگرایانه، که اخلاق را بهکارگیری دانش در جهت کسب سود حداکثری برای اکثریت مردم تلقی میکند. همانطور که مشخص خواهد شد، هیچکدام از این رویکردها برای هدف من مناسب نیستند، چرا که همگی بهنوعی اخلاق را به این پیشفرض بنیادین گره میزنند که روشهای قطعاً درست و مناسبی برای انجام امور وجود دارد. اما اجرای اخلاق بر اساس هر یک از این خوانشها به معنای خفه کردن همان رخدادپذیری جهان و دیگرانِگی آن است که من معتقدم باید اجازه داد تا شکوفا شوند.
درک من از اخلاق تحتتأثیر زیگموند باومن41 است. باومن نیز به نوبهی خود از «بزرگترین فیلسوف اخلاق قرن بیستم»، امانوئل لویناس42، تأثیر پذیرفته که اخلاق را بهمنزلهی «بودن برای دیگری» تعریف میکند. اتخاذ یک موضع اخلاقی به معنای «پذیرفتن مسئولیت در قبال دیگری» است. این، و تنها این، باید قطبنمای اخلاق معماری باشد. «دیگری» در اینجا ترکیب متنوعی از سازندگان، کاربران، ساکنان و ناظران معماری است، کسانی که زندگیهای سیاسی و محسوسشان تحتتأثیر ساخت یک بنا و استفادههای بعدی آن قرار خواهد گرفت. این بُعد اخلاقی پیامدهایی دارد. اولاً، چون درگیری با معماری عمدتاً به صورت تجربهی فضایی رخ میدهد، بنابراین تمرکز توجه اخلاقی باید معطوف به پویاییشناسی فضای اجتماعی باشد، نه ایستاییشناسی منظره. دوم، خواستهها و نیازهای «دیگری» با خواستههای کارفرمایان متفاوت است، یعنی هر موضع اخلاقی باید از آییننامههای خدمات حرفهای که عمدتاً به برآوردن نیازهای کارفرمایان میپردازند بهوضوح جدا شود. سوم، شرایط فضایی و اجتماعی زندگی معاصر، با تمام سیالیت آن، نیاز به نوع جدیدی از اخلاق دارد، نه اعادهی اشکال قبلی اخلاق اصیل. در نهایت، «دیگری» لزوماً متنوع و غیرقابلپیشبینی است، بنابراین موضع اخلاقی باید این تفاوت را بپذیرد، نه اینکه بکوشد آن را زیر لحاف موازین اخلاقی جهانشمول خفه کند.
آییننامهی سوءرفتار
یکسانانگاری اخلاق حرفهای با رفتار اخلاقی یکی از اشتباهات رایج است، تو گویی صرفِ تبعیت از آییننامهی حرفهای ضامن رفتار اخلاقی خواهد بود. نهادهایی نظیرARB (هیئت ثبت معماران43) به این اشتباه دامن میزنند. در مقدمهی آییننامهی رفتاری آنها آمده است: «این آییننامه باید در مرکز زندگی معمار حاضر باشد، نه تنها بهعنوان قطبنمای اخلاقی، بلکه بهعنوان شاخصی عقلانی برای اصول کاری درست.» با این حال، این نیت بلندپروازانه در مفاد آییننامه بههیچوجه تحقق نمییابد. دوازده استاندارد وجود دارد که هرکس نام معمار را یدک میکشد ملزم به رعایت آنهاست. مرور کلمات کلیدی عناوین این استانداردها برای نمایش نقص اخلاقی آییننامهی ARB کافی است: عمل منسجم؛ منابع حرفهای، مالی و فنیِ کافی؛ معرفی و تبلیغات صادقانه و مسئولانه؛ اجرای دقیق کار؛ توجه به کاربران؛ حفظ صلاحیتهای حرفهای و فنی؛ امنیت پولهای کارفرما؛ پوشش مناسب بیمه؛ مدیریت مالی معقول؛ ترویج استانداردهای آییننامه؛ سازماندهی کار با مسئولیت و توجه به کارفرمایان؛ رسیدگی سریع و مناسب به شکایات. من فکر میکنم که آرایشگر من هم این استانداردها را احزار میکند. درواقع، فکر میکنم او از آنها پیشی بگیرد، چرا که یکبار از ارائهی خدمات به معمار معروفی که بدرفتاری کرده بود امتناع کرد. همانطور که تام اسپکتور44 اشاره میکند، نکته این است که این استانداردها با هدف «شفافسازی مسئولیتهای معمار در قبال کارفرما» طراحی شدهاند و بس. حتی همان یک مورد (توجه به کاربران)، که شاید اندکی نویدبخش مسئولیتی فراتر از تامین نیازهای ضروری کارفرما باشد، در جزئیات شدیداً تعدیل شده است. ذیل عنوان این استاندارد آمده است: «در انجام یا پذیرش کار حرفهای، معماران باید به منافع هر کسی که منطقاً انتظار میرود از محصولات کار آنها استفاده کند یا از آن لذت ببرد توجه لازم را داشته باشند.» در نوعی اعتراف ضمنی به اینکه این حرف با خدمت به کارفرما فرسنگها فاصله دارد، همان عنوان بلافاصله با این جمله تعدیل میشود: «مسئولیت اصلی معماران در قبال کارفرمای آنهاست، بااینحال آنها باید به مسئولیتهای گستردهتر خود برای حفظ و بهبود کیفیت محیطزیست و منابع طبیعی آن توجه کنند.» کلمهی «بااینحال» بیکفایتی اخلاقی مقررات را لو میدهد. کارفرما در جایگاه نخست قرار دارد و هر مسئولیتی فراتر از آن نه یک مسألهی اجتماعی بلکه دغدغهای محیطزیستی و ثانویه مطرح میشود. کاربر به حاشیه رانده شده است.
تمرکز شدید آییننامهیARB بر خدمترسانی به کارفرما با نقش قانونی این نهاد سنخیت دارد. قدرت نظارتی ARB مربوط به «حفاظت از حقوق مصرفکننده» است، که در اینجا منظور از مصرفکننده شخصی است که خدمات معمار را خریداری میکند، نه افرادی که زندگیشان در داخل یا اطراف ساختمانهای معمار جریان دارد. مشکل در این است که این آییننامه «راهنمایی اخلاقی» تلقی میشوند؛ درحالیکه اینطور نیست و و اغلب کاملاً برعکس است. خواستههای یک کارفرما، بهویژه در بخش خصوصی، اغلب کوتاهمدت، فرصتطلبانه و بهطور بالقوه استثماریاند. درک منافع بلندمدت رفاه کاربران یا مسئولیت زیستمحیطی نیاز به کارفرمای آگاه دارد، چرا که بازار به سوی حداکثرسازی ارزش توسعه در کوتاهمدت هدایت میشود. خدمت به کارفرما از طریق رعایت آییننامهی رفتار حرفهای نه تنها احتمالاً با خواستهها و نیازهای کاربران آینده سازگار نیست، بلکه ممکن است درواقع بر ضد آنها عمل کند. در حقیقت، از دیدگاه من این ممکن است غیر اخلاقی باشد.
RIBA وعدههای بیشتری میدهد، اما ازقضا نتایج کمتری دارد. اگرچه مقدمهی آییننامهی رفتار حرفهای اخیر RIBA ادعا میکند که «بروننگرتر از نسخههای پیشین» است و بر «مصرفکننده و کل جامعه» تمرکز دارد، جزئیات آن چیز دیگری میگوید. دو بخش نخست آن که دربارهی انسجام عمل و صلاحیت حرفهای است کموبیش همان گزارههای ARB را تکرار میکنند یا بسط میدهند. بخش سوم با عنوان «روابط» در سرخط خود صراحتاً میگوید: «اعضا باید به باورها و نظرات دیگران احترام بگذارند، تنوع اجتماعی را به رسمیت بشناسند و با همه عادلانه رفتار کنند. آنها همچنین باید نگرانی و توجه لازم را در قبال اثرات کار خود بر کاربران و جامعهی محلی داشته باشند.» این به نظر امیدوارکننده میآید. با این حال، در یادداشتهای راهنما، تمام این نیتهای خوب با گزارههایی در رابطه با سایر صاحبان این حرفه زایل میشود: وظایف نسبت به سایر معماران جایگزینی معماران دیگر، تأیید پیشنهادهای کاری (در رابطه با سایر معماران)، به عهده گرفتن کار کسی دیگر، تصدیق مشارکت دیگران، اظهارنظر در مورد کار دیگران. باز هم هیچ اشارهای به کاربر نمیشود، بنابراین صرفاً میتوان فرض کرد که منظور از «دیگری» در سرخط «اعضا باید حقوق و منافع دیگران را محترم بشمارند» درواقع همان «معمارِ دیگر» است. دوباره منافع عموم مردم در مقابل منافع حفاظت صاحبان حرفه از خودشان قرار میگیرد و به نظر میرسد که منافع عمومی قربانی منافع معماران میشود. تراژدی این است که سلاخْ کلاه «اخلاق حرفهای» بر سر دارد و بنابراین معتقد است که کار درستی تحتلوای آن در حال انجام است.
میتوانم این بحث را بسط دهم: AIA (موسسهی معماران آمریکایی45) تمام این اصطلاحات را در «آییننامهی اخلاق و رفتار حرفهای» خود کنار هم میآورد، سندی که «تعهد» در قبال کارفرمایان، معماران و همکاران را بر تعهد در قبال عموم مردم مقدم میداند، در مورد اخیر، این آییننامه اساساً فقط میگوید: «در چارچوب قانون بمان». در آییننامههای ARB، RIBA یا AIA مسأله یکسان است: رفتار بر اساس «اخلاق حرفهای» لزوماً به معنای رفتار اخلاقی نیست. درواقع، ممکن است اینها آییننامهی سوءرفتار باشند.
تنها راه خروج از این معمای ظاهری جداسازی صریح و موکد این دو حوزه است. رفتار حرفهای با رفتار اخلاقی یکسان نیست، و هر یک بر اساس پارامترهای متفاوتی عمل میکنند. زندگی حرفهای بر اساس مقررات مختلف تنظیم میشود. این آییننامهها نه از حس مسئولیت به کل جامعه بلکه از خدمت به کارفرما صیانت میکنند. آنها هیچ آرمانی ندارند و هدفشان صرفاً تدوین استانداردهای حداقلی و شدیداً ابتدایی است. منطقاً رعایت این استاندارهای حداقلی آسان است؛ اما مشکل در آنجاست که این مقررات اغلب توصیف کاملی از وظایف معمار تلقی میشوند. در حالیکه عمل به آنها بخشی ضروری اما ناکافی از نقش معمار است. از آنجهت ناکافیاند که به مسئولیتهای گستردهتر معمار نمیپردازند.
ممکن است کارفرما بگوید که بابت اجرای این اخلاقیات گستردهتر به معمار پول نمیدهد، معمار ممکن است بگوید که کل ایدهی مسئولیتهای وسیعتر بوی آرمانگرایی میدهد. اما نکته اینجاست که مسائل اخلاقی اجتماعی در بطن طراحی هر ساختمانی نهفتهاند و نادیدهگرفتنشان موجب محو آنها نمیشود. بنابراین بهتر است که با آنها روبهرو شویم و به تنش میان ارزشها و اولویتهای موجود در آییننامههای حرفهای و اخلاق اجتماعی بپردازیم. مورد اول بر اساس معاملهای کوتاهمدت میان معمار و کارفرما تدوین میشود، و بنابراین تمایل دارد بر تحویل کوتاهمدت تمرکز کند که طی آن معماری به یک کالا تقلیل مییابد؛ مورد دوم فراتر از این تبادلات مالی عمل میکند و در افق بلندمدت میاندیشد. مذاکره میان واقعیتهای خشن تقاضاهای فوری و چشمانداز بلندمدت در مورد چگونگی کاهش فشارهایی که از فرصتطلبیهای کوتاهمدت به وجود میآید در قلب نقش معمار است. همانطور که آنگر استدلال میکند، رویاها باید از درگیری با واقعیتها شکل بگیرند. از این منظر، نپرداختن به واقعیت کثیف و دشوارِ تقاضاهای کوتاهمدت به اندازهی ارائهی طرحهای آرمانشهریِ هماهنگ و اخلاقمحور فرار محسوب میشود.
در هر دو حالت درگیری و رؤیابینی، فرد ناگزیر وارد عرصهی تقاضاهای متضاد میشود. به آسانی میتوان در سیل خواستههای کَمّی هزینه، کارایی و سرعت غرق شد و در این حالت نیازهای اجتماعی آیندهی بلندمدت را نادیده گرفت. حادترین نمود این تنش در مسألهی محیطزیست بوده است. طراحی برای پرداختن به علل و پیامدهای تغییرات اقلیمی ذاتاً مسألهای بلندمدت است. نمیتوان آن را در چارچوب محدود سیستم ارزشی تولید بازاری محیط مصنوعی توجیه کرد، به همین دلیل است که بسیاری از نمونههای اولیهی طراحی «پایدار» چیزی بیش از ادای احترام لفظی به واژهی پایداری نبودند و در عمل به راهحلهای فنی و مصلحتجویانه بسنده کردند. همانطور که بسیاری اشاره کردهاند، صورتبندی پایداری در قالب تکنولوژیک صرفاً تلاش برای حل مشکل با همان ابزارهای مسبب مشکل است و یک دور باطل به وجود میآورد. اما اگر بحران محیطزیست نه از منظر فنی بلکه از دیدگاه جامعهشناختی در نظر گرفته شود، فوراً به یک مسألهی اخلاقی تبدیل میشود، زیرا نگرانی برای دیگران مستقیماً به معنای نگرانی برای رفاه آیندهی دیگران و نحوهی توانمندسازی آنها برای زندگی در جهانی با محیطزیستی تخریبشده است. اگر پایداری مسألهای اخلاقی تلقی شود، رویکرد معماری گستردهتر از اصلاحات تکنولوژیکی کوتاهمدت خواهد بود: این رویکرد باید تعاملات وسیعتر میان طبیعت و جامعه، و انسانها و غیرانسانها را در نظر بگیرد.
معمار، بیش از سایر دستاندکاران ساختوساز، از فرصت و ابزارهای لازم برای پرداختن به تنشهای بین مطالبات کوتاهمدت و افقهای بلندمدت، چه در مسائل زیستمحیطی و چه بسیاری از حوزههای دیگر، برخوردار است. زیرا فضا (فضای اجتماعی) را نمیتوان فقط به قوانین کمی فروکاست. بهسبب پیچیدگی تولید معماری، هیچ راهحل قطعی و درستی وجود ندارد که بتوان آن را بهطور نظاممند ارزیابی کرد، صرفاً مجموعهای از گزینهها وجود دارد که در برابر تفسیرهای گوناگون گشودهاند. معمار دقیقاً باید از همین گشودگی و عدمقطعیت همچون فرصتی برای توانمندسازی دیگران و ایجاد امکان برای آنها استفاده کند. هرچند شاید متناقض بهنظر برسد، اما در همینجاست که وابستگی ذاتی معماری به ابزاری برای رسیدن به استقلال آن تبدیل میشود. در میدان نیروهای بیرونی، نه چیزی قابلکنترل است و نه پاسخ دقیقی وجود دارد. از همین رو، معمار میتواند، کاملاً صادقانه و بدون هیچگونه فریبکاری، سلسله دلایل موجهی برای یک انتخاب اقامه کند و در عین حال، این دلایل را در عمل نیز محقق سازد.
به همین ترتیب، هیچ خطمشی واحدی برای رفتار حرفهای وجود ندارد. در طراحی فضایی نیز همواره فرصتهایی وجود دارد که فراتر از الزامات ابتدایی خلاصهشده در آییننامههای حرفهای است؛ در حقیقت، همین ماهیت محدود این آییننامههاست که امکان و انگیزهی فراروی از این مقررات را فراهم میآورد. نکتهی مهم این است که معمار باید همواره هشیار باشد تا از این ظرفیتهای متفاوت برای خدمت به «دیگری» استفاده کند. مراد این نیست که خواستههای کارفرما را عمداً فدای چیزی کنیم، بلکه چون هیچ راهحل واحد و کاملاً صحیحی برای برآوردن این مطالبات (در چارچوی بهرهوری کوتاهمدت) وجود ندارد، بنابراین همیشه پتانسیلهایی برای استخراج بیشترین مزایای پدیداری، اجتماعی و زیستمحیطی از آلترناتیوهای فضایی مختلف وجود دارد. معماران مجموعهی کاملی از عناصر را در اختیار دارند که بر سکونت اجتماعی و درک فضا تأثیر میگذارند: محل قرارگیری درها و پنجرهها، نسبت اتاقها، عرض مسیرهای عبوری، میزان ورود نور، ویژگیهای مادی مصالح و غیره. بههمینترتیب، فرآیند تدوین خلاقانهی بریف امکان میدهد که روابط اجتماعی متفاوتی شکل بگیرند، چه در نحوهی ساماندهی کاربریها و چه در توانایی تطبیقپذیری آنها در گذر زمان. در اخلاق کاذبِ زیباییشناسی و تکتونیک تمام این عناصر بهنام نمایشهای بصری یا ساختاری استثمار میشوند؛ اما در اخلاق اجتماعی، این عناصر و روابط از طریق شکلدهی به بسترهای فضایی توانمندساز برای خدمت به «دیگری» بهکار میروند.
مسئولیت اخلاقی
اما این تصمیمات باید بر چه مبنایی اتخاذ شوند؟ پاسخ این پرسش مستلزم درک «دیگری» است. در روایتهای سنتی اخلاق، صداهای متنوع «دیگری» ذیل یک قانون اخلاقی یکدست گنجانده میشوند. در جبههی ارسطویی، به فیلسوفان اجتماعگرایی46 همچون آلسدیر مکاینتایر47 برمیخوریم که پیشنهادش اجتماعات محلیای است که در آنها همهی افراد در یکنوع «خیر مشترک» جا بگیرند. مکاینتایر از «عصرهای تاریک جدیدی» سخن میگوید «که همین حالا هم بر ما سایه افکندهاند. بربرها پشت مرزها منتظر نیستند. آنها مدتیست که دارند بر ما حکومت میکنند»، و در واکنش به این وضعیتْ احیای فضیلت ارسطویی را پیشنهاد میدهد. همانطور که بسیاری از منتقدان خاطرنشان کردهاند، مشکل راهحل مذکور این است که موفقیتش مشروط به فرضِ وجود یک نظام بسته و ایستاست که هنجارهای جمعی در آن پایدار و منسجم باقی میمانند. اما همانگونه که باربارا هرنشتاین اسمیت48 تأکید میکند، «هیچ جامعهای را نمیتوان از تعامل با محیطهای متغیر مصون نگه داشت، و ناهمگونی اعضای آن را نیز نمیتوان کاملاً از میان برد یا مناقشات بالقوهشان را کاملاً مهار کرد. جایی که تفاوت پیوسته سربرمیآورد، یا باید پیوسته مورد مذاکره قرار گیرد، یا پیوسته سرکوب شود، که این همیشه به بهای از دست رفتن چیزی برای کسی تمام میشود و، چنانکه بهکرات دیده شده، در درازمدت هزینههای سنگینی برای کل جامعه به بار میآورد». به همین دلیل، هرگونه اخلاقی باید این تنوع را در نظر بگیرد و در دل آن پای مذاکره بنشیند.
درواقع نسخهی اخلاقی مکاینتایر یکی از نسخههای احیای فضیلت پیش از هبوط (یعنی پیش از افتادن در ورطهی بیاخلاقی دنیای مدرن) است. این نسخه با دیدگاههای متقاضیان بازگشت به نوعی اخلاق اصیل و نخستین همخوانی دارد. جان کاپوتو49، در نقد اخلاقهای آغازین، هایدگر و مکاینتایر را در یک دسته قرار میدهد: «اگرچه همپالکی آنها بعید به نظر میرسد، اما در همهی اصول بنیادین همعقیدهاند: آغاز باشکوه با یونانیان، انحطاط هولناک در دوران مدرن، و امید به آغازی نو؛ نوستالژی، ضدیت با مدرنیسم. هر دو برای یافتن روشنایی به دوران باستان و زمانهی همبستگی آغازین بازمیگردند.» در مهمترین اثر معاصر در حوزهی اخلاق معماری، یعنی کارکرد اخلاقی معماری50 نوشتهی کارستن هریس51، نیز روایت مشابهی از اخلاق آغازین نهفته است. این کتاب خواستار پیریزی مجدد نوعی معماری است که به بُعد انسانی سکونت، که نیروهای مدرنیته سرکوبش کردهاند، توجه کند. اما در این اثر تعریف دقیقی از «اخلاق» وجود ندارد. هریس این پیریزی عملکرد اخلاقی را با نوعی نقد خطرات مدرنیسم، پریشانیهای پستمدرنیته، امید کاذب زیباییشناسانه و پایگاههای خودآیین زبان معماری درمیآمیزد. سپس فرض میکند که اخلاقها از توجه به ابعاد اصیل سکونت به وجود میآیند. هریس، در واپسین بخشهای کتاب، وقتی سرانجام صراحتاً بیان میکند که «کارکرد اخلاقی معماری» چیست، پیامی ماورایی میدهد: «معماری کارکردی اخلاقی دارد، از آنرو که ما را به خروج از روزمرگی فرامیخواند، ارزشهایی را که بر زندگی فرد در نقش عضوی جامعه حاکماند به ما یادآوری میکند، و ما را بهسوی زندگیای بهتر و اندکی نزدیکتر به ایدهآل دعوت مینماید.» این سخن تلویحاً میگوید که زندگی اخلاقی فقط در حالتی فراتر از زندگی روزمره، همراه با «رؤیای جهانی دیگر و بهتر»، ممکن است.
مشکل این نوع اخلاق آغازین این است که راهحل اخلاقی را خارج از واقعیتهای دنیای روزمره جستجو میکند نه در درون آنها، و بهجای مواجهه با بربرهای مکاینتایر، به آنها پشت میکند. این عقبنشینی نویدبخش طلوع تازهای است، اما اجازه میدهد که «نیروهای سرکوبگر سرزمین پشتسر را ویران کنند.» پاشنهی آشیل اخلاق آغازین و اخلاقیات جهانی روشنگری این است که هر دو باور دارند میتوان به نسخهی واحدی از خیر مشترک دست یافت. سیالیت دنیای معاصر چشمانداز نگرانکنندهای از تفاوتهای آشتیناپذیر ارائه میدهد که بر اساس این دو دیدگاه منجر به بیاخلاقی میشود، زیرا در این وضعیت هیچ افق مشترکی نمیتوان یافت. واکنشها در برابر این وضعیت، از یکسو، دوری از این آشفتگی و از سوی دیگر، ساماندهی آن از طریق تحمیل نظامهای اخلاقی «ابژکتیو» است. زیگمونت باومن برای این مشکلِ ظاهراً لاینحل راهحل درخشانی ارائه میدهد و توضیح میدهد که چگونه میتوان در شرایط آکنده از تفاوتهای ناسازگار موضعی اخلاقی گرفت. او میگوید که «انتخاب اخلاقی و مسئولیت اخلاقی تحت شرایط پسامدرن معنای کاملاً جدید و فراموششدهای پیدا میکنند؛ معنای مهمی که مدرنیته با تلاش بسیار، و تا حد زیادی موفق، از این مقولات سلب کرد، چرا که در پی جایگزینی گفتمان اخلاقی با گفتمان حقیقتی ابژکتیو، فرامحلی و غیرشخصی بود». مدرنیته مسئولیت فردی برای اتخاذ تصمیمات اخلاقی را از فرد سلب نمود و آن را به مرجعیت بالاتر عقل و سیستمهای اخلاقی کلنگر واگذار کرد. با این حال، در شرایط پسامدرن، این حقیقتهای اخلاقی در طوفان نیروها و تفاوتها پراکنده شدهاند، بنابراین «پارادوکس اخلاقی وضعیت پسامدرن در این است که تمامی مسئولیت و امکان انتخاب اخلاقی را به عاملها بازمیگرداند و درعینحال آنها را از آسودگیِ راهنماییهای جهانشمولی که روزگاری اعتمادبهنفس مدرن وعدهاش را میداد محروم میسازد.» باومن اصرار دارد که شرایط پسامدرن به نوعی نسبیگرایی اخلاقی منجر نمیشود که در آن هرچیزی مجاز باشد، و نباید فکر کنیم که گشودگی رادیکال میدان پسامدرن ما را از نیاز به اتخاذ یک موضع اخلاقی معاف میکند. بلکه فرد، هنگام مواجهه با عدمقطعیت، به هستهی اخلاقی تقلیلناپذیر خود بازمیگردد و ملزم به انتخاب میشود؛ نه انتخابهای قطعی یا کامل، بلکه بهترین انتخابهای ممکن به سود دیگران. باومن در پایان کتاب اخلاق پسامدرن52 مینویسد: «اگر شک دارید، به وجدان خود مراجعه کنید؛ مسئولیت اخلاقی مطلق و بیکران است و خودش را با عذاب مداوم از اینکه چرا به اندازهی کافی بروز نمییابد بروز میدهد.»
رویکرد باومن درواقع همان چیزی را در اختیار ما میگذارد که به آن نیاز داریم: اخلاقی نو برای عصری نو. این اخلاق نه به بازگرداندن الگوهای پیشین وابسته است و نه ادعایی دربارهی برخورداری از بنیانهای قطعی یا مطلق حقانیت دارد. برعکس، از درون هر موقعیت عمل میکند، نه با تحمیل مجموعهای انتزاعی از مقررات اخلاقی از بیرون. بنابراین، این اخلاق باید بر اساس رخدادپذیریهای هر بستری کار کند و سعی نکند که آنها را خفه کند. رخدادپذیری در اینجا تهدیدی برای ایجاد قوانین ثابت نیست، بلکه بستری ضروری برای پرورش یک موضع اخلاقی است. نسخهی جان کاپوتو، که آن را « اخلاق پراکندگی» مینامد، «نه طرحها و استراتژیهای کلی و فراگیر، بلکه فقط راهبردهایی محلی برای کنشهای محلی» ارائه میدهد. در تمام این رفتارهای یگانهای که در پاسخ به شرایط عینی هر بستر شکل میگیرد، حس اخلاقی حاصله (هم از حیث ناکامل بودنش و هم از حیث ایستادنش در سمت دیگران) حتماً جزئی و جانبدارانه است. از این رو، این نوع اخلاق با سنجهی اخلاقهای پیشین، یعنی خدمت به خیر عمومی، همخوان نیست. اما این معیارهای پیشین در مواجهه با عدمقطعیت ناکافی و نارسا از کار درآمدهاند. بنابراین اگر اخلاق جدید بر اساس ارزشهای مربوط به الگوهای قبلی ناقص به شمار آید، این انگ را با افتخار میپذیرد، زیرا راهحل اخلاقیِ ناقصْ واقعبینانه میپذیرد که دیدگاههای متنوع در هر موقعیتی تنها میتوانند به بهترین شکل ممکن حلوفصل شوند، نه به کاملترین شکل ممکن. «اخلاق ناقص» یک تناقض زبانی نیست، بلکه نوعی آرمان است؛ چرا که در هستهی اصلی این مفهوم نوعی مسئولیتپذیری در قبال «دیگری» و تکریم تفاوتهای او نهفته است. همانگونه که هانس یوناس53 میگوید: «اخلاق خیالپردازانهی کمالگرایی باید جای خود را به اخلاق سختگیرانهترِ مسئولیتپذیری بدهد».
ممکن است معمار در این وضعیت، در معرض خواستههای متضاد، با مسئولیتی در قبال دیگران، بدون مقررات اخلاقی یا قواعد عقلانی قابلاتکا، احساس تنهایی کند. با این حال، اخلاق نوین بار سنگین دستیابی به نوعی کمال کلی و فراگیر را از دوش او برمیدارد. این اخلاق رویکردی فروتنانه و واقعگرایانه دارد و چون در تعامل با دیگران شکل میگیرد، احساس تنهایی را کاهش میدهد. به زعم نظریهپرداز فمینیست، کارول گیلیگان54، اخلاق مسئولیت از «تجربهی ارتباط، همدلی، و توجه به بستر» برمیخیزد، واژگانی که نقطهی مقابل بیتفاوتی اجتماعی و خودآیینی اخلاق جعلی زیباییشناسانه و تکتونیکیاند. این واژهها ممکن است با تصویر مردانه و سلطهگر معمارِ قانونگذار ناسازگار باشند، اما دقیقاً با همین دعوت به فرود آمدن از موضع اقتدار و گوش سپردن به روایتهای دیگران است که تصویری تازه از معمار ترسیم میشود: معمار بهمثابه عامل امیدبخش. روبرتو مانگابیرا اونگر این ایده را بهزیبایی بیان میکند:
«معمار، در بهترین حالت، باید فرمهایی بیافریند که به افراد و گروههای انسانی امکان بدهند تا از طریق تغییر موقعیتهایشان خودشان را بیان کنند. بدین ترتیب، او به عاشقی بدل میشود که تحقق نقشهی زندگی معشوق را بخشی از پروژهی زندگی خودش میداند. او، با یاری رساندن به تحول زندگی دیگری، رسالت تحولآفرینی خود را زندگی میکند. آنگاه میتوان امضای او را بر ساختمانهایش بخشید. میتوان او را بخشید، زیرا او سنگ را به خدمت دلهای زنده درمیآورد».
امید علیه امید
ژیمناستها در حیاط زندان
مانفردو تافوری، در فصل آخر کتاب معماری و اوتوپیا55، دربارهی موقعیت غیرممکن معمار صحبت میکند: معمارانی که در دل سازوکارهای سرمایهداری گرفتار شدهاند دیگر هیچ ابزار مؤثری برای مقاومت در اختیار ندارند. بحث کوبندهی تافوری این است که معماریْ خود را با این توهم فریب داده که صرفِ تولید فرم میتواند تأثیر سازندهای در عرصهی اجتماعی داشته باشد و همین فریب وضعیت واقعی امور را پنهان کرده است، وضعیتی که در آن فرمهای جدید به مصادرهی همان نیروهای سرمایهداری درآمدهاند که قرار بود از آنها بگریزند. جملهی پایانی کتاب از «اسطورههای بیخاصیت و بیاثر» سخن میگوید که صرفاً در نقش بهانهای برای زنده نگهداشتن امیدهای نابهجا به طراحی عمل میکنند. او از تحمل «دردِ بیهوده» سخن میگوید، زیرا «در محاصرهی کامل و بدون هیچ راه برونرفت، تلاش برای گریز بیفایده است». استدلال بیرحمانهی تافوری هیچ روزنهای برای رهایی باقی نمیگذارد و همین مسأله برخی از منتقدان او را واداشته تا از «مرگ معماری» سخن بگویند. در پاسخ به این انتقاد، تافوری معتقد است که «معماری ناچار است به معماری ناب بازگردد، به فرم بیاتوپیا؛ و در بهترین حالت، به بیهودگیِ متعالی». بهراحتی میتوان با برداشت تحتالفظی از این جملات از زیر فشار گریخت و درحالی که جهان در آتش میسوزد، سرگرم بازی با فرمها شد. اما این جمله نه دستورالعملی برای انفعال بلکه زنگ هشداری تلخ و گزنده است که میخواهد حرفهی معماری را از خواب خرگوشی خود بیدار کند. تافوری در کتابی دیگر مینویسد: «پشتکواروهای درخشان روشنفکرانه در محوطهی این زندانِ خوشساخت چه بیخاصیتاند، جایی که معماران موقتاً آزاد شدهاند تا پشت حصارها جنبوجوش کنند». در بخش پایانی میکوشیم از دام تافوری بگریزیم، با امیدهایی متفاوت از آن «امیدهای نابهجا به طراحی»، تا شاید ژیمناستهای معماری به حبس ابد محکوم نشوند.
گریز به اوتوپیا
چگونه معماران میتوانند اوتوپیا را پیشنهاد دهند؟ U-topia. نا-مکان. از نظر معماری این نوعی تناقض به شمار میآید. معماری «واقعی» به مکان نیاز دارد؛ هر چیز دیگری صرفاً فانتزی است. با این حال، گریز به نوعی اوتوپیا جذابیت بیشتری دارد. باومن مینویسد: «در میانهی اکنونِ آشفته، فاسد، نابهسامان و بنابراین سزاوار حکم نابودی، تفکر اوتوپیایی پایگاهی برای حرکت به سوی آیندهای کامل و سامانیافته بوده است.» امید در اینجا بر پایهی آیندههای جدیدی استوار است که عاری از زخمهای تاریخاند و عدمقطعیتها محدودشان نمیکند. لوکوربوزیه فریاد میزند «بیایید رنج امور ناشناخته را بتارانیم، بیایید همه چیز را بازسازی کنیم: جادهها، بنادر، شهرها، نهادها» و بدین ترتیب دوباره هراس خودش را از کنترلناپذیری آشکار میکند. در اینجا لوکوربوزیه امور فضایی (شهرها) و امور اجتماعی (نهادها) را یکی میگیرد، اما از موضع معمار به جنبههای فضایی اولویت میدهد، با این امید که بستری برای تحول اجتماعی ایجاد کنند. جغرافیدان، دیوید هاروی، در کتاب فضاهای امید56 تحلیل دقیقی از اوتوپیا ارائه میدهد و دو فرم رایج آن را شناسایی میکند. اول، اوتوپیاهای فرایندی، که به بازاندیشی در ساختارهای اجتماعی جهان میپردازند و «معمولاً از منظر ادوار زمانی بیان میشوند… درواقع آنها ابداً به هیچ مکانی وابسته نیستند.» دوم، اوتوپیاهای فضاییشکل، که زمان را کنار میگذارند تا به راهحلهای فرمی آرمانی دست یابند. هاروی میگوید که هر دو رویکرد نقص دارند. اوتوپیای فرایندی «بهطور حتم به سبب شیوههای فضاسازی خود بههم میریزد»، در حالی که اوتوپیای فضاییشکل «به دلیل مصالحه با همان فرایندهای اجتماعیای که قرار بوده کنترلشان کند از اهداف متعالیاش منحرف میشود.»
این دو فرم اوتوپیا، با انکار فضا از یکسو و انکار زمان از سوی دیگر، بهطور حتم شکست میخورند. راهحل هاروی پیشنهاد نوعی اوتوپیاگرایی «فضازمانی57» یا به تعبیر خودش «اوتوپیاگرایی دیالکتیکی» است. هاروی در پیشنهاد این اوتوپیاگرایی بهخوبی از مخاطرات گریز و فانتزی آگاه است و چالش را در ایجاد زبانی فضایی و اجتماعی میبیند که «در شرایط اجتماعی و اکولوژیکی مادی ریشه داشته باشد، اما در عین حال، از طریق ارادهی معطوف به آفرینش، بر امکانات و آلترناتیوهایی برای عمل انسانی تاکید کند. بنابراین، فضاهای امیدِ هاروی از تحول وضع موجود برمیخیزند، نه از ابداعاتی که از بسترهای زمانی و مکانی خود کنده شدهاند. و شخصیتی که هاروی برای پیشبرد بحث خود دربارهی فضاهای امید برمیگزیند شخصیت معمار است؛ و تاکید میکند که این معمار نه یک فرد حرفهای بلکه شخصی است که «در راه گشودن فضاها به روی امکانهای جدید مبارزه میکند.» در حقیقت، همین معمار است که هنوز میتواند با اجتناب از گریز به اوتوپیا و درگیری انتقادی با دنیای موجود نور امیدی علیه امید باشد.
بسترهای تکوینی58
برای اینکه وضع موجود را بهمنزلهی عرصهای بالقوه برای امکانها ببینیم، باید انگهای منفی بینظمی و آشوب را از آن زدود. تنها راه تحقق این کار درک رخدادپذیری وضع موجود است، درک اینکه همین عدماطمینان و گشودگی وضع موجود برای برقراری چیزهای دیگر فرصت است و نه تهدید: آزادی در به رسمیت شناختن همین رخدادپذیری نهفته است، نه در گریز از آن. از میان همهی کسانی که از دل این معما (یافتن امید در بسترِ پرتنازعِ واقعیت) معنایی بیرون کشیدهاند، نوشتههای روبرتو مانگابیرا آونگر59 برجستهاند. عنوان اثر اصلی او، ضرورت کاذب60، این تصور را به چالش میکشد که برخی از الگوهای مشخص برای توسعهی جامعه ضروری و ناگزیرند. آنگر در رابطه با راههای پیشرفت با دو دیدگاه مخالف است. اولی دیدگاهی است که شرایط موجود را میپذیرد و اجزای آن را جابهجا میکند، بدون اینکه اساساً آنها را تغییر دهد؛ در این شرایط فلجکننده «افراد طرحی را واقعبینانه میپندارند که به چیزهای ازپیشموجود نزدیکتر باشد.» او این وضعیت را «دستکاری اصلاحطلبانه» مینامد. دیدگاه دوم دیدگاه اوتوپیستی است: او پیشنهاد اوتوپیا را چیزی بیش از «تصویر معکوسی از واقعیت فعلی» نمیداند و میگوید که این آینهبازی واقعیت را دستنخورده باقی میگذارد.
میتوان استدلال کرد که معماری هر دوی این مواضع را اتخاذ میکند. از یکسو، بازتولید غیرانتقادی شرایط اجتماعی که بخش زیادی از تولیدات معماری را تشکیل میدهد، تمام چیزهایی که از رادار آکادمی یا رسانهها مخفی میمانند، اما بیشترین تأثیر را بر کیفیت محیطی دنیا و زندگی شهروندان دارند. از سوی دیگر، گریز به سوی بناهای نمادینی که در مراسمهای جوایز و رسانههایی مطرح میشوند که هم فرهنگ معماری را تغذیه میکنند و هم واقعیت تولید تفالههای معماری را پنهان میدارند. با این حال، بحث فراتر از فرم و زیباییشناسی است؛ رسالهی آنگر بر این پیشفرض استوار است که «همهچیز در جامعه سیاست است» و بنابراین برای درک پیامدهای این نسبت برای معماری، باید تولید معماری را در بستر سیاسی آن درک کنیم.
مضمون محوری آنگر در کتاب ضرورت کاذب «بسترهای تکوینی»61، یعنی ساختارها و چارچوبهای زندگی اجتماعی، است. این اصطلاح ویژگیهایی منفی دارد، به این معنا که بسترهای تکوینی «فعالیتها و تضادهای عملی یا گفتمانی روزمرهی ما را محدود میکنند… و در برابر اثرات بیثباتکنندهی آنها مقاومت میورزند.» تنها از طریق شناخت و درک همین محدودیتهای بسترهای تکوینی است که میتوان به شیوهی تحولی از آنها عبور کرد. رهاورد اصلی آنگر این است که نشان میدهد در همهی بسترهای تکوینی امکان تغییر وجود دارد؛ این بسترها ممکن است تحتتأثیر چارچوبهای موجود زندگی اجتماعی و اقتصادی شکل گرفته باشند، «اما به صورت تمام و کمال شکل نگرفتهاند.» او استدلال میکند که حتی مستحکمترین بسترها نیز امکان تغییر دارند، یا به بیان بهتر، مستحکمترین بسترها هستند که نیاز به تغییر دارند.
عامل کلیدیِ این تحولْ تخیل است، زیرا تنها از طریق بینش تخیلی است که میتوان امکان تحول را در امور ظاهراً محدود دید. واقعیت اجتماعی یا معماری، اگر در حکم مجموعهای از قواعد و رویههای معین دیده شود، تخیل را سرکوب میکند، زیرا این قطعیت ظاهری هیچ مجالی برای گشایش چشماندازهای جدید باقی نمیگذارد. با این حال، رخدادپذیری، با امکانهای چندگانه ولی نامطمئن خود، به تخیل اجازه میدهد که آیندههای نوین را طرحافکنی کند. آونگر مینویسد:
«تخیل آرمانگرای دوران ما هم رها و هم دچار سردرگمی شده است. این تخیل با کشف اینکه جهانهای اجتماعی، به معنایی بسیار رادیکالتر از تصورات ما، رخدادپذیرند رهایی یافته است تا ایدههای جامعه و عینیت را از ساختارهای ثابت وابستگی و سلطه و حتی از شکلهای معین زندگی اجتماعی خلاص کند. اما از سوی دیگر، به دلیل نوسانی دلسردکننده بین تقدیس دروغین جامعهی موجود و گریز اوتوپیایی، که در سرزمینهای فانتزی خود تنها به تصویری وارونه از همان شرایطی میرسد که میخواست از آن بگریزد، دچار سردرگمی شده است».
بنابراین، این تخیلْ تخیل رؤیایی جداافتاده از واقعیت نیست؛ بلکه از واقعیت بیرون میآید و از همان عدماطمینانی که عقلگرایان و اوتوپیستها آن را تهدیدآمیز میدانستند تغذیه میکند. این نوعی تصویر تخیلی است که هم آیندههای جدید را طرحافکنی میکند و هم نقصهای آنها را در آغوش میکشد.
اگرچه آنگر معمولاً به بسترهای تکوینی دولتها، سازمانهای اقتصادی و سیاستهای محلی پرداخته است، اما این ایدهها را بدون تقلیل نظریه میتوان به عرصهی معماری منتقل کرد. درواقع، خود آنگر در مفهوم «رسالت تحولگرایانه» و ارتباط بعدی آن با معمار تلویحاً به این انتقال اشاره میکند. برای درک بستر یک پروژهی معماری بهمنزلهی بستری تکوینی، معمار باید در نقش مفسر تخیلورز ظاهر شود، و از آنجا که این بسترها ذاتاً اجتماعیاند، این نقش با دیگران و برای دیگران ایفا میشود. عمل معمار در اینجا به اجرای راهحلهای عمومی برای مسائل خاص ارتباطی ندارد. معمارْ جلادهندهی مجرد فرم و تکنیک نیست، بلکه کسیست که صداهای متضاد موجود در یک موقعیت را گرد هم میآورد و از آنها بهترین معنا و تبیین ممکن (در سطح اجتماعی و فضایی) را استخراج میکند. امید نه در ابرهای ایدهآلهایی که با کوچکترین نسیم از بین میروند، بلکه در شکافهای وضع موجود پیدا میشود و از آنجا که این امید آغازی دشوار دارد، بادوام است. درحالیکه تافوری زندان را شناسایی کرده و سپس کلیدها را دور میاندازد، و مرز بیدرز سرمایهداری و معماری را میسازد که معمار را ناتوان میکند، آنگر به ما اجازه میدهد که در ریزترین شکافها فرصتهایی ببینیم. حتی بهنظر میرسد که در شرایط کاملاً بسته و ثابت نیز میتوان چشماندازی برای تغییر یافت. مدل آنگر مربوط به انقلابهای بالا به پایین و تمامعیار نیست، بلکه مربوط به درگیری با ساختارهای موجود و «ایجاد نسخههای کوچکمقیاس و تکهتکه از آینده» است. چنین امیدی ابتدا باید در پیکربندی مجدد مناسبات اجتماعی ایجاد شود، نه در امیدهای واهی مربوط به فرم و تکنیک. اگر بپذیریم که مناسبات اجتماعی در مناسبات فضایی جا گرفته است، پس معمار نقش مهمی در این پیکربندی مجدد ایفا میکند، به شرطی که اصول رسالت تحولگرایانه را دنبال کند: از بستر موجود بیاغازد، هم در عمل و هم در تخیل توانمند باشد، هم انتقادی و هم رؤیاپرداز باشد. در هر موقعیتی بستری تکوینی وجود دارد که میتواند تغییر کند، و در هر موقعیتی نوعی تنش تولیدی بین واقعگرایی و تخیل وجود دارد، زیرا «ما باید واقعگرا باشیم تا به رؤیاپرداز تبدیل شویم و به درکی از زندگی اجتماعی نیاز داریم تا بتوانیم واقعیت اجتماعی و امکانات آن را نقد کنیم و گسترش دهیم.
سرانجام، میتوان دریافت که وابستگی معماری نه تنها امری محرز بلکه وضعیتی مثبت است. تعریف هگل از رخدادپذیری—«وحدت واقعیت و امکان»— را به یاد بیاوریم که در آن گشودگی این امکان برای فیلسوف عقلگرا بیش از حد تحمل است و بنابراین باید سرکوب شود. اما چه میشود اگر، نه از سر عقلگریزی، بلکه از سر غنیمتشماری لحظه، این وحدت واقعیت و امکان را بهچشم فرصتی برای برپایی جشن ببینیم؟ در واقعیت همیشه امکانهایی نهفته است. بسیار آسان است که بیندیشیم نیروهای بیرونی آنقدر سرکوبگر و فراگیرند که هیچ مجال مانوری باقی نمیگذارند. اما با نگاهی انتقادی به این نیروها و سپس طرحافکنی تخیلی اخلاقی بر آنها شکافهایی نمایان میشود. در هر موقعیتِ معماری آزادیها و فرصتهایی برای یافتن وجود دارد، نه در تغییرات بنیادین و سراسری، بلکه در «نسخههای تکهتکهای از آینده». شاید پروژهی معماری، اگر با تمام وابستگیهایی که دارد پذیرفته شود، پارادایمی برای بستر تکوینی باشد، زیرا در هر پروژه فرصتی برای ساختن یک قطعهی کوچک از امید اجتماعی-فضایی وجود دارد. بنابراین معماری در نهایت ممکن است به دیگران نشان دهد که چگونه از رهگذر وابستگی برای استقلال خود تلاش کنند و به دستش آورند.
فرشتگان روسیاه
پیشتر دربارهی پژوهشگر رخدادپذیر صحبت کردم که عمداً از مرزهای رشتهها عبور میکند، هر کتاب جدید را با حس کنجکاوی میپذیرد، با نیت و هدفی روشن راه خود را در شبکههای گوناگون پیدا میکند و قطعات رقیب را با همین نیت میپالاید. به همین ترتیب، معمار وابسته و رخدادپذیر نیز باید آنقدر چابک و متواضع باشد که اجازه بدهد نیتش تحتتأثیر رویدادها و ایدههای دیگر شکل بگیرد، اما در عین حال آنقدر راسخ و هدفمند باشد که در آنها غرق نشود. معمار رخدادپذیر بهجای اوراق کتابها در پروژهها کنجکاوی میکند و نیت او با آرزوهایی برای اصلاح فضا به سود دیگران هدایت میشود. این الگو معماران را در جایگاه «فرشتگان روسیاه» قرار میدهد. این ایده ملهم از فیلم بالِ امیال62 ویم وندرس است. فرشتگان سکولار، به صورت سیاه و سفید، در ابتدا از موضع ناظران بیرونی به جهان مینگرند و نظر میدهند، اما سپس، به صورت رنگی و بدنمند، پریشان و کمی کثیف، نزول میکنند و در دکههای خیابانی قهوهی ارزان مینوشند. فرشتگان معمار، اگر میخواهند در واقعیتهای خشن دنیای روزمره غرق نشوند، باید مدام میان آسمان و زمین در رفتوآمد باشند. به همین دلیل است که مرلوپونتی میگوید: «برای درگیری تمامعیار، باید قادر به عقبنشستن و فاصلهگرفتن باشیم». باید عقب نشست و فاصله گرفت تا مجال لازم برای تفکر پیدا شود، اما دوباره باید فرودآمد تا آن تفکرات بدل به صبح کاذب نشوند. این دو موقعیت همزیستی دارند و متقابلاً یکدیگر را تقویت میکنند؛ رؤیا وضع موجود را برمیکشد و متحول میسازد، اما وضع موجود رؤیا را با خردهریزهای واقعیت تغذیه میکند و آن را از بیربطی نجات میدهد و از غوطه خوردنش در نواحی نامحتملِ محض جلوگیری میکند. یکی از فرشتگان وندرس با ناراحتی میگوید: «به قدر کافی بیرون ایستادهام. به قدر کافی غایب بودهام. بگذارید وارد تاریخ جهان شوم. از وجود روحانی خود، از پرواز ابدی بر بلندا خسته شدهام…. آرزو میکنم وزنی بیابم که مرا به زمین بچسباند. یکبار هم که شده بهجای این دانایی دائمی حدس بزنم. تب کنم. انگشتانم از خواندن روزنامهها جوهری شوند.»
شاید، فقط شاید، آن فرشته سپس انگشتان جوهری خود را بالا بیاورد و بیهوا گونهاش را لمس کند. فرشتگان روسیاه. فرشتگانی که قادرند از «فضا، زمان و دیوارها» عبور کنند، با صورتهای لکهدار، و سپس قادرند همهی اینها را به هم پیوند بزنند. فرشتگان، زنمَردهای63 تخیلگرِ امکانها، با صورتهای لکهدار، که همیشه درگیرند. فرشتگان، پیامآوران اصلی، با صورتهای لکهدار، انسانی و کمی ناقص. معمارانی که فروتنانه به زمین چسبیدهاند، اما با بصیرت، درک محیطی و تخیل اخلاقی خود برای دیگران آیندههایی اجتماعی-فضایی طرحریزی میکنند.