[1] Circular logic: منطق دوری، نوعی استدلال است که در آن پیش‌فرض‌ها گزاره را تایید می‌کنند، اما همین گزاره­ها خود پیش‌فرض‌ها را تایید می‌کنند. در چنین شرایطی، دور باطلی ایجاد می‌شود که در آن هیچ اطلاعات مفیدی به اشتراک گذاشته نمی‌شود. م-

[2] function

[3] Tectonics: فن ساخت، شیوه‌ای که عناصر معماری کنار هم قرار می‌گیرند تا یک کل ساختاری و زیباشناختی را بسازند؛ ترکیب هنر و فن در ساخت فضا. م-

[4] Garry Stevens

[5] Borromini: فرانچسکو بورومینی (۱۵۹۹ –۱۶۶۷) معمار ایتالیایی مشهوری که رقیب همیشگی برنینی محسوب می­شد.

[6] Zygmunt Bauman

[7] vocation

[8] Randall Collins

[9]  :Quantity Surveyingبه فرایند اندازه گیری مقدار مصالح مورد نیاز برای اجرای یک پروژه یا محاسبه­ی مقدار مصالح به کار رفته در یک پروژه اجرا شده گفته می شود. م-

[10] Bill of Quantities

[11] RIBA Plan of Work

[12] Modernity and Ambivalence

[13] Indra McEwen

[14] Peter Eisenman

[15] Osmotic: در وجه استعاری، به چیزی گفته می‌شود که به‌ تدریج و بدون تلاش مستقیم، از جایی به جایی منتقل می‌شود، یا به‌طور طبیعی و بی‌وقفه در یک فرایند طبیعی جذب یا انتشار اتفاق می‌افتد. م-

[16] Burton Bledstein

[17] : Ivan Illich کشیش، فیلسوف و نظریه‌پرداز اجتماعی اتریشی-آمریکایی بود که در نیمه دوم قرن بیستم به شهرت رسید. او منتقد سرسخت نهادهای مدرن مانند آموزش رسمی، پزشکی سازمان‌یافته و توسعه‌گرایی بود و آن‌ها را ابزارهایی برای بی‌قدرت‌کردن مردم می‌دانست. آثار مهم او مانند جامعه غیرمدرسه‌ای و ابزارهای بازدارنده بر خودبسندگی، مشارکت مردمی و نقد تکنوکراسی تمرکز دارند. م-

[18] Nicholas Smith

[19] political rectitude

[20] Roberto Mangabeira Unger

[21] Gillian Rose

[22] Lefebvre

[23] John Shotter

[24] decontextualized

[25] Built environment

[26] Habraken

[27] John Chris Jones

[28] Cedric Price

[29] Jonathan Hill

[30]  : from poststructuralism to the structure of posts تیل در اینجا با تضاد بین دو معنای واژه‌ی “structure” و “post” استفاده می‌کند تا گستره‌ی وسیع آموزش معماری را نشان دهد که از مفاهیم انتزاعی تا مفاهیم انضمامی را در بر می­گیرد. متاسفانه راهی برای حفظ این بازی کلامی در ترجمه­ی فارسی وجود نداشت. م-

[31] John Forester

[32] sense-making

[33] object- making

[34] John Caputo

[35] ethics

[36] morals

[37] statics

[38] dynamics

[39] Franz Schulze

[40] Karsten Harries

[41] Zygmunt Bauman

[42] Emmanuel Levinas

[43] Architects Registration Board

[44] Tom Spector

[45] American Institute of Architects

[46] communitarian

[47] Alasdair Macintyre

[48] Barbara Herrnstein Smith

[49] John Caputo

[50] The Ethical Function of Architecture

[51] Karsten Harries

[52] Postmodern Ethics

[53] Hans Jonas

[54] Carol Gilligan

[55] Architecture and Utopia

[56] Spaces of Hope

[57] spatiotemporal

[58] Formative contexts

[59] Roberto Mangabeira Unger

[60] False Necessity

[61] Formative context

[62] Wings of Desire

[63] androgynous

 

 

 

عاملیت معمارانه

جرمی تیل

ترجمه فرزاد محمدی

مفقودالاثر

اخیراً تحقیق بسیار بدی انجام دادم. این تحقیق در یک مهمانی پر از معماران، در مقر اصلی انجمن سلطنتی معماران بریتانیا (RIBA)، انجام شد. به‌طور تصادفی از شش نفر از این معماران پرسیدم که حروف RIBA مخفف چیست. سه نفر گفتند “Royal Institute of British Architects” (انجمن سلطنتی معماران بریتانیا). دو نفر گفتند “Royal Institute of British Architecture” (انجمن سلطنتی معماری بریتانیا). یکی از آن‌ها در حالی که مست بود گفت “Right Ignorant Bunch of Assholes” (یک­مشت احمق از­بیخ نادان)، اما چون مست بود، متأسفانه باید از جامعه­‌ی آماری غیرعلمی من حذف شود. پاسخ پنج نفر دیگر بازتابی از سردرگمی رایج در میان معماران و در درون خود  RIBAبود. منشور سلطنتی، که در سال ۱۸۳۷ اعطا شد، اهداف این نهاد را چنین بیان می‌کند: «پیشبرد معماری و ترویج کسب دانش در زمینه­‌ی هنرها و علوم مختلف مرتبط با آن.» بنابراین منطقی خواهد بود که فرض کنیم حرف “A” مخفف “Architecture” (معماری) است، اما درواقع مخفف “Architects” (معماران) است. یعنی «انجمن سلطنتی معماران بریتانیا».

این سردرگمی در تأسیس خود RIBA نیز به چشم می­خورد. در اصل، این اقدامْ شکلی از «صیانت از نفس» بود. خصلت اساسی همه­ی حرفه­‌ها‌ این است که خودشان را از الباقی حوزه­‌های عادی متمایز می­کنند؛ حرفه‌ها قلمروهایی را تعیین می‌کنند تا کنترل بهتری بر آن­ها داشته باشند و از این طریق برای خودشان شأن و قدرت اقتصادی دست­‌و­پا کنند. اما منفعت­‌طلبی شخصی آشکاری از این دست چیزی نیست که بابتش به کسی منشور «سلطنتی» اعطا شود، و بنابراین در منشور از تاسیس RIBA با گزاره­‌هایی درباره­‌ی معماری و نه درباره­‌ی معماران یاد شده است، با این معنای ضمنی که پیشبرد این مقوله به نوعی در راستای منافع وسیع­‌تر عمومی است. اما این مسئولیت به «انجمن معماران» (و نه معماری) تفویذ شده است و این تایید می­‌کند که کنترل این قلمرو دانش، که معماری نام دارد، در انحصار معماران است. زیر ردای زرین منشور سلطنتی، کل این عملیات اساساً خوش­‌خدمتی به خود معماران است: در یک دور باطل1، معماران تعریف می­‌کنند که دانش معماری چیست، و بنابراین تنها خودشان می‌توانند آن معماریِ  خودخوانده را عرضه کنند.RIBA  در این امر تنها نیست؛ واژه­‌ی «معمار» تقریباً در عنوان همه‌ی نهادهای ملی معماری وجود دارد. معنای ضمنی آن روشن است: معماری را معماران تعریف می­‌کنند. همچنین، با بهره­‌گیری از معنای دوگانه­‌ی واژه‌ی معماری کنترل مضاعفی اعمال می‌شود؛ این واژه هم به این فعالیت حرفه‌ای اشاره دارد و هم به نتایج فعالیت. بنابراین معماران چنین فرض می‌کنند که می‌توانند کل حوزه‌ی معماری را، از فرایندهای درونی‌اش گرفته تا محصولات بیرونی‌اش، تعریف و کنترل کنند.

بیانیه­‌ی تاسیس «انجمن معماران بریتانیا» این نظام بسته، و منافع آشکار آن برای حرفه‌ی معماری، را کاملاً برملا می­‌کند. در بند دوم آمده است که این انجمن «مسلماً برای کل کشور سودمند خواهد بود، زیرا در پیشگاه افکار عمومی مسئول هدایت و حفظ سلیقه­‌ی ملی است، و نیز نهادی را فراهم می‌آورد که افراد بتوانند برای کسب تکلیف در امور حرفه‌ای به آن رجوع کنند». یعنی: فقط ما، معماران، می‌توانیم سلیقه را تعریف کنیم، و برای راحتی شما، مردم عوام، گرد هم آمده‌ایم تا بهتر به شما مشاوره بدهیم. اختفای سودجویی شخصی پشت نقاب منافع عمومی کمال پررویی است. بسیاری از مردم، به‌ویژه مردم عادی، مدعی­‌اند که از آن افتتاحیه‌ی خودپسندانه­‌ی نخستین گردهمایی معماری بریتانیا در سال ۱۸۳۶ تا کنون در بر همان پاشنه چرخیده است.

این حد از خودپسندی صرفاً در بستر آن نظام اعتقادی­ امکان بروز دارد که معمار (به­‌عنوان  متخصص) را با معماری (به­عنوان حرفه)، با معماری (به­‌عنوان عمل)، و با معماری (به­‌عنوان محصول) ادغام می­کند؛ زیرا فرض می­ک‌ند زنجیره‌ای برقرار است که از طریق آن فضایل منتسب به فرد متخصص ــ که سرچشمه‌ی همین خودپسندی است ــ به محصولات نهایی، یعنی ساختمان‌ها، منتقل می‌شود. انجمن سلطنتی معماران بریتانیا در طول تاریخ عامل تداوم همین ادغام بوده است؛ گاه در نقش نهادی علمی که هدفش ترویج دانش متخصصان این حوزه از طریق سخنرانی‌ها و گزارش‌ها، تنظیم آن دانش از طریق تأثیرگذاری آموزشی، و حفاظت از آن دانش از طریق کتابخانه‌اش بوده است؛ گاهی در نقش یک اتحادیه‌ی صنفی، برای دفاع از منافع حرفه‌ای در برابر تهاجم بی‌امان نقشه‌برداران و مهندسان، و برای مقابله با مطالبات سیری‌ناپذیر کارفرمایان و پیمانکاران؛ گاهی در حمایت از عمل معماری از طریق مشاوره‌ی حقوقی و تجویز «بهترین شیوه‌ها»؛ و گاهی در معرفی و تبلیغ محصولات معماری از طریق نمایشگاه‌ها و نظام‌های جوایز. پس جای شگفتی نیست که رئیس RIBA ــ همچون دیگر چهره‌های بین‌المللی معماری ــ این کلاه‌های گوناگون را با قدری ناراحتی بر سرش می‌گذارد. این مرد (چون او همواره مرد بوده) در هر لحظه دقیقاً نماینده‌ی چه چیزی است؟ کلاه پَر‌دار اهداکننده‌­ی جوایز را بر سر می‌گذارد، و تنها چیزی که ناظر بیرونی می‌بیند کلاه‌پشمی محافظه­‌کاری صنفی است. کلاه فارغ­‌التحصیلی رهبر تحصیل­‌کرده را بر سر می‌گذارد، و توقع اعضا کلاه شاپوی تجار است. این­‌همه تعویض لباس باعث می‌­شود که خود حرفه مفقودالاثر ‌شود.

این ادغام عناصر ناسازگار درواقع هیچ لطفی در حق حرفه‌ی معماری نمی‌کند، اما با این عقیده که زنجیره‌ای مستقیم و فضیلت‌مند میان «متخصص – حرفه – عمل – محصول» وجود دارد، همچنان دودستی به آن چسبیده­‌اند. با این حال، حفظ اعتقاد به ادعای انتقال مستقیم ارزش‌ها در امتداد این خط دشوار است: این زنجیره­ای است که هرچه در آن جلوتر برویم گسسته‌تر می‌شود؛ معمار به‌تدریج، در حلقه­‌های رخدادپذیرتر و رخدادپذیرتر، اقتدار خود را از دست می‌دهد. سست­ترین حلقه حلقه­‌ی پایانی است: جایی که ساختمان‌ها، به‌عنوان محصولات، نهایتاً در معرض نیروهایی قرار می‌گیرند که بسیار فراتر از کنترل مستقیم معمارند و این را می‌توان پاشنه‌ی آشیل حرفه­­‌ی معماری دانست. هیچ حرفه‌ی «قوی» دیگری نیست که به‌جای دانش تا این اندازه با اشیاء پیوند خورده باشد؛ حقوقْ اجرای دانشی مدون و قانون‌مند است، پزشکی از طریق رویه‌های تابعِ دانش تخصصی تعریف می‌شود. این دو حرفه از طریق کنترل دائمی بنیان دانش خاص‌شان می‌توانند خود را از بیرون محافظت کنند. اما حرفه‌ی معماری، به دلیل نزدیکی‌اش با اشیاء، با همه‌ی وابستگی‌ها و سیالیت آن‌ها، نمی‌تواند مدعی این نوع خودآیینی باشد.

تنها راه برای جلوگیری از این افت بارز اقتدار حرفه‌ای، که در مسیر حرکت از حلقه­‌ی متخصص به‌ حلقه­‌ی ساختمان رخ می­‌دهد، بازگرداندن آن حلقه­‌ی نهایی، یعنی بنای در معرض نیروهای بیرونی، به داخل چرخ‌ه­ای بسته است: متخصص حرفه را تعریف می‌کند، حرفه عمل را سامان می‌دهد، عمل بناها را تولید می‌کند، و این بناها به نوبه‌ی خود دانشی را تعریف می‌کنند که متعلق به همان متخصص است. راه رسیدن به این حلقه‌ی بستهْ محدودسازی دانش معماری به بخش‌های تحت­‌کنترل معماران است. و این ما را بازمی‌گرداند به ویتروویوس، این دَوال­پای روی دوش معماری، و به نسخه‌ی مدرن سه‌گانه‌ی او: عملکرد2، ساخت­‌شناسی3 ، و زیبایی­‌شناسی. این‌ها حوزه‌هایی­‌اند که معماران احساس می‌کنند می‌توانند دانش تخصصی خود را در آن‌ها به کار گیرند: عملکرد به‌مثابه‌ی چکیده­ای از پیچیدگی‌های کاربردی، ساخت­شناسی به‌مثابه‌ی قانون‌مندسازیِ نوسانات ساخت‌وساز، و زیبایی­شناسی به‌مثابه‌ی «حفظ سلیقه» از طریق نظریه‌های فرم و ترکیب‌بندی. این مرزبندی مستلزم حذف سخت‌گیرانه‌ی جنبه‌های اجتماعی و سیاسی‌ای است که فراتر از کنترل معماران تلقی می‌شوند؛ و بدین ترتیب، معماری به شرایط تحت­‌مدیریتش محدود می‌شود.

این کنترل دانش منجر به انحصار حرفه‌ای می­‌شود. جنبه‌ی کلیدی این سازوکارْ همان دَوَرانی بودن آن است، زیرا در این حلقه‌ی بسته است که «خودآیینی» پایه‌ریزی می‌شود. همان‌طور که گری استیونز4در تحلیل دقیق خود از حرفه‌ی معماری اشاره می‌کند، معماری «همچون سایر حوزه‌های فرهنگی… در پی افزایش خودآیینی خویش است»، اما در عین حال، به سبب وابستگی‌اش به سایر عرصه­‌های فرهنگی، کم­تر از هر حوزه­ی دیگری خودآیین است. این وضعیت، تنشی تحمل­ناپذیر ایجاد می‌کند: از یک سو میل به جدایی برای حفظ قدرت حرفه‌ای، و از سوی دیگر، جبر پیوستگی با نیروهای اجتماعی. استیونز استدلال می‌کند که اگر معماری را صرفاً یک هنر، علم، یا حرفه­ در نظر بگیریم راه به جایی نخواهیم برد: «همه­‌ی این مفاهیم برای پرداختن به چنین موجودیت پیچیده‌ای ناکافی‌اند.» در عوض، باید درک کرد که «معماران تنها بخشی از یک نظام اجتماعی بسیار گسترده‌ترند». این مسأله شامل نحوه­‌ی شکل­‌گیری اجتماعی مفاهیم مرتبط با «تخصص» هم می‌شود که منشاء پیدایش بسیاری از ارزش‌های حرفه­‌ی معماری­­اند . برای مداخله در دایره­‌ی نفوذی که از دانش تخصصی آغاز می‌شود، به ساختمان‌ها می‌رسد و دوباره به همان دانش بازمی‌گردد، و نیز مداخله در نحوه­‌ی گردش ارزش‌ها در این دایره، باید در گام نخست برخی از پیش‌فرض‌های بنیادین درباره‌ی «تخصص» را شکافت، تا بتوان خودآیینی کاذب این حرفه را به چالش کشید و سپس سراغ پیشنهاد آلترناتیوها رفت.

من منشور اصلی سال ۱۸۳۷ RIBA را از کتابخانه‌ی بریتانیا سفارش داده‌ بودم. کنجکاو بودم ببینم آیا نشانه‌ای در حاشیه‌های آن هست: چاپگر چه کسی بوده، مقدمه‌اش چگونه بوده، صفحه‌بندی‌اش چطور بوده، آیا نشانه‌هایی با مداد در آن هست. لمس کردن و بوییدن این اشیای قدیمی هم در نوع خودش تجربه‌ای‌ست. (یادم هست که وقتی در موزه­‌ی آلبِرتینای وین طراحی­های اصلی بورومینی5 را به دست ما دادند، چطور دست‌هایم می‌لرزید؛ ما با دوزوکلک خودمان را داخل موزه رسانده بودیم، و حالا ظرافت آن خطوط مدادی مبهوت­مان کرده بود ــ اگر عطسه­ می‌کردیم چه؟)

بنابراین مایه‌ی ناامیدی بود وقتی زن پشت میز امانت به من گفت که منشور «مفقود» شده است. لحنش اندوهگین بود، انگار به‌جای من ناراحت شده باشد، آخر دیگر مرا می‌شناختند. با خودم زمزمه کردم: «اما اگه منشور حتی این‌جا، وسط قلعه‌ی دانش، گم شده، بر سر معماری بریتانیا چه آمده؟ یعنی خود معماری بریتانیا هم گم شده؟ «چی به سرش اومده؟ چیزی ننوشته؟» او پاسخ داد: «توی پرونده فقط نوشته در جنگ جهانی دوم مفقود شد، به‌نظر می‌رسه حِرفه‌تون رو هم مثل ساختمون­‌هاتون گرفتن. مفقودالاثر. هیچ­کس این رو به­تون نگفته­ بود؟»

خودکنترلی

وقتی زیگمونت باومن6 صراحتاً می‌گوید که «تخصصْ احتیاج به خودش را ایجاد و تقویت می‌کند»، آدم ناچار می‌شود فوراً درباره‌­ی بنیادهای عملکرد هر حرفه‌ای بازاندیشی کند. متخصص بودن دال بر فعالیتی مثبت است: کمک به جامعه برای حل مسائلش از طریق به‌کارگیری دانش تخصصی. بر اساس همین مشارکت در منافع عمومی است که حرفه‌ها نه فقط مدعی ارزش اقتصادی خود بلکه مدعی اقتدار اخلاقی‌ خودشان نیز می­‌شوند. موضوع فقط این نیست که ما به متخصص نیاز داریم (و بنابراین باید به آن‌ها دستمزد بدهیم)، بلکه پای ماموریتی والاتر برای برآوردن آرمان‌های جمعی در میان است: این‌که جامعه بهتر بسازد، سالم‌تر باشد و صحیح­‌تر قضاوت کند. استفاده از واژه‌ی «رسالت7» برای توصیف حرفه بسیار معنادار است، زیرا در میان دو قطب خدمت­‌رسانی سرراست و یک ندای برتر نوسان می‌کند.

اما باومن و دیگران اشاره می­‌کنند که تخصص آنقدرها که معمولاً تصور می‌شود خیرخواهانه نیست. خصلت سودجویانه­‌ی تثبیت حرفه‌ی معماری در بریتانیا نشانه‌ای‌ست از یک حرکت گازانبری وسیع‌تر که مورخان حوزه‌ی حرفه‌ها آن را به‌خوبی مستندسازی کرده­‌اند. برای نمونه، رندال کالینز8 اشاره می‌کند که مهارت‌های افراد حرفه‌ای­ اغلب «پاسخی به مسائل­ من­درآوردی­‌اند؛ مهارت‌­ها زاده­‌ی ساختار حرفه‌ای­اند و بدون آن وجود ندارند.»

از این منظر، رشد تخصص در هر حرفه‌ای، به‌جای آن‌که عمدتاً در خدمت منافع عمومی باشد، می‌تواند ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خود و تداوم‌ بقای خویش تلقی شود. برای مثال رشته‌ی «متره و برآورد»9را در نظر بگیرید که در صنعت ساخت‌وساز بریتانیا هزینه­‌ها را محاسبه و مدیریت می­‌کند. این رشته در همه‌ی کشورها وجود ندارد و بنابراین در جاهای دیگر دانش مربوط به آن پراکنده و، به‌زعم برخی، کمتر دست­‌و­پاگیر است. اما در بریتانیا، این حوزه به‌صورت حرفه‌ای جاافتاده و بنابراین نیازمند ابزارهایی برای به­‌رخ­‌کشیدن تخصص خود است. یکی از این ابزارها «صورت‌مقدار10» است، روشی کهنه که بر مبنای آن یک ساختمان با همه‌ی پیچیدگی‌های ساختاری‌ به فهرستی از اجزای سازنده‌اش تقلیل می‌یابد تا بهتر محاسبه و قیمت‌گذاری شود. در بخش‌های وسیعی از جهان ــ به‌ویژه در ایالات متحده که حرفه­ی متره و برآورد وجود ندارد ــ صورت‌مقدارها ضرورتی ندارند، اما در بریتانیا کماکان مثل سوراخ سوزنی عمل می­کند که بعضی پروژه‌های ساختمانی ناچارند از آن رد شوند؛ جایی که کنترل از دست معمار خارج می­شود و به‌دست مجموعه‌ی دیگری از حرفه‌ای‌ها می‌افتد.

معماران بریتانیایی نیز، برای کنترل فرآیندهای بی‌سامان خود، دست به ابتکارهای مشابهی زده‌اند. یکی از آن­ها مقیدسازی پروژه‌ها به رویه‌های خطی «برنامه‌ی کاری RIBA » 11است؛ سندی که مراحل طراحی، برنامه‌ریزی و اجرای ساختمان‌ها را به بخش‌های منظم تقسیم می‌کند. این سند به‌طرز زیرکانه‌ای در یک صفحه هم مشکلات مرتبط با هر مرحله را طرح می‌کند، و هم وظایف لازم برای حل آن‌ها را فهرست می‌نماید. در ستون پایانی هم افراد دخیل در هر مرحله مشخص شده‌اند؛ در یازده مورد از دوازده مرحله، حضور معمار الزامی‌ست. خب، شاید بگویید، این که طبیعی‌ست؛ چون خود معماران این وظایف را تعریف کرده‌اند.

این واقعاً اولین ساختمانی بود که طراحی کرده بودم، یک بلوک کوچک آپارتمانی برای یک مؤسسه‌ی مسکن اجتماعی در کوچه‌ای بی‌نام و نشان در لندن. چیز خاصی نبود، اما با این حال، خیلی به آن افتخار می­‌کردم و برای هر گوشه‌اش جنگیده بودم. این ماجرا مربوط به سال‌های ابتدایی قراردادهای طراحی-ساخت بود، و ما از همان ابتدا با یک پیمانکار همکاری می‌کردیم. نقشه‌های اجرایی تهیه شده بود، هزینه‌ها نهایی شده و قراردادها امضا شده بود، محوطه نیز تخریب شده و آماده‌سازی آغاز شده بود. درست وقتی که قرار بود فونداسیون اجرا شود، متصدی توسعه از سوی مؤسسه‌ی مسکن تماس گرفت:

ــ «صورت­‌مقدار کجاست؟ بدون اون نمی‌تونیم شروع کنیم».

ــ «ولی هزینه‌ها که نهایی شده، نقشه‌ها هم تأیید شده‌ان. می‌دونیم اوضاع از چه قراره. دیگه صورت­‌مقدار برای چی؟ حالا دیگه برای این کار خیلی دیره.»

ــ «ولی ما بهش نیاز داریم، تا بدونیم اوضاع از چه قراره.»

پرسیدم: «شما چه کاره­‌اید؟ کارشناس متره­‌ای چیزی هستید؟»

ــ «امان از شما معمارهای از خودراضی و ­بچه­‌زرنگ، همه‌تون لنگه­‌ی هم­‌اید.»

و البته که او یک کارشناس متره بود، و البته آخرسر هم کار خودش را کرد؛ چون نهایتاً او کارفرما بود. اصرار داشت که صورت­‌مقداری تهیه شود، با وجود همه‌ی بی‌فایدگی‌اش. برای او ــ که قبلاً متره‌بردار بوده ــ آن ساختمان تنها در هیئت صورت­‌مقدار وجود داشت. اما آن­وقت‌­ها برای من ساختمان تنها در هیئت مجموعه‌­ای از نقشه‌ها وجود داشت.

هنوز هم آن گفت‌وگوهای ابزورد با متره‌برداری که قرار بود این سند بی‌معنا را تهیه کند از یادم نرفته است؛ سندی که هیچ‌کس جز خودش و مسئول توسعه نگاهی به آن نمی‌انداخت.

ــ «کاشی‌های دور روشویی چی؟»

بعضی متره‌­بردارها روی کاشی­‌ها وسواس خاصی دارند و همه­ی مشخصاتشان را در صورت­‌مقدار ذکر می­‌کنند: نوع، شکل‌، اندازه‌، رنگ‌، نبشی، لبه­‌ای… کلی چیز برای بررسی.

گفتم: «طبق نقشه انجام بده».

ــ «ولی اون کاشیِ لبه‌­ای مخصوصه؟»

ــ «بله، مخصوصه. بنفشه. و اون کاشی‌های گوشه زردن. کاشی‌های وسط هم مثل کیک باتنبرگ هستن: زرد خال­‌خالی و بنفش با پترن شطرنجی. اصلاً نباید برش بخورن، و مهمه که اون کاشی زرد خال­‌خالی از سمت چپ بالای اون بخش شروع بشه. راستی، دوغابش هم مشکیه».

آن زمان جوان بودم، و این چیزها برایم اهمیت زیادی داشت.

این حرف‌ها برای متره­‌بردار نعمت بود؛ هرچه مسأله بیشتر، جا برای خودنمایی بیشتر. یک متر مربع کاشی‌کاری بیش از یک صفحه توضیح شد. پیمانکار ــ که احتمالاً عاقل‌تر بود ــ اصلاً به حرف ما گوش نداد و از هرچه از مصالح‌فروشی سر محلش گیر آورد استفاده کرد؛ فاجعه‌ای از رنگ‌های ناهماهنگ و لبه‌های برش‌خورده. دیدنش برایم دردناک بود.

هرچند، در بلندمدت اهمیت نداشت: مدتی پیش برای مرور خاطراتم به آنجا برگشتم. ساختمان تخریب شده بود تا به جای آن بنایی مجلل‌تر ساخته شود؛ چرا که آن خیابان بی‌نام و نشان حالا به لطف بازی‌های بازار املاک لندن به منطقه‌ی محبوبی تبدیل شده بود.

نیم­کره­ ی چپ، نیم­کره­ ی راست

مثال‌های بی‌شماری از حرفه‌هایی وجود دارد که با خودتعریف‌گری بقای خودشان را تضمین می­‌کنند: گرداب حریصانه‌­ی افزایش وکلایی که منجر به دعاوی حقوقی بیشتر می‌شود، و این خود به وکلای بیشتری نیاز دارد، احتمالاً چشم‌گیرترین نمونه است، به‌ویژه در ایالات متحده. همه‌ی این مثال‌ها به درستی تحلیل بومن اشاره دارند که می‌گوید: «تخصص (به‌جای آن‌که برای هدفی باشد) خودش به هدف تبدیل می‌شود.» این گفته در شاهکار بومن، مدرنیته و تردید12، آمده است. او متخصص را یکی از عوامل کلیدی در جنگ مدرنیته علیه ابهام می‌­داند، که طی آن رخدادپذیری­‌ها با فضیلت‌های فرضیِ قطعیت کنار زده می‌شوند. متخصصان، با اتکا به اقتدار دانش حرفه‌ای، حکم می‌دهند که کدام نحوه­‌ی مواجهه با مسائل درست و کدام نادرست است. اگر این فرایند به‌صورت نبردی علیه نیروهای ضدنظم و ضد­قطعیت فرض شود، این فقط به تقویت وجهه­‌ی قهرمانانه‌ی افراد حرفه‌ای منجر می‌شود. ظاهراً ویتروویوس، این دَوال­پای روی دوش من، وقتی رساله‌اش را با مجموعه‌ای از استعاره‌های نظامی آغاز می­کرد از این مسأله آگاه بود. معمار فرهیخته، که «سراپا مسلح» به دانش نظری و عملی است، «با سرعت و اقتدار» به هدف خود دست خواهد یافت. به گفته‌ی ایندرا مک‌یوئن13، ظاهراً «حمله‌ی سریع» کلیدواژه‌ی این متن است، و هدف نهایی چیزی جز نظم نیست.

اگر قرار باشد اعتماد فرد غیرمتخصص جلب شود، ضروری‌ست که تصمیم‌های فرد حرفه‌ای بر مبنای اصول قطعی بنا شده باشند، نه تفاسیر باز و مبهم. به گفته‌ی آنتونی گیدنز، اعتماد بخشی ضروری و گاه ناراحت‌کننده از مواجهه با غول‌ مدرنیته است. در جهانی با پیچیدگی‌های روزافزون، فرد ناچار است که به متخصصان اعتماد کند، و برای این کار، باید اطمینان حاصل کند که نظام‌های آنان قابل اتکاست. چنان‌که بومن می‌نویسد، «دانش تخصصی به نیاز حیاتی دیگری پاسخ می‌دهد: نیاز به عقلانیت… میل مردم به عقلانیت چرخ‌دنده‌های تخصص را چرب می‌کند.» قواعد پذیرفتنی‌اند، حدس و گمان نه.

اما این اعتماد با نوعی تردید همراه است. گیدنز می‌گوید: «نگرش‌های عامیانه به علم و دانش فنی اغلب آمیزه­ای از اعتماد و تردید است… این تردید در هسته‌ی هر رابطه‌ی اعتمادآمیزی نهفته است… چراکه اعتماد فقط جایی لازم است که نادانی وجود داشته باشد، و نادانی همواره زمینه‌ساز شک و دست‌کم احتیاط است.» فرد غیرمتخصص نیاز دارد که متخصص عنان نادانی او را به دست گیرد، ولی هم‌زمان از این واگذاری کنترل احساس نارضایتی می‌کند. نتیجه این است که افراد، با سرمایه­گذاری اعتمادشان روی نظام‌های نمادین و تخصصی، با مدرنیته «معامله‌ای» می‌کنند، اما این معامله آمیزه‌ی خاصی­ست از تسلیم و تردید، آسودگی و ترس. ناآگاهی افراد غیرمتخصص ناخواسته عیان می­شود؛ از این‌رو تردید و ترس پدید می‌آید، اما از سوی دیگر نمی‌توانند در وضعیت ناآگاهی دوام بیاورند؛ پس تسلیم و نیاز به اطمینان شکل می‌گیرد.

این زوج‌های متضاد به‌زیبایی در خدمت متخصص درمی‌آیند؛ مثلاً لوله‌کشی که با جمله‌ی همیشگی‌ «اوه، اوه، یکی این‌جا حسابی گند زده؛ کلی کار داره تا درست بشه» از ایجاد ترس شروع می‌کند و سپس خواهان تسلیم می‌شود، یا زبان مبهم متخصص کامپیوتر که همزمان ترسی از ناشناخته‌ها را القا می‌کند و نیز آرامش خاطری از اینکه فقط خودش قادر به حل آن است.

معماران به‌خوبی توانسته‌اند از این تنش‌ها بهره‌برداری کنند: آن‌ها، با جهش فرصت‌طلبانه میان نقش‌های دانشمند و هنرمند، دو برگ برنده در اختیار دارند .این حرفه، با تکیه بر آیین‌نامه‌ها، فنون و تیپولوژی‌ها، تلاش می‌کند خود را مبتنی بر دانشی نشان دهد که بر اصول عقلانی و روش‌های وابسته به آن بنا شده است—اصولی که تنها معماران، آن‌گونه که ادعا می‌شود، مهارت و دانش لازم برای فهم و به‌کارگیری‌شان را دارند. نقل‌قولی از پیتر آیزنمن14 به روشنی این فرایند مشروعیت­بخشی حرفه‌ای را نشان می­دهد: «وقتی اهمیت عملکرد، برنامه، معنا، فناوری و کارفرما انکار می‌شود—یعنی همان محدودیت‌هایی که از دیرباز برای توجیه و درواقع پشتیبانی از فرم‌سازی استفاده می‌شدند—عقلانیتِ فرایند و منطق درونی فرمْ تقریباً آخرین مأمن یا مشروعیتی است که باقی می‌مانَد.» آنچه آیزنمن تلویحاً می‌گوید این است که مسائل مربوط به کاربری، معنا و کارفرما آن‌قدر پراکنده‌­اند که نمی‌توان با اقتداری قطعی آن‌ها را تعیین کرد؛ بنابراین، برای توصیف معماری به‌مثابه فرایند و محصول، باید به پارامترهای عقلانی‌تری تکیه کرد. این امر لااقل به نیم‌کره‌ی چپ مغز، که به امور عقلانی می‌پردازد، نوعی آسایش می‌دهد. اما تسلیم زمانی حاصل می‌شود که هاله­‌ی رازآلود هنرمند-نابغه این بستر ابژکتیو عقلانی را بپوشاند؛ جایی که معمار تنها کسی‌ست که می‌تواند، به‌طرزی تقریباً جادویی، به اصول عقلانی فرم زیبایی‌شناسانه ببخشد. ایده‌ی «معمار به‌مثابه هنرمند» در تثبیت فرهنگ معماری در ذهن مخاطبان بیرونی نقشی مهم ایفا می‌کند. نکته‌ی غریب درباره‌ی خلاقیت معماری این است که، با وجود تلاش‌های فراوان، همواره تا حدی توضیح‌ناپذیر باقی می‌ماند، و همین کیفیت رازآلودْ ارزش آن را در بازار بیرونی افزایش می‌دهد. این ویژگی در اقتصاد درونی حرفه نیز تأثیرگذار است؛ معماران «ستاره» اغلب دستمزد کمی به کارکنان خود می­‌پردازند، اما در عوض، نوعی رابطه­‌ی فیضانی15 با «استعداد هنری» را به آنان پیشنهاد می‌کنند. با دو ضربه‌ با نیم­کره­‌ی چپ و راست مغز(ترکیب عقلانیت عینی و نبوغ ذهنی) انحصار حرفه‌ای اجرایی می‌شود. موفق‌ترین معماران کسانی­‌اند که این دو ضربه را به‌سرعت و پشت‌سرهم وارد می‌کنند.

یادم هست دانشجوی بسیار بااستعدادی داشتم که در یک دفتر معماری بسیار معروف مشغول به‌کار شد. این دانشجو مهارت فوق‌العاده‌ای در ترسیم سریع اما دقیق طرح‌های مفهومی داشت. معمار مشهور این توانایی را شناخت و او را به جلسات اولیه‌ با کارفرمایان دعوت می‌کرد. وقتی معمار و کارفرما درباره‌ی مسائل مربوط به عملکرد، سایت و هزینه‌ی بنا بحث می­‌کردند، دانشجو بی‌صدا در انتهای اتاق می‌نشست و به سرنخ­های ظریفی که معمار می‌داد گوش می‌سپرد—  «بهترین راه برای ورودی کنار دریاچه‌­ست»، «زاویه­‌ی خورشید اینجا انحنایی ایجاد می­‌کنه که بهترین راه‌حله»، «نسبت پلات می‌گه باید ارتفاع سازه بالا بره»—و آن‌ها را به نقاشی‌های پیشنهادی تبدیل می‌کرد. در انتهای جلسه، معمار این نقاشی‌ها را ارائه می‌داد. کارفرما طوری تحت‌­تأثیر قرار می‌گرفت که معامله در جا جوش می­‌خورد.

یادت باشه، من معمار لعنتی­‌ام!

از میان شش نفری که درباره‌ی معنای RIBA از آن‌ها پرس‌وجو کردم، هیچ‌کدام به لقبی که این نهاد در میان دیگر فعالان صنعت ساخت‌وساز دارد اشاره­ای نکردند: «یادت باشه، من معمار لعنتی‌ام». این عبارت، که در عین حال اندوه‌بار و مایوس‌­کننده است، از اقتداری ازدست‌رفته حکایت دارد. شاید شکافِ میان دانش لازم برای تعریف یک حرفه و دانش لازم برای انجام عمل معماری دلیل این فقدان باشد. حرفه‌ی معماری و عمل معماری دو مقوله‌ی کاملاً متمایزند، اگرچه اغلب به‌اشتباه یک چیز واحد تلقی می‌شوند. حرفه‌ی معماری به شیوه­ای درونی تعریف شده و الزاماً خودبسنده است؛ در حالی که عمل معماری مجموعه‌ای از شبکه‌های بیرونی‌ و به‌ناچار وابسته به آن‌هاست. دانشی که برای تامین نیازهای درونی توسعه می‌یابد از نوع بسیار خاصی است و با دانشی‌ که برای رویارویی با شرایط محتمل بیرونی لازم است کاملاً تفاوت دارد.

همان‌طور که برتون بلدشتاین16 اشاره می‌کند، حرفه‌ای‌ها تلاش می‌کنند تا «نظامی کاملاً منسجم از دانش را در قلمرویی دقیق تعریف کنند». اگر این دانش قرار است فراگیر باشد، باید از شرایط خاص فراتر رود؛ از این‌رو، به به دور از وظایف مشخص توسعه می‌یابد. بنابراین، دانش حرفه‌ای تمایل دارد با پشتیبانی عقلانیت به سوی اصول عام و روش‌های ثابت مبتنی بر آن‌ها پیش برود. این ترکیب فاصله‌گیری و عقلانیتْ ویژگی معمول دانش حرفه‌ای‌ست و دو کلیشه‌ را درهم‌می­‌آمیزد: صدای آرام عقل از دهان چهره‌ای دور و مقتدر.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که اصول و روش‌های لازم برای تعریف حرفه با نگاهی ابزاری به‌ ساحت قواعد و رویه‌های اجرایی منتقل می‌شوند. در پزشکی و مهندسی اگر از پایگاه دانش این حرفه­‌ها استفاده­‌ی عملی­ نشود، به‌شدت نگران می‌شویم؛ زیرا بدون این کاربرد ابزاری جان انسان‌ها به خطر می‌­افتد یا ساختمان‌ها فرو می­ریزند. برخی قلب‌ها سالم و برخی بیمارند؛ دانستن نحوه‌ی عملکرد قلب‌های سالم به پزشک اجازه می‌دهد تا به درمان قلب­های بیمار بپردازد. البته، همان‌طور که ایوان ایلیچ17به‌خوبی نشان می‌دهد، این بدان معنا نیست که حرفه‌ی پزشکی مرزهای این پایگاه دانش را تعیین نمی‌کند یا از طریق نهاد‌سازی این محدوده را کنترل نمی­‌کند، اما دست­‌کشیدن از آن دانش مستلزم شهامت فکری و روحی کسی مثل ایلیچ است.

بااین­‌حال، در معماری دانش از حیطه‌ی نسبتاً امن و با ثباتی که خودش تعریف کرده به سلسله شرایط بسیار ناپایدارتر و پیش‌بینی‌ناپذیر‌تری منتقل می‌شود. انتقال پارادایم قطعیت به جهانی مبتنی بر عدم قطعیت از همان ابتدا محکوم به شکست است. هرچه تیپ‌شناسی‌ها، آیین‌نامه‌های رفتاری، برنامه‌های کاری، زمان‌بندی‌ها و مشخصات فنی تیزتر شوند تا آن شرایط بی‌نظم و کنترل‌ناپذیر را مهار کنند، همان شرایط آن­ها را کندتر خواهد  کرد. «برنامه‌­ی کاری RIBA» به‌خودی‌خود سندی بی‌فایده نیست، اما اگر کسی به این سند به­‌منزله­‌ی دستورالعملی خطی و سرراست اعتماد کند، آنگاه بی‌فایده خواهد شد. تقریباً هر پروژه‌ای، با تغییر در هزینه‌ها، شرح وظایف، کارفرمایان و سایر شرایط، مدام پس‌­و­پیش می­‌رود تا مراحل قبلی و بعدی را بازبینی یا تسریع کند. ناامنی حرفه‌ای در برابر چنین تغییرات بلقوه­‌ای است که تمنای قطعیت را تشدید می‌کند، اما نتیجه تعقیب دُم زیبای خود در یک چرخه‌ی درون­‌حرفه‌­ای است. یکی از نشانه‌های این وضعیت آن است که دانش معماری بیشتر درباره­ی اشیای ایستا به کار می­آید تا درباره­ی کنش‌های سیال. توجه افراطی به ساختمان به‌عنوان شیء زیبایی­‌شناختی و تکتونیکی موجب می­‌شود که تحلیل فرایندهای طراحی، تأملات در باب حرفه، یا بحث‌های مرتبط با سکونت اجتماعی تحت‌الشعاع قرار بگیرند. اگر مدل مفید برایان لاوسون را در نظر بگیریم، که معماری را در سه مرحله‌ی فرایند، محصول و عملکرد توصیف می‌کند، تمرکز معمول بیشتر بر بخش میانی و نسبتاً پایدارِ “محصول” است تا بر دو سر طیف که بازتر و نامعین‌ترند. درنتیجه نوعی حس کاذب تجرد ایجاد می‌شود: گویی­ می­توان محصولات را فارغ از پیامدهای سیاسی و اجتماعی‌شان به‌مثابه ابژه­ه‌ایی خنثی برای تأمل در نظر گرفت.

وقتی پای موقعیت حرفه‌ای‌ و حفاظت از عنوان یا تأمین بودجه در میان باشد حرفه­‌ها فوراً درگیر سیاست می­‌شوند، اما تمایلی برای به‌رسمیت شناختن بنیان سیاسی خودِ فعالیت‌های حرفه‌ای‌شان یا پیامدهای گسترده‌تر محصولات­شان ندارند. معماران نیز از این قاعده مستثنا نیستند. دو قطبِ «عقلانیت عینی» و «استعداد هنری خلاق» معمولاً فراتر از دنیای سیاست انگاشته می‌شوند. اما صرفِ گفتن اینکه چیزی سیاسی نیست، به این معنا نیست که واقعاً سیاسی نیست. بلکه برعکس: این پاکی فرضی آن را بیشتر مستعد مصادره می‌کند. عقلانیت عینی به سود کارآمدیِ بیشتر و کنترلْ مصادره می‌شود و استعداد هنری خلاق به سود کالایی­‌سازی زیبایی­‌شناختی. چنان‌که دیدیم، خود معماران در این بازاری‌­سازی ارزش‌های حرفه‌ای‌شان دست دارند، اما ترجیح می‌دهند این یورش به سرمایه‌ی حرفه‌ای‌ خودشان را نادیده بگیرند و به‌جای آن، در پی آرمان‌های والا باشند و از پوشش کمال و زیبایی برای مخفی­‌کردن تعاملات متنوع­‌شان با واقعیت‌های ناپاک استفاده ­کنند.

در اینجا می‌خواستم داستانی درباره­‌ی زندگی پیش از معماران و زندگی با معماران نقل کنم، که در دومی، آرمان‌ها بر مبنای اندیشه‌های بلند فیلسوفان شکل گرفته­‌اند، اما بعد دریافتم که نویسنده­‌ی رومی، «سنکا»، دو هزار سال پیش از من پیش‌دستی کرده و آن را بهتر بیان کرده است. گوش کنید:

«نمی‌پذیرم که هنرهای مورداستفاده در زندگی روزمره کشف فلسفه بوده‌­اند. باور کن، روزگار پیش از ظهور معماران و سازندگان روزگاری خوش بود! این‌گونه امور هم‌زمان با تولد تجمل‌گرایی به‌وجود آمدند؛ مسائلی مثل بریدن چوب به‌صورت مربع و شکافتن دقیق تیر با ارّه بر روی خط مستقیم. انسان نخستین با گُوِه چوب خود را می‌شکافت. من در یک نکته دیگر هم با پوزیدونیوس مخالفم، آن­جا که معتقد است ابزارهای مکانیکی ابداع خردمندان بوده‌اند… این نبوغ انسان بود که این ابزارها را کشف کرد، نه خرد او؛ این­ها اختراعات افراد زیرک و تیزبین است، نه افراد بزرگ­منش و والا؛ و این در مورد هر کشفی صدق می‌کند که تنها با پیکری خمیده و ذهنی که نگاهش به زمین دوخته شده میسر می­‌شوند».

بوته­ ی ریخته­ گری

«روزگار پیش از ظهور معماران روزگاری خوش بود.» این دیدگاهی تند و سخت‌گیرانه است، و از موضع یک معمار و مدرس، پذیرش آن بدون ریاکاری برایم میسر نیست. اما می‌توانم با این عقیده‌ی کلی هم‌دل باشم که برای مواجهه با مسائل روزمره‌ی زندگی نوع دیگری از تفکر لازم است: تفکری سرشار از ابتکار، تیزبینی و پویایی، و با نگاهی به زمین، نه با نگاهی رو به آسمان و تظاهر به عظمت متعالی. شکاف موجود میان نوع دانشی که این حرفه برای مشروعیت‌بخشی به خود بدان نیاز دارد و شکل تفکری که عملِ معماری در عالم واقع می‌طلبد در تمایزِ زیگمونت بومن میان «قانون‌گذاران» و «مفسران» خلاصه‌ شده است. قانون‌گذارانْ متفکران عصر مدرن‌اند، که با دسترسی به «دانش (ابژکتیو) عالی» صاحب اقتدار شده‌اند. این شکل از دانش بازتابی از نگاه مدرن است که جهان را «کلّی ذاتاً منظم» و ابژه­ای قابل­کنترل می­داند. عینیت و اقتدار دانش قانون‌گذار با دانش حرفه‌ای هم‌راستاست.

اما در مقابل، مفسرانْ متفکران عصر پست‌مدرن‌اند—منظورم از عصر پست مدرنْ شرایطی است که بی‌نظمی و عدم قطعیت را اجزای جدایی‌ناپذیر زندگی و اندیشه می‌داند و به رسمیت می‌شناسد. مفسر در تلاش است، با فعالیت درون بستر یک مسأله­‌ی مشخص و نه با مشاهده­‌ی آن از بیرون، معنایی در این چشم‌انداز سیال بیابد. وقتی معمار با مقتضیات متعارض مواجه می‌شود—و این اجتناب‌ناپذیر است—قانون‌گذار می‌کوشد آن‌ها را با تحمیل قواعد سرکوب کند، حال آن‌که مفسر با آن‌ها مذاکره می‌کند. در حالی‌که دانش حرفه‌ای بر کارآمدی شیوه­ه‌ای ثابت عمل استوار است، آن‌چه عمل معماری واقعاً نیاز دارد شیوه‌های پویای تفکر است. بنابراین، بار دیگر، میان تصورات حرفه از الزامات عملی و مقتضیات واقعی عمل معماری شکافی پدید می­‌آید. به‌زعم بومن، غلبه بر این شکاف مستلزم «جایگزینی رؤیای قانون‌گذار با عملِ مفسر» است—و واژه‌ی مهم در این‌جا رؤیاست، زیرا هرچه حرفه بیشتر به این رؤیاهای کاذب بچسبد، بیشتر در انجام مسئولیت‌هایش در قبال سایر مسائل شکست خواهد خورد، و بیش از پیش به حاشیه رانده خواهد شد.

مسلماً تفسیر مستلزم شیوه‌های متفاوت تفکر است، شیوه‌­هایی که فرض نمی­‌کنند پاسخ کاملی وجود دارد. هرمنوتیک (شاخه‌ای از دانش که به تفسیر می‌پردازد) دقیقاً در برابر این اندیشه می‌ایستد که «امور انسانی را می‌توان یا باید به شکل مجموعه‌ای از قواعد صریح و قابل‌اتکا برای تصمیم‌گیری درآورد.» اهمیت هرمنوتیک در آن است که بر اساس احتمالات و رخدادپذیری­‌ها کار می­‌کند، نه علیه آن­ها. زیرا تنها در میدان باز و گشوده‌ی رخدادپذیری­‌هاست که می‌توان تفسیری رها از پیش‌فرض‌ها ارائه کرد. همان‌طور که نیکلاس اسمیتِ18 فیلسوف می‌گوید: «پذیرش رخدادپذیری است که چشم‌انداز نظری و نیروی محرکه‌ی عملی هرمنوتیک را تعریف می‌کند… در تقابل با این ایده که درک صحیح از یک موضوع از طریق پیروی از قواعد روش‌شناختی یا رویه‌ای بی‌طرفانه به‌دست می­‌آید، هرمنوتیک اصرار دارد که آن‌چه فهم معتبر به حساب می‌آید نمی‌تواند پیشاپیش و جدا از رخدادپذیری درگیری­‌های واقعی تعیین شود.» مفسر نه‌تنها به رخدادپذیری و تضادهای بالقوه نیاز دارد، بلکه از درگیری با آن‌ها استقبال می‌کند؛ متغیرها و کشمکش‌ها چیزی نیستند که باید سرکوب شوند، بلکه به بوته­‌ای برای تعامل طیفی از مفسران (حرفه‌ای‌ها، آماتورها، خیال‌پردازان، واقع‌گرایان) تبدیل می‌شوند .بوته کانون تحولات معجزه‌­آسایی است که در آن عناصر خام و ناسازگار به چیزی شگرف تبدیل می­‌شوند—یا دست‌کم، در شهر من، شفیلد، زادگاه فولاد بوته‌­ای، اینطور به نظر می­رسد. از این منظر، در پرتو درخشان بوته، وابستگی معماری نه‌تنها ضعف به شمار نمی­‌آید، بلکه بدل فرصتی می­شود تا معمار مانند شنونده‌ای آزاداندیش و مفسری چابک عمل کند و در تحقق رؤیاهای خام دیگران مشارکت داشته باشد.

الگوی معمار به­‌مثابه عامل مفسر—و متعاقباً، معماری (در معنای حرفه، عمل و محصول) به‌مثابه عامل تحول­آفرینی— مبتنی بر نسخه­‌ی اصلاح­‌شده­ای از ارزش‌های حرفه‌ای است که از معماران می­‌خواهد از برج عاجشان پایین بیایند و به­‌عنوان یکی از صاحب‌­نظران اصلی در کنار باقی عوامل قرار بگیرند. نکته‌ی مهم این است که این الگو خواستار کنارگذاشتن دانش معماری نیست، بلکه خواستار بازنگری و پالایش آن از هرگونه اقتدار و قطعیت است. انکار کل دانش به نام نفی اقتدارِ متخصصْ به آتش کشیدن قیصریه به خاطر یک دستمال است. این دقیقاً همان بحران جنبش معماری اجتماعی در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بود. به‌نام درست‌کاری سیاسی19 قدرت از معمار به اجتماع منتقل شد؛ اما معماران متخصص، علاوه بر واگذاریِ تحمیلی قدرت، دانش خود را نیز وانهادند (آخر بنا به برداشت رایج و ساده‌سازی‌شده از اندیشه­‌ی فوکو، دانشْ قدرت بود). معماران، در مقام تسهیل‌گران فنی صرف، قادر نبودند از دانش نهادینه­‌ی خودشان در راستای ایجاد تحول استفاده کنند؛ بلکه از مهارت آن­ها استفاده‌ی ابزاری می­‌شد. نظریه‌پرداز اجتماعی برزیلی، روبرتو مانگابِیرا اونگر20، نیز همین نکته را در بحث خود از «رسالت تحول‌آفرینی» مطرح می‌کند: بدون تعهد به چنین رسالتی، افراد حرفه‌ای خیلی زود گرفتار نگاه ابزاری به­ کار می­‌شوند. دانسته‌های فنی متخصص برای اینکه دیگران بتوانند امیال نوظهور اما نامدون خود را گسترش دهند کافی نیست؛ و در نتیجه، این امیال در سطحی عامیانه و حداقلی باقی می‌مانند. فیلسوف بریتانیایی، جیلیان رُز21، در نقد درخشان خود از معماری اجتماعی، این وضعیت را چنین خلاصه می‌کند: «مردم به قدرت نمی‌رسند؛ معمار تنزل می­‌یابد.»

با این‌حال، شاید اگر بپذیریم که طبق گفته­‌ی آنری لُفور22 «فعالیت‌های برتر، تخصصی و متمایز هیچ‌گاه از عمل روزمره جدا نبوده‌اند، بلکه صرفاً چنین به‌نظر ‌رسیده‌اند»، دیگر همه‌ی این بحث‌ها پیرامون ترفیع یا تنزل، انفصال یا درگیری، بحث­‌های انحرافی محسوب شوند؛ این دیدگاه نشان می‌دهد که دانش حرفه‌ای باید به‌مثابه بخشی از شبکه‌ای درک شود که انسان و غیرانسان، دانش تخصصی و آگاهی روزمره، قواعد و غرایز، علوم اجتماعی و زیست اجتماعی را درهم‌تنیده است. این دیدگاه از حرفه می‌خواهد که بخشی از شبکه‌ی دیگران باشد و بدین ترتیب آن را با بزرگ‌ترین ترسش مواجه می‌کند: عادی بودن. اگر افراد حرفه‌ای مانند هر شخص عادی دیگری تلقی شوند، همه‌چیز را از دست می‌دهند؛ از همین‌روست که حرفه‌ای‌ها تا این حد بر متفاوت‌بودن خود اصرار می‌ورزند. اما این درکی نادرست از ماهیت این شبکه‌ها و شیوه‌ی ترکیبی استفاده‌ی آن‌ها از دانش است. غرایز و آگاهی­‌های روزمره صرفاً واکنش‌های تصادفی نیستند، بلکه از دل تجربه‌ی زیسته شکل گرفته‌اند (جایی که فرد حرفه‌ای می‌تواند مدعی فهمی متمایز باشد)، اما این تجربه در بستری مشترک با دیگران ارائه می‌شود (جایی که حرفه‌ای درگیر می‌شود). درواقع، همان‌طور که اونگر می‌گوید، ایده‌های نهادی حرفه «باید از طریق کنش جمعی تحقق یابند. مادامی که این ایده‌­ها با نگاهی به فعالیت‌های اجتماعی‌ لازم برای تحقق­شان تکمیل نشوند نامعقول و رویاوار باقی می‌مانند.» این تلقی که دانش حرفه‌ای برای توسعه­‌ی خودش و ایجاد تحول درواقع به دیگران وابسته است سوزنی است در بالون خودبزرگ‌پندارانه­‌ای که بنیان‌گذاران اولیه‌ی انجمن سلطنتی معماران بریتانیا (RIBA)  با آن به هوا برخاستند. آن حرفه‌ای‌های اولیه خود را متقاعد کرده بودند که «به‌وضوح به سود کشور عمل می‌کنند»، اما واقعیت آن است که ما همگی متقابلاً به یکدیگر وابسته‌ایم—نه‌فقط بر اساس مبادلات اقتصادی، بلکه از حیث تبادل فکری.

با این اوصاف دانش معماری، به‌عنوان دانشی موقعیت‌مند، نباید از بیرون و به‌صورت انتزاعی اعمال شود، بلکه باید درون بستر موقعیت معین شکل گیرد. این نیازمند نوع تازه­ای از شناخت است. حرفه‌ی معماری از دیرباز بر دو نوع شناخت متکی بوده است: شناخت «چیستی» و شناخت «چگونگی». معماران دانش خود را یا به‌صورت مجموعه‌ای از اطلاعات واقعی و اصول نظری به‌کار می‌گیرند (شناخت «چیستی»)، یا از طریق سلسله مهارت‌های فنی و ابزاری مانند ترسیم، جزئیات­‌پردازی و برنامه‌ریزی (شناخت «چگونگی»). اما جان شاتِر23 این دو نوع دانش را «بسترزدایی­‌شده24» می‌داند و به‌جای آن، خواستار نوعی شناخت «از درون» است: دانشی تحول‌پذیر که از دل محیط­ فرهنگی-اجتماعی‌ای که در آن­ جا گرفته‌ برخیزد و خودش را با آن­ تطبیق دهد. به تعبیر شاتر، این «نوع سوم شناخت» است که با دو نوع قبلی تفاوت دارد.

مسأله‌ی مسأله

برای عبور از مدل شناخت «چگونگی» و «چیستی»، معماران باید از پارادایم حل مسأله دست بکشند. این ادعا ممکن است شگفت‌آور باشد، چرا که حل مسأله اغلب ویژگی بنیادین نقش معمار در نظر گرفته می‌شود. در آموزش معماری، استودیو معماری نمونه‌ای از یادگیری مسأله­‌محور تلقی می‌شود: جایی که دانشجویان با «مسأله‌ای» روبه‌رو می‌شوند و از طریق کنش خلاقانه و تأملیِ طراحی به «راه‌حلی» می‌رسند. در عمل معماری، «مسأله» همان چیزی است که به حرفه امکان می‌دهد تا به شیوه‌ای تخصصی وارد عمل شود. همان‌طور که رینر بنهام اشاره می‌کند: «فرد حرفه‌ای کسی است که به وجود مسائل علاقه­، علاقه‌ای همیشگی، دارد». حل مسأله شیوه‌ای است که حرفه­‌ی معماری از طریق آن خودش را مشروع جلوه می‌دهد؛ طرح‌ مسأله شیوه‌ای است که از طریق آن خودش را تداوم می‌بخشد. عجیب نیست که تنها راه­‌حلی که برای این مسائل مطروحه ارائه می­‌شود ساختمان­ است. زیرا فقط معماران از نظر حرفه‌ای صلاحیت ساختمان­‌سازی دارند. حل مسأله همچنین نشانه و دلیل حرفه‌ای‌سازی گسترده‌ی حوزه‌ی محیط مصنوع25 است. چنان‌که هَبراکن26 خاطرنشان می‌کند: «آنچه زمانی بدیهی تلقی می‌شد اکنون به مسأله‌ای تبدیل شده که باید از طریق طراحی حل شود: دیگر هیچ‌چیز را نمی‌توان بدیهی پنداشت… محیط مصنوع، که زمانی پس‌زمینه‌ای پایدار و عادی برای نوآوری‌های معماری بود، اکنون خود جزء‌به‌جزء، بارها و بارها، به دست حرفه‌ای‌ها بازآفرینی می‌شود».

سازگارکردن ایده‌ی عاملیت تحول­گرا با حل مسأله دشوار است. مسأله نگاهی قاطعانه به گذشته دارد؛ حال آن‌که عاملیت امیدوارانه رو به آینده می‌­نگرد. بار منفی واژه‌ی «مسأله» سایه‌ای تیره بر فرایند طراحی می‌افکند، چنان‌که گویی حداکثر کاری که از راه حل برمی‌آید این است که اندکی از شدت بدی جهان بکاهد. در مقابل، عاملیت تحول­­گرا بر پایه‌ی آرزویی مشترک برای بهتر کردن جهان استوار است. جان کریس جونز27 این تمایز را به‌خوبی بیان می‌کند: «فهم طراحی به‌عنوان “حل مسأله” استعاره‌ای مُرده برای فرایندی زنده است، و فراموشیِ این واقعیت که طراحی بیش از آن‌که تطابق با وضع موجود باشد، درواقع تحقق امکان‌های تازه و کشف واکنش‌‌های ما به آن‌هاست.» در این چارچوب، حل مسأله کنشی محافظه‌کارانه جلوه می‌کند که صرفاً به جابجایی تدریجی عناصر موجود، آن‌هم براساس ایدئولوژی‌های از پیش‌مفروض، محدود است.

یک مسأله­‌ی اساسی با مفهوم «مسأله»، آن است که افق امکان‌های نو را می‌بندد؛ و دیگری، این‌که صورت‌بندی و حل مسأله کنشی طردکننده است، و بنابراین با ایده‌ی عاملیت تحول­گرا، که صداها و شبکه‌های گوناگون را دربرمی­‌گیرد، ناسازگاری دارد. حل مسائل نیازمند نوع خاصی از دانش حرفه‌ای-تخصصی است. در نتیجه، تشخیص مسأله ناگزیر موجب رجحان متخصص بر نامتخصص می‌شود؛ و این امر امکان عاملیت معماری به صورت تلاش جمعی را محدود می­‌کند.

از میان تمام ایراداتی که به چارچوب‌های محدودکننده‌ی «مسأله‌ی معماری» وارد شده، صریح‌ترین و ویرانگرترین مورد این گزاره‌ی سدرک پرایس28 است که بهترین راه‌حل برای یک مسأله‌ی معماری الزاماً یک ساختمان نیست. این گزاره ویرانگر است، زیرا به روشنی خطاپذیری چرخه‌ی بسته‌ی تخصص‌ را افشا می‌کند: چرخه‌ای که در آن متخصص حرفه را تعریف می‌کند، حرفه شیوه را سامان می‌دهد، شیوه ساختمان را می‌سازد، و ساختمان به نوبه­‌ی خود دانش متخصص را تعریف می‌کند. حال اگر ساختمان از جایگاه «تنها راه‌حل ممکن» برداشته شود، چه چیزی برای حرفه باقی می‌ماند؟ یا بدتر، چه چیزی از خودِ حرفه باقی می‌ماند؟ همان‌طور که آثار خود پرایس نشان می­‌دهد، چیزهای زیادی باقی می‌ماند، اما برای کشف این میدان گسترده، حرفه باید تمرکز معماری را از شیء به‌سوی عاملیت معطوف کند.

این مستلزم به‌کارگیری هوش معماری است، نه تحمیل دانش معماری. هوش معماری یعنی بهره­‌گیری از تفکر منعطف، و این با دانش معماری تفاوت دارد، چرا که دانش معماری مبتنی بر جست‌وجوی بنیان‌های ثابت است؛ جاناتان هیل29 این جستجو را به ریختن آب در آبکش تشبیه می‌کند. اما هوش معماری، وقتی از قیدوبند تلاش برای قطعیت و ثبات برهد، پویاتر و جاندارتر از هوش سایر حرفه‌ها می­شود. آموزش معماری، اگر گرفتار وسواسِ تولید اشکال تجسمی نباشد، دانشجویان را در معرض طیف گسترده­ای از فعالیت‌های فکری (از پسا‌ساختارگرایی تا ساختارِ ستون‌ها30) قرار می­‌دهد. این امر زمینه‌ساز پرورش همان نوع تفکر انعطاف‌پذیری است که برای مواجهه با رخدادپذیری عملیات معماری ضروری است. مشکل آن‌جاست که برای فرایند صلاحیت‌سنجی حرفه‌ای، که تقریباً همه‌ی آموزش‌های معماری به آن وابسته‌اند، قانونمندسازی هوش معماری و داوری‌های ناشی از آن کار دشواری است، و در نتیجه، به جای آن، معماران را ملزم به کسب مهارت‌ها و دانش‌های مشخص می‌کند، و بدین‌ترتیب به نتایج تلاش­‌های معطوف به حل مسأله اولویت می‌دهد.

بنابراین، ما نیاز داریم عمل معماری را به جای حل مسأله بر الگوی آلترناتیو دیگری استوار کنیم. نظریه‌پرداز برنامه‌ریزی، جان فارستر31، در مقاله‌ای شیوا پیشنهاد می‌دهد که استعاره‌ی رایج «طراحی به‌مثابه حل مسأله» را با «طراحی به‌مثابه معنا‌بخشی32»  جایگزین کنیم. «معنا‌بخشی صرفاً مستلزم حل ابزاری مسأله نیست؛ بلکه مستلزم دگرگون‌سازی، احترام، تصدیق و شکل‌دادن به جهان زیسته‌ی مردم است.» نکته‌ی محوری در استدلال فارستر این است که چنین گذاری از مسأله به معنابخشی الزاماً مستلزم پذیرش وضعیت اجتماعی مورد مناقشه‌ای است که فرایند طراحی از آن آغاز می‌شود، و نیز پذیرش جهان اجتماعی محتملی که ساختمان‌ها و کاربران آن‌ها نهایتاً در آن قرار می‌گیرند. «اگر فرم­‌دهی را، در مقیاسی ژرف‌تر، به­‌مثابه فعالیتی برای معنا‌بخشی جمعی در نظر بگیریم، آن‌گاه طراحی را می‌توان در جهان اجتماعی‌ای جای داد که در آن معنا اگرچه چندگانه، مبهم و متعارض است، اما یک دستاورد عملی دائمی به شمار می­‌آید.» در حالی‌که حل مسأله، که متکی بر تفکر پوزیتیویستی است، تمایل دارد امور اجتماعی و سیاسی را انتزاعی کند یا کنار بگذارد، معنابخشی ناگزیر به آن‌ها می­‌پردازد، و از همین رهگذر، با الگویی از عاملیت معماری سازگاری پیدا می­‌کند که در آن مسائل اجتماعی و سیاسی در صدر قرار می‌گیرند و درباره­‌ی ابعاد مختلف آن­ها رایزنی می­‌شود.

برای آن‌که تمام قدرت معنا‌بخشی آشکار شود، باید به طیف کامل شرایطی پرداخت که ممکن است طراحی، به‌مثابه به‌کارگیری هوش معماری، با آن‌ها درگیر شود. معمولاً این‌گونه فرض می‌شود که خلاقانه‌ترین بخش طراحی مربوط به خود ساختمان است، و به همین دلیل است که تا این حد بر نوآوری فرمی تاکید می­‌شود؛ اما می‌توان استدلال کرد که تدوین بریفْ مهم‌ترین و خلاقانه‌ترین بخش فرایندِ طراحی است. بریف اغلب صرفاً به‌عنوان ابزاری عقلانی در نظر گرفته می‌شود: راهی برای آن‌که چگونه می‌توان کارکردها را به مؤثرترین شکل ممکن در قالب اتاق‌ها گنجاند. این بریف­‌ها معمولاً به قلم کارفرما، با کمک مهندسان نقشه‌بردار و مدیران پروژه، تهیه می­‌شوند، و معماری را به کمیت­‌های انتزاعی تقلیل می‌دهند و به‌سرعت به برگه‌های بی‌روح اطلاعات فضا تبدیل می‌شوند. سپس این تقلیل­‌ها­ به‌عنوان کاری مختومه به معمار واگذار می‌شوند و تنها کاری که برای او باقی می­‌ماند این است که این نظام‌های مبتنی بر جریان‌ و کارایی‌ را به پلان‌ها تبدیل کند (عملی عمدتاً فنی) و سپس نقص‌های فرایند—و نقش فرعی خود معمار در آن—را با پوشاندن ساختمان در پوسته‌های متنوع پنهان سازد (عملی صرفاً زیبایی‌شناختی). بدتر از همه این‌که تعریف بریف­‌ها به‌شکلی انتزاعی محتوای اجتماعی آن‌ها را سرکوب می­‌کند و زیرِ مجموعه‌ای از هنجارهای محافظه‌کارانه پنهان می‌سازد. در مقابل، با گذار از طراحی شیء به طراحی بریفْ ناگزیر امر اجتماعی به سطح می‌آید. بریف خلاقانه یعنی رایزنی درباره­ی مجموعه‌ای جدید از روابط اجتماعی، یعنی هم‌نشینیِ کنش­‌ها و فعالیت‌ها، یعنی امکان اندیشیدن فراتر از هنجارها، در راستای تصور شرایط فضایی نو و درنتیجه شرایط اجتماعی نو. این فرایندِ شکل‌گیری بریف شاید آن هیجان آنی ناشی از طراحی خلاقانه‌ی یک شیء را فراهم نکند—هیجانی که نسل‌هاست برای معماران اعتیادآور بوده است—اما در بلندمدت اثر بسیار ژرف‌تر و ماندگارتری خواهد داشت.

وانهادن

یکی از دلایلی که طراحی شیء (یعنی خودِ ساختمان یا اثر معماری) تا این حد بر بخش‌هایی مثل تدوین بریف ارجحیت دارد این است که طراحی شیء یکی از معدود بخش‌هایی از کل فرایند است که کنترل صوری آن کماکان در اختیار معمار است. حتی اگر این کنترل در عمل به‌شدت تابع کنش‌ها و خواسته‌های دیگران (کارفرماها، مدیران هزینه، سازندگان و غیره) باشد، معمار همچنان می‌تواند در استودیوی مجرد خود رویای بازتولید دقیق آرمان‌های طراحی‌اش را در سر بپروراند. در چنین شرایطی، تولید شیء به همان قدرتی پیوند می‌خورد که نیچه می­گوید معمار «تحت افسون آن» قرار دارد. او این قدرت را با شیءسازی33 مرتبط می­داند («معماری نوعی بلاغت قدرت در قالب فرم‌هاست») به نحوی که نهایتاً این قدرت «در خود می­‌آرامد، جزم‌­اندیشانه، قانونی در میان قوانین». در این جهان مجرد، نفع شخصی حرفه‌ای به نوعی نابینایی در قبال وضعیت دیگران می­‌انجامد. با این حال، اگر به جای حل مساله با شیءسازی سراغ مفهوم عاملیت معماری برویم دیگر اعمال چنین قدرت مجردی توجیه اخلاقی ندارد. تدوین بریف صرفاً یکی از فعالیت‌های پرشمار معماری است که پای دیگران را نیز به میان می‌کشد، و معماران در نقش مفسر باید رویکردی فروتنانه اتخاذ کنند. جان کاپوتو34 می‌نویسد: «اندیشیدن به سیالیت ما را در برابر قدرت محتاط می‌کند… هرمنوتیک درس عبرتی برای فروتنی است، زیرا از کشمکش با سیالیت متنبه بازمی‌گردد. هرمنوتیک قدرتی را که سیالیت در برآب­کردن دقیق­‌ترین نقشه­‌های متافیزیکی دارد درک می­‌کند و برساخت‌های متافیزیکی را همچون شکل­‌گیری توده‌های موقتی ابر می‌بیند که از دوردست صورت و جوهر را تداعی می­‌کنند، اما هنگام تماس از شکاف انگشتان‌مان فرومی­‌لغزند.» در برابر طوفان نیروهایی که صحنه‌ی معماری را شکل می‌دهند تنها می‌توان متواضع بود؛ اگر نمی‌خواهیم معماری نیز به یکی دیگر از آن ابرهای گذرا بدل شود، پذیرش فروتنانه‌ی معنا‌بخشی در برابر ادعای مستبدانه‌ی «حقیقت» تنها گزینه‌ی واقع‌بینانه است. این یعنی باید ارزش‌های سنتی اقتدار را رها کرد و بخشی از کنترل را به دیگران وانهاد، و درعین­حال، باید هوش پرتکاپوی معماری را، که ویژگی اصلی این حرفه است، همچنان حفظ کرد و به‌کار بست. اما بیش از هر چیز، باید پذیرفت که معماران در این میان سرخود عمل نمی‌کنند، بلکه به نیابت از دیگران دست به عمل می‌زنند، و این یعنی عمل کردن به‌شیوه‌ای اخلاقی. اکنون نوبت آن است که به اخلاق بپردازیم.

­اخلاق ناقص

 

اخلاق بد

گاهی از من می‌پرسند که آیا معماری را دوست دارم؟ این سؤال معمولاً در پایان یک سخنرانی مطرح می‌شود، آن‌گاه که من برخی از گوساله­‌های سامری این رشته را به چالش می­کشم. شاید شما هم اکنون چنین احساسی داشته باشید. پاسخ من همیشه یکسان است: من معماری را به‌خاطر ظرفیت‌هایش دوست دارم، اما از معماران نومیدم، چرا که این ظرفیت‌ها را اغلب قربانیِ وابستگی لجوجانه‌شان به مجموعه‌ی خاصی از ارزش‌ها می‌کنند.

می‌دانم که این هم شاید نوعی کلی‌گویی باشد. می‌دانم معمارانی هم هستند که با تصویر (گاه لجوجانه‌ی) من از این حرفه هم‌خوانی ندارند. مسأله‌ی من این افراد نیستند، بلکه جمع و فرهنگی است که این وضعیت را حفظ و بازتولید می‌کند. اگر این نقد لحنی تند دارد، نوعی «سخت­گیری مشفقانه» است: تلاشی کوچک برای نجات این حرفه از دست خودش و از اعتیادهای انحرافی­‌اش. اما این فصل، دیگر حتی آن‌قدر هم مشفقانه نیست، فقط «سخت­‌گیرانه» است. نه شوخی، نه حکایت؛ این بار خود شواهد سخن خواهند گفت. و سخت است، چون پای «اخلاق» در میان است، مفهومی که در معماری بیش از اندازه و بیش از حد مبهم به کار می‌رود و به همین دلیل، اغلب از آن در حکم پوششی برای تداوم ارزش‌های غیراخلاقی سواستفاده می­شود.

چیزی در گنجاندن واژگان «اخلاق35» و «موازین اخلاقی36» در نوشتارهای معماری هست که مرا به‌شدت عصبی می‌کند. مثلاً وقتی کتابی با لحنی مقدس‌مآبانه نقدی بر «اخلاق ایستایی­‌شناسی37» ارائه می‌دهد و آن را با ایده‌ای مبهم از «اخلاق پویایی­‌شناسی38» جایگزین می‌کند، و سپس مجموعه‌ تصاویر بی­‌سروتهی از توده‌هایی معلق در فضا به ما نشان می‌دهد. یا وقتی فیلسوفی برجسته کتابی شفاف درباره‌­ی «کارکرد اخلاقی معماری» می‌نویسد و آن را با تصویری از کاخ کنگره­ی آمریکا به پایان می‌برد. یا وقتی معماران مقررات رفتار حرفه‌ای را با موضعی اخلاقی خلط می‌کنند. وقتی یک فیلسوف برجسته‌ی دیگر زیر لب می‌گوید که چگونه «اصول زیبایی‌شناسی (مانند پیچ‌وخم‌ها، منحنی‌ها و رنگ‌ها) به‌گونه‌ای مقرر شده‌اند که حامل بارِ اخلاقی و اجتماعیِ درخورتوجهی­‌اند.» یا وقتی برگزارکنندگان یک کنفرانس معماری واژگان «بوطیقا»، «اخلاق» و «آشتی» را در عنوان پشت سر هم ردیف می­‌کنند و امیدوارند هر کدام از این مفاهیمْ شرافتمندانه به یکدیگر سرایت کنند. یا وقتی معماران درباره­ی «اخلاق ساخت‌وساز» داد سخن می‌دهند، گویی «صداقت» در سازه و جزئیات به‌خودیِ خود غایتی اخلاقی را محقق می‌سازد. یا وقتی فیلسوفی دیگر استدلال می‌کند که یک دیوار آجریِ خوش‌ساخت نشان می‌دهد سازنده‌اش دل به کار داده، و این دلدادگی نوعی موضع اخلاقی است. یا وقتی لوکوربوزیه فریاد می‌زند: «سفیدکاری بسیار اخلاقی است!» یا وقتی زیباییِ صرفْ واجد هدفی اخلاقی تلقی می‌شود که گویا رستگاری می‌آورد… می‌توانم ادامه بدهم، اما منظورم را گرفته‌اید: همه‌ی این موارد مرا خشمگین می‌کند، و اگر در همین یک پاراگراف، به تمام گونه‌های فکری و حرفه‌ای معماری لگد زده‌ام، شاید به همان اندازه که نشانه‌ی عمق این مشکل است نشانه‌ی تندخویی من نیز باشد، که گویی همان احساس مانفردو تافوری هنگام سخن گفتن درباره­‌ی «بازآرایی‌های اخلاقیِ رقت‌بارِ معماری مدرن» است.

و سپس می‌رسیم به بزرگ‌ترین شخصیت اخلاق‌گرای معماری: میس ون‌در روهه. او گفته بود (یا می­گویند که گفته بود): «خدا در جزئیات است». اما وقتی این ذکر تسبیح معماری را در برابر پیوند فرصت‌طلبانه‌ی میس با رژیم نازی قرار ‌دهیم، چه می‌شود؟ چه بلایی سر آن اخلاق­گرایی راسخانه می‌آید؟ باید زیر سنگینی بار تکبرش فروبریزد، همین. زمانی این نکته را در نقدی بر یک نمایشگاه آثار میس نوشتم، جایی که برگزارکنندگان در ستایش سخت‌کوشی و نبوغ هنری او، با مهارتی دراماتیک، سازش‌کاری‌های سیاسی‌اش را دست‌کم گرفته بودند. نامه‌ای دریافت کردم با این مضمون که: «آیا این استادِ تحفه نمی‌داند که (الف) میس را نازی‌ها از آلمان بیرون کردند؟ (ب) میس معمار بزرگی بود؟»—یا چیزی در همین حدود. پیام روشن بود: با میس درنیفت! اما باید با میس درافتاد، چون این نقطه‌ی خوبی برای حلاجی رابطه‌ی پرتنش معماری با اخلاق است.

 آن نامه حرف‌های بسیاری برای گفتن داشت. نخست، از نظر تاریخی نادرست بود (میس را نازی‌ها «بیرون» نکردند، او با دعوت چندین نهاد و شخصیت به آمریکا رفت)، اما تکرار این خطای رایج به‌راحتی او را در نقش قربانی می‌نشانْد، و بدین‌سان جایگاه قهرمانانه‌اش به‌عنوان «معمار بزرگ» را تقویت می‌کرد—جایگاهی که در آن، او را از لغزش‌های سیاسی فانیان جدا می‌دانند. در یک جمله، آن نامه این اسطوره‌ را بازتولید می­کرد که معماری جهانی مستقل است، و در این استقلال بر اساس مجموعه‌ای از قوانین اخلاقی مختص به خودش عمل می‌­کند. فرانتس شولتسه39 در «زندگی‌نامه‌ی انتقادیِ» میس دقیقاً به همین نکته اشاره می‌کند، آن‌جا که می‌نویسد: «از نظر سیاسی، میس شبحی منفعل بود؛ انرژی‌های اخلاقی فعال او معطوف به هنرش بود و بس.» اما هیچ‌کس نمی‌توانست در برابر ظهور ناسیونال‌سوسیالیسم «منفعل» باقی بماند. شاید، فقط شاید، آن­ها می­توانستند خودشان را با باور به جهانی موازی فریب دهند، نوعی عقب‌نشینی به ساحت والاتری از آگاهی، جایی که اخلاق نه در نسبت با انسان‌ها بلکه در نسبت با درستیِ معماری (به‌مثابه حوزه­ای مبتنی بر جزئیات خدایی و زیبایی‌شناسی سخت‌گیرانه) تعریف می‌شود. فقط در چنین جهان موازی‌ای، که خدایان معماری بر آن حکمرانی می­‌کنند، می‌توان باور داشت که «پروژه‌ای اخلاقی وجود دارد که دقیقاً در خودِ اثر تحقق می‌یابد.»

در این‌جا شاید باید به حال این کج­‌فهمی­ها دلسوزی کنم، اما هنوز هم با دیدن ادغام اصطلاحات «اخلاق» و «موازین» اخلاقی و سوءاستفاده از آن­ها خشمگین می‌شوم. برای آن‌که توضیح دهم چرا، باید ابتدا مشخص کنم مرادم از «اخلاق» چیست. چهار کاربرد رایج از واژه‌ی «اخلاق» وجود دارد که همگی متفاوت‌اند. کاربرد نخست با «اتوس» (منش) پیوند دارد، که معنای اصیل آن شیوه­ی زیست انسان در جهان طبق رسمی مشترک و فاضلانه است. از نظر کارستن هریس40، کارکرد اخلاقی معماری همان «وظیفه‌­ی آن برای کمک به تدوین نوعی اتوس مشترک» است. کاربرد دوم، برگرفته از معنای ارسطویی کلمه است، که اخلاق را اساساً با پرورش نفس نیکو در مسیر حُسن­رفتار پیوند می­زند. سوم، برداشت کانتی، که در آن یک نظام موازین اخلاقی جهان­‌شمول به‌منزله­‌ی بخشی از پروژه‌ی وسیع‌تر عقلانیت در نظر گرفته می‌شود. و چهارم، تفسیر فایده‌گرایانه، که اخلاق را به‌کارگیری دانش در جهت کسب سود حداکثری برای اکثریت مردم تلقی می‌کند. همان‌طور که مشخص خواهد شد، هیچ‌کدام از این رویکردها برای هدف من مناسب نیستند، چرا که همگی به‌نوعی اخلاق را به این پیش‌فرض بنیادین گره می‌زنند که روش‌های قطعاً درست و مناسبی برای انجام امور وجود دارد. اما اجرای اخلاق بر اساس هر یک از این خوانش‌ها به معنای خفه کردن همان رخدادپذیری جهان و دیگرانِگی آن است که من معتقدم باید اجازه داد تا شکوفا شوند.

درک من از اخلاق تحت­‌تأثیر زیگموند باومن41 است. باومن نیز به نوبه­‌ی خود از «بزرگ‌ترین فیلسوف اخلاق قرن بیستم»، امانوئل لویناس42، تأثیر پذیرفته که اخلاق را به­منزله­‌ی «بودن برای دیگری» تعریف می­‌کند. اتخاذ یک موضع اخلاقی به معنای «پذیرفتن مسئولیت در قبال دیگری» است. این، و تنها این، باید قطب­‌نمای اخلاق معماری باشد. «دیگری» در اینجا ترکیب متنوعی از سازندگان، کاربران، ساکنان و ناظران معماری است، کسانی که زندگی‌های سیاسی و محسوس‌­شان تحت­‌تأثیر ساخت یک بنا و استفاده­‌های بعدی آن قرار خواهد گرفت. این بُعد اخلاقی پیامدهایی دارد. اولاً، چون درگیری با معماری عمدتاً به صورت تجربه­‌ی فضایی رخ می­‌دهد، بنابراین تمرکز توجه اخلاقی باید معطوف به پویایی­‌شناسی فضای اجتماعی باشد، نه ایستایی­‌شناسی منظره. دوم، خواسته‌ها و نیازهای «دیگری» با خواسته‌های کارفرمایان متفاوت است، یعنی هر موضع اخلاقی باید از آیین­‌نامه­‌های خدمات حرفه‌ای که عمدتاً به برآوردن نیازهای کارفرمایان می‌پردازند به‌وضوح جدا شود. سوم، شرایط فضایی و اجتماعی زندگی معاصر، با تمام سیالیت آن، نیاز به نوع جدیدی از اخلاق دارد، نه اعاده­‌ی اشکال قبلی اخلاق اصیل. در نهایت، «دیگری» لزوماً متنوع و غیرقابل­‌پیش‌بینی است، بنابراین موضع اخلاقی باید این تفاوت را بپذیرد، نه اینکه بکوشد آن را زیر لحاف موازین اخلاقی جهان­‌شمول خفه کند.

آیین‌­نامه­‌ی سوءرفتار

یکسان­‌انگاری اخلاق حرفه‌ای با رفتار اخلاقی یکی از اشتباهات رایج است، تو گویی صرفِ تبعیت از آیین­‌نامه­‌ی حرفه‌ای ضامن رفتار اخلاقی خواهد بود. نهادهایی نظیرARB (هیئت ثبت معماران43) به این اشتباه دامن می­‌زنند. در مقدمه­‌ی آیین­‌نامه­‌ی رفتاری آن‌ها آمده است: «این آیین­‌نامه باید در مرکز زندگی معمار حاضر باشد، نه تنها به‌­عنوان قطب­‌نمای اخلاقی، بلکه به‌عنوان شاخصی عقلانی برای اصول کاری درست.» با این حال، این نیت بلندپروازانه در مفاد آیین­‌نامه به‌­هیچ­‌وجه تحقق نمی‌­یابد. دوازده استاندارد وجود دارد که هرکس نام معمار را یدک می­‌کشد ملزم به رعایت آن­هاست. مرور کلمات کلیدی عناوین این استانداردها برای نمایش نقص اخلاقی آیین­‌نامه­‌ی ARB کافی است: عمل منسجم؛ منابع حرفه‌ای، مالی و فنیِ کافی؛ معرفی و تبلیغات صادقانه و مسئولانه؛ اجرای دقیق کار؛ توجه به کاربران؛ حفظ صلاحیت‌های حرفه‌ای و فنی؛ امنیت پول‌های کارفرما؛ پوشش مناسب بیمه؛ مدیریت مالی معقول؛ ترویج استانداردهای آیین­‌نامه؛ سازماندهی کار با مسئولیت و توجه به کارفرمایان؛ رسیدگی سریع و مناسب به شکایات. من فکر می‌کنم که آرایشگر من هم این استانداردها را احزار می­کند. درواقع، فکر می‌کنم او از آن‌ها پیشی ‌بگیرد، چرا که یکبار از ارائه­‌ی خدمات به معمار معروفی که بدرفتاری کرده بود امتناع کرد. همانطور که تام اسپکتور44 اشاره می‌کند، نکته این است که این استانداردها با هدف «شفاف‌سازی مسئولیت‌های معمار در قبال کارفرما» طراحی شده‌اند و بس. حتی همان یک مورد (توجه به کاربران)، که شاید اندکی نویدبخش مسئولیتی فراتر از تامین نیازهای ضروری کارفرما باشد، در جزئیات شدیداً تعدیل شده است. ذیل عنوان این استاندارد آمده است: «در انجام یا پذیرش کار حرفه‌ای، معماران باید به منافع هر کسی که منطقاً انتظار می‌رود از محصولات کار آن‌ها استفاده کند یا از آن لذت ببرد توجه لازم را داشته باشند.» در نوعی اعتراف ضمنی به این‌که این حرف با خدمت به کارفرما فرسنگ‌­ها فاصله دارد، همان عنوان بلافاصله با این جمله تعدیل می‌شود: «مسئولیت اصلی معماران در قبال کارفرمای­ آن­‌هاست، بااین­‌حال آن‌ها باید به مسئولیت‌های گسترده‌تر خود برای حفظ و بهبود کیفیت محیط­زیست و منابع طبیعی آن توجه کنند.» کلمه­‌ی «بااین­‌حال» بی­‌کفایتی اخلاقی مقررات را لو می­‌دهد. کارفرما در جایگاه نخست قرار دارد و هر مسئولیتی فراتر از آن نه یک مسأله‌ی اجتماعی بلکه دغدغه‌ای محیط‌‌زیستی و ثانویه مطرح می‌شود. کاربر به حاشیه رانده شده است.

تمرکز شدید آیین­‌نامه­‌یARB   بر خدمت­‌رسانی به کارفرما با نقش قانونی این نهاد سنخیت دارد. قدرت نظارتی ARB مربوط به «حفاظت از حقوق مصرف‌کننده» است، که در اینجا منظور از مصرف‌کننده شخصی است که خدمات معمار را خریداری می‌کند، نه افرادی که زندگی‌شان در داخل یا اطراف ساختمان‌های معمار جریان دارد. مشکل در این است که این آیین­‌نامه «راهنمایی اخلاقی» تلقی می­‌شوند؛ درحالی­‌که این­طور نیست و و اغلب کاملاً برعکس است. خواسته‌های یک کارفرما، به‌ویژه در بخش خصوصی، اغلب کوتاه‌مدت، فرصت‌طلبانه و به‌طور بالقوه استثماری­‌اند. درک منافع بلندمدت رفاه کاربران یا مسئولیت زیست‌محیطی نیاز به کارفرمای آگاه دارد، چرا که بازار به سوی حداکثرسازی ارزش توسعه در کوتاه‌مدت هدایت می‌شود. خدمت به کارفرما از طریق رعایت آیین­‌نامه­‌ی رفتار حرفه‌ای نه تنها احتمالاً با خواسته‌ها و نیازهای کاربران آینده سازگار نیست، بلکه ممکن است درواقع بر ضد آن‌ها عمل کند. در حقیقت، از دیدگاه من این ممکن است غیر اخلاقی باشد.

RIBA وعده‌­های بیشتری می­‌دهد، اما ازقضا نتایج کم­تری دارد. اگرچه مقدمه­‌ی آیین­‌نامه­‌ی رفتار حرفه‌ای اخیر RIBA ادعا می­کند که «برون­‌نگرتر از نسخه­‌های پیشین» است و بر «مصرف‌کننده و کل جامعه» تمرکز دارد، جزئیات آن چیز دیگری می­‌گوید. دو بخش نخست آن که درباره‌ی انسجام عمل و صلاحیت حرفه‌ای است کم‌وبیش همان گزاره­‌های ARB را تکرار می‌­کنند یا بسط می‌دهند. بخش سوم با عنوان «روابط» در سرخط خود صراحتاً می‌گوید: «اعضا باید به باورها و نظرات دیگران احترام بگذارند، تنوع اجتماعی را به ­رسمیت بشناسند و با همه عادلانه رفتار کنند. آن‌ها همچنین باید نگرانی و توجه لازم را در قبال اثرات کار خود بر کاربران و جامعه­ی محلی داشته باشند.» این به نظر امیدوارکننده می‌آید. با این حال، در یادداشت‌های راهنما، تمام این نیت‌های خوب با گزاره­‌هایی در رابطه با سایر صاحبان این حرفه زایل می‌شود: وظایف نسبت به سایر معماران جایگزینی معماران دیگر، تأیید پیشنهادهای کاری (در رابطه با سایر معماران)، به عهده گرفتن کار کسی دیگر، تصدیق مشارکت دیگران، اظهارنظر در مورد کار دیگران. باز هم هیچ اشاره‌ای به کاربر نمی‌شود، بنابراین صرفاً می­توان فرض کرد که منظور از «دیگری» در سرخط «اعضا باید حقوق و منافع دیگران را محترم بشمارند» درواقع همان «معمارِ دیگر» است. دوباره منافع عموم مردم در مقابل منافع حفاظت صاحبان حرفه از خودشان‌ قرار می‌گیرد و به نظر می‌رسد که منافع عمومی قربانی منافع معماران می­‌شود. تراژدی این است که سلاخْ کلاه «اخلاق حرفه‌ای» بر سر دارد و بنابراین معتقد است که کار درستی تحت‌­لوای آن در حال انجام است.

می‌توانم این بحث را بسط دهم: AIA (موسسه­‌ی معماران آمریکایی45) تمام این اصطلاحات را در «آیین‌­نامه­‌ی اخلاق و رفتار حرفه‌ای» خود کنار هم می‌آورد، سندی که «تعهد» در قبال کارفرمایان، معماران و همکاران را بر تعهد در قبال عموم مردم مقدم می­‌داند، در مورد اخیر، این آیین‌نامه اساساً فقط می‌گوید: «در چارچوب قانون بمان». در آیین­‌نامه­‌های ARB، RIBA یا AIA مسأله یکسان است: رفتار بر اساس «اخلاق حرفه‌ای» لزوماً به معنای رفتار اخلاقی نیست. درواقع، ممکن است این‌ها آیین­‌نامه‌­ی سوءرفتار باشند.

تنها راه خروج از این معمای ظاهری جداسازی صریح و موکد این دو حوزه است. رفتار حرفه‌ای با رفتار اخلاقی یکسان نیست، و هر یک بر اساس پارامترهای متفاوتی عمل می‌کنند. زندگی حرفه‌ای بر اساس مقررات مختلف تنظیم می‌شود. این آیین­‌نامه­‌ها نه از حس مسئولیت به کل جامعه بلکه از خدمت به کارفرما صیانت می‌­کنند. آن­ها هیچ آرمانی ندارند و هدف­شان صرفاً تدوین استانداردهای حداقلی و شدیداً ابتدایی است. منطقاً رعایت این استاندارهای حداقلی آسان است؛ اما مشکل در آن‌جاست که این مقررات اغلب توصیف کاملی از وظایف معمار تلقی می‌شوند. در حالی‌که عمل به آن‌ها بخشی ضروری اما ناکافی از نقش معمار است. از آن­‌جهت ناکافی­‌اند که به مسئولیت‌های گسترده‌تر معمار نمی‌پردازند.

ممکن است کارفرما بگوید که بابت اجرای این اخلاقیات گسترده‌تر به معمار پول نمی‌­دهد، معمار ممکن است بگوید که کل ایده­‌ی مسئولیت‌های وسیع‌تر بوی آرمان­‌گرایی می‌دهد. اما نکته اینجاست که مسائل اخلاقی اجتماعی در بطن طراحی هر ساختمانی نهفته­‌اند و نادیده­‌گرفتن­شان موجب محو آن­ها نمی‌­شود. بنابراین بهتر است که با آن‌ها روبه‌رو شویم و به تنش میان ارزش‌ها و اولویت‌های موجود در آیین‌نامه‌های حرفه‌ای و اخلاق اجتماعی بپردازیم. مورد اول بر اساس معامله­‌ای کوتاه‌مدت میان معمار و کارفرما تدوین می‌شود، و بنابراین تمایل دارد بر تحویل کوتاه‌مدت تمرکز کند که طی آن معماری به یک کالا تقلیل می‌یابد؛ مورد دوم فراتر از این تبادلات مالی عمل می‌کند و در افق بلندمدت می‌­اندیشد. مذاکره میان واقعیت‌های خشن تقاضاهای فوری و چشم‌انداز بلندمدت در مورد چگونگی کاهش فشارهایی که از فرصت­‌طلبی­‌های کوتاه‌مدت به وجود می‌آید در قلب نقش معمار است. همان‌طور که آنگر استدلال می‌کند، رویاها باید از درگیری با واقعیت‌ها شکل بگیرند. از این منظر، نپرداختن به واقعیت کثیف و دشوارِ تقاضاهای کوتاه‌مدت به اندازه­‌ی ارائه‌ی طرح‌های آرمان‌شهریِ هماهنگ و اخلاق‌محور فرار محسوب می­‌شود.

در هر دو حالت درگیری و رؤیابینی، فرد ناگزیر وارد عرصه­‌ی تقاضاهای متضاد می‌شود. به آسانی می­توان در سیل خواسته­‌های کَمّی هزینه، کارایی و سرعت غرق شد و در این حالت نیازهای اجتماعی آینده‌­ی بلندمدت را نادیده گرفت. حادترین نمود این تنش در مسأله­‌ی محیط‌‌زیست بوده است. طراحی برای پرداختن به علل و پیامدهای تغییرات اقلیمی ذاتاً مسأله­‌ای بلندمدت است. نمی‌توان آن را در چارچوب محدود سیستم ارزشی تولید بازاری محیط مصنوعی توجیه کرد، به همین دلیل است که بسیاری از نمونه‌های اولیه‌ی طراحی «پایدار» چیزی بیش از ادای احترام لفظی به واژه‌ی پایداری نبودند و در عمل به راه‌حل‌های فنی و مصلحت‌جویانه بسنده کردند. همانطور که بسیاری اشاره کرده‌اند، صورت‌بندی پایداری در قالب تکنولوژیک صرفاً تلاش برای حل مشکل با همان ابزارهای مسبب مشکل­ است و یک دور باطل به وجود می‌آورد. اما اگر بحران محیط‌‌زیست نه از منظر فنی بلکه از دیدگاه جامعه‌شناختی در نظر گرفته شود، فوراً به یک مسأله­‌ی اخلاقی تبدیل می‌شود، زیرا نگرانی برای دیگران مستقیماً به معنای نگرانی برای رفاه آینده‌­ی دیگران و نحوه­‌ی توانمندسازی آن‌ها برای زندگی در جهانی با محیط­‌زیستی تخریب‌شده است. اگر پایداری مسأله‌­­ای اخلاقی تلقی شود، رویکرد معماری گسترده‌­تر از اصلاحات تکنولوژیکی کوتاه‌مدت خواهد بود: این رویکرد باید تعاملات وسیع‌تر میان طبیعت و جامعه، و انسان‌ها و غیرانسان‌ها را در نظر بگیرد.

معمار، بیش از سایر دست‌­اندکاران ساخت­‌و­ساز، از فرصت و ابزارهای لازم برای پرداختن به تنش‌های بین مطالبات کوتاه‌مدت و افق­‌های بلندمدت، چه در مسائل زیست‌محیطی و چه بسیاری از حوزه‌­های دیگر، برخوردار است. زیرا فضا (فضای اجتماعی) را نمی‌­توان فقط به قوانین کمی فروکاست. به‌سبب پیچیدگی تولید معماری، هیچ راه‌حل قطعی و درستی‌ وجود ندارد که بتوان آن را به‌طور نظام‌مند ارزیابی کرد، صرفاً مجموعه‌ای از گزینه‌ها وجود دارد که در برابر تفسیرهای گوناگون گشوده‌اند. معمار دقیقاً باید از همین گشودگی و عدم­‌قطعیت همچون فرصتی برای توانمندسازی دیگران و ایجاد امکان برای آن­ها استفاده کند. هرچند شاید متناقض به‌نظر برسد، اما در همین‌جاست که وابستگی ذاتی معماری به ابزاری برای رسیدن به استقلال آن تبدیل می‌­شود. در میدان نیروهای بیرونی، نه چیزی قابل­‌کنترل است و نه پاسخ دقیقی وجود دارد. از همین رو، معمار می‌تواند، کاملاً صادقانه و بدون هیچ‌­گونه فریبکاری، سلسله دلایل موجهی برای یک انتخاب اقامه کند و در عین حال، این دلایل را در عمل نیز محقق سازد.

به همین ترتیب، هیچ خط­‌مشی‌ واحدی برای رفتار حرفه‌ای وجود ندارد. در طراحی فضایی نیز همواره فرصت‌هایی وجود دارد که فراتر از الزامات ابتدایی خلاصه‌شده در آیین­‌نامه­‌های حرفه‌ای است؛ در حقیقت، همین ماهیت محدود این آیین‌­نامه­‌هاست که امکان و انگیزه­‌ی فراروی از این مقررات را فراهم می‌­آورد. نکته­‌ی مهم این است که معمار باید همواره هشیار باشد تا از این ظرفیت‌های متفاوت برای خدمت به «دیگری» استفاده کند. مراد این نیست که خواسته‌های کارفرما را عمداً فدای چیزی کنیم، بلکه چون هیچ راه‌حل واحد و کاملاً صحیحی برای برآوردن این مطالبات (در چارچوی بهره‌وری کوتاه‌مدت) وجود ندارد، بنابراین همیشه پتانسیل‌هایی برای استخراج بیشترین مزایای پدیداری، اجتماعی و زیست‌محیطی از آلترناتیوهای فضایی مختلف وجود دارد. معماران مجموعه‌ی کاملی از عناصر را در اختیار دارند که بر سکونت اجتماعی و درک فضا تأثیر می‌گذارند: محل قرارگیری درها و پنجره‌ها، نسبت اتاق‌ها، عرض مسیرهای عبوری، میزان ورود نور، ویژگی‌های مادی مصالح و غیره. به‌همین‌ترتیب، فرآیند تدوین خلاقانه­‌ی بریف­ امکان می‌دهد که روابط اجتماعی متفاوتی شکل بگیرند، چه در نحوه­‌ی ساماندهی کاربری‌ها و چه در توانایی تطبیق‌پذیری آن‌ها در گذر زمان. در اخلاق کاذبِ زیبایی‌شناسی و تکتونیک تمام این عناصر به‌نام نمایش‌های بصری یا ساختاری استثمار می‌شوند؛ اما در اخلاق اجتماعی، این عناصر و روابط از طریق شکل‌دهی به بسترهای فضایی توانمندساز برای خدمت به «دیگری» به‌کار می‌روند.

مسئولیت اخلاقی

اما این تصمیمات باید بر چه مبنایی اتخاذ شوند؟ پاسخ این پرسش مستلزم درک «دیگری» است. در روایت­‌های سنتی اخلاق، صداهای متنوع «دیگری» ذیل یک قانون اخلاقی یکدست گنجانده می­‌شوند. در جبهه­ی ارسطویی، به فیلسوفان اجتماع­گرایی46 همچون آلسدیر مک‌اینتایر47 برمی‌­خوریم که پیشنهادش اجتماعات محلی‌ای است که در آن‌ها همه­‌ی افراد در یک­نوع «خیر مشترک» جا بگیرند. مک‌اینتایر از «عصرهای تاریک جدیدی» سخن می­گوید  «که همین حالا هم بر ما سایه افکنده‌اند. بربرها پشت مرزها منتظر نیستند. آن‌ها مدتی‌ست که دارند بر ما حکومت می‌کنند»، و در واکنش به این وضعیتْ احیای فضیلت ارسطویی را پیشنهاد می­‌دهد. همانطور که بسیاری از منتقدان خاطرنشان کرده‌اند، مشکل راه­‌حل مذکور این است که موفقیتش مشروط به فرضِ وجود یک نظام بسته و ایستاست که هنجارهای جمعی در آن پایدار و منسجم باقی می‌مانند. اما همان‌گونه که باربارا هرنشتاین اسمیت48 تأکید می‌کند، «هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان از تعامل با محیط­‌های متغیر مصون نگه داشت، و ناهمگونی اعضای آن را نیز نمی‌توان کاملاً از میان برد یا مناقشات بالقوه‌شان را کاملاً مهار کرد. جایی که تفاوت پیوسته سربرمی‌آورد، یا باید پیوسته مورد مذاکره قرار گیرد، یا پیوسته سرکوب شود، که این همیشه به بهای از دست رفتن چیزی برای کسی تمام می‌شود و، چنان‌که به‌کرات دیده شده، در درازمدت هزینه‌های سنگینی برای کل جامعه به بار می‌آورد». به همین دلیل، هرگونه اخلاقی باید این تنوع را در نظر بگیرد و در دل آن پای مذاکره بنشیند.

درواقع نسخه­‌ی اخلاقی مک‌اینتایر یکی از نسخه­‌های احیای فضیلت­ پیش از هبوط (یعنی پیش از افتادن در ورطه­‌ی بی‌اخلاقی دنیای مدرن) است. این نسخه با دیدگاه­‌های متقاضیان بازگشت به نوعی اخلاق اصیل و نخستین­ هم­‌خوانی دارد. جان کاپوتو49، در نقد اخلاق‌های آغازین، هایدگر و مک‌اینتایر را در یک دسته قرار می‌دهد: «اگرچه هم‌­پالکی آن­ها بعید به نظر می­‌رسد، اما در همه­‌ی اصول بنیادین هم‌عقیده‌اند: آغاز باشکوه با یونانیان، انحطاط هولناک در دوران مدرن، و امید به آغازی نو؛ نوستالژی، ضدیت با مدرنیسم. هر دو برای یافتن روشنایی به دوران باستان و زمانه‌ی همبستگی آغازین بازمی‌گردند.» در مهم‌ترین اثر معاصر در حوزه­‌ی اخلاق معماری، یعنی کارکرد اخلاقی معماری50 نوشته­‌ی کارستن هریس51، نیز روایت مشابهی از اخلاق آغازین نهفته است. این کتاب خواستار پی­ریزی مجدد نوعی معماری است‌ که به بُعد انسانی سکونت، که نیروهای مدرنیته سرکوبش کرده­‌اند، توجه کند. اما در این اثر تعریف دقیقی از «اخلاق» وجود ندارد. هریس این پی­‌ریزی عملکرد اخلاقی را با نوعی نقد خطرات مدرنیسم، پریشانی­‌های پست‌مدرنیته، امید کاذب زیبایی‌شناسانه و پایگاه­‌های خودآیین زبان معماری درمی­‌آمیزد. سپس فرض می­کند که اخلاق‌ها از توجه به ابعاد اصیل سکونت به وجود می‌آیند. هریس، در واپسین بخش‌های کتاب، وقتی سرانجام صراحتاً بیان می‌کند که «کارکرد اخلاقی معماری» چیست، پیامی ماورایی می­‌دهد: «معماری کارکردی اخلاقی دارد، از آن‌رو که ما را به خروج از روزمرگی فرا‌می‌خواند، ارزش‌هایی را که بر زندگی فرد در نقش عضوی جامعه حاکم­‌اند به ما یادآوری می­‌کند، و ما را به‌سوی زندگی‌ای بهتر و اندکی نزدیک‌تر به ایده‌آل دعوت می­‌نماید.» این سخن تلویحاً می­‌گوید که زندگی اخلاقی فقط در حالتی فراتر از زندگی روزمره، همراه با «رؤیای جهانی دیگر و بهتر»، ممکن است.

مشکل این نوع اخلاق آغازین این است که راه‌حل اخلاقی را خارج از واقعیت‌های دنیای روزمره جستجو می­‌کند نه در درون آن‌ها، و به‌جای مواجهه با بربرهای مک‌اینتایر، به آن‌ها پشت می‌­کند. این عقب‌نشینی نویدبخش طلوع تازه­‌ای است، اما اجازه می‌دهد که «نیروهای سرکوبگر سرزمین پشت­‌سر را ویران کنند.» پاشنه­‌ی آشیل اخلاق آغازین و اخلاقیات جهانی روشن‌گری این است که هر دو باور دارند می­توان به نسخه­‌ی واحدی از خیر مشترک دست یافت. سیالیت دنیای معاصر چشم­‌انداز نگران‌کننده­ای از تفاوت­‌های آشتی­‌ناپذیر ارائه می‌دهد که بر اساس این دو دیدگاه منجر به بی‌اخلاقی می­‌شود، زیرا در این وضعیت هیچ افق مشترکی نمی‌توان یافت. واکنش‌­ها در برابر این وضعیت، از یک‌سو، دوری از این آشفتگی و از سوی دیگر، سامان­‌دهی آن از طریق تحمیل نظام­‌های اخلاقی «ابژکتیو» است. زیگمونت باومن برای این مشکلِ ظاهراً لاینحل راه‌­حل درخشانی ارائه می­‌دهد و توضیح می­‌دهد که چگونه می­توان در شرایط آکنده از تفاوت­‌های ناسازگار موضعی اخلاقی گرفت. او می­‌گوید که «انتخاب اخلاقی و مسئولیت اخلاقی تحت شرایط پسامدرن معنای کاملاً جدید و فراموش‌شده‌ای پیدا می‌کنند؛ معنای مهمی که مدرنیته با تلاش بسیار، و تا حد زیادی موفق، از این مقولات سلب کرد، چرا که در پی جایگزینی گفتمان اخلاقی با گفتمان حقیقتی ابژکتیو، فرا‌محلی و غیرشخصی بود». مدرنیته مسئولیت فردی برای اتخاذ تصمیمات اخلاقی را از فرد سلب نمود و آن را به مرجعیت بالاتر عقل و سیستم‌های اخلاقی کل‌نگر واگذار کرد. با این حال، در شرایط پسامدرن، این حقیقت‌های اخلاقی در طوفان نیروها و تفاوت‌ها پراکنده شده‌اند، بنابراین «پارادوکس اخلاقی وضعیت پسا‌مدرن در این است که تمامی مسئولیت و امکان انتخاب اخلاقی را به عامل­‌ها بازمی‌گرداند و درعین­‌حال آن­ها را از آسودگیِ راهنمایی‌های جهان‌شمولی که روزگاری اعتمادبه‌نفس مدرن وعده‌اش را می‌داد محروم می‌سازد.» باومن اصرار دارد که شرایط پسامدرن به نوعی نسبی‌گرایی اخلاقی منجر نمی‌شود که در آن هرچیزی مجاز باشد، و نباید فکر کنیم که گشودگی رادیکال میدان پسامدرن ما را از نیاز به اتخاذ یک موضع اخلاقی معاف می‌کند. بلکه فرد، هنگام مواجهه با عدم‌قطعیت، به هسته­‌ی اخلاقی تقلیل­‌ناپذیر خود بازمی‌گردد و ملزم به انتخاب‌ می­‌شود؛ نه انتخاب‌های قطعی یا کامل، بلکه بهترین انتخاب‌های ممکن به سود دیگران. باومن در پایان کتاب اخلاق پسامدرن52 می‌نویسد: «اگر شک دارید، به وجدان خود مراجعه کنید؛ مسئولیت اخلاقی مطلق و بی­کران است و خودش را با عذاب مداوم از اینکه چرا به اندازه­‌ی کافی بروز نمی­‌یابد بروز می­‌دهد.»

رویکرد باومن درواقع همان چیزی را در اختیار ما می‌گذارد که به آن نیاز داریم: اخلاقی نو برای عصری نو. این اخلاق نه به بازگرداندن الگوهای پیشین وابسته است و نه ادعایی درباره­‌ی برخورداری از بنیان‌های قطعی یا مطلق حقانیت دارد. برعکس، از درون هر موقعیت عمل می‌کند، نه با تحمیل مجموعه‌ای انتزاعی از مقررات اخلاقی از بیرون. بنابراین، این اخلاق باید بر اساس رخدادپذیری­‌های هر بستری کار کند و سعی نکند که آن‌ها را خفه کند. رخدادپذیری در اینجا تهدیدی برای ایجاد قوانین ثابت نیست، بلکه بستری ضروری برای پرورش یک موضع اخلاقی است. نسخه­‌ی جان کاپوتو، که آن را « اخلاق پراکندگی» می‌نامد،  «نه طرح‌ها و استراتژی‌های کلی و فراگیر، بلکه فقط راهبردهایی محلی برای کنش‌های محلی» ارائه می‌دهد. در تمام این رفتارهای یگانه­‌ای که در پاسخ به شرایط عینی هر بستر شکل می‌­گیرد، حس اخلاقی حاصله (هم از حیث ناکامل بودنش و هم از حیث ایستادنش در سمت دیگران) حتماً جزئی و جانبدارانه است. از این رو، این نوع اخلاق با سنجه­‌ی اخلاق‌های پیشین، یعنی خدمت به خیر عمومی، هم­خوان نیست. اما این معیارهای پیشین در مواجهه با عدم­قطعیت  ناکافی و نارسا از کار درآمده‌اند. بنابراین اگر اخلاق جدید بر اساس ارزش‌های مربوط به الگوهای قبلی ناقص به شمار ­آید، این انگ را با افتخار می‌پذیرد، زیرا راه‌حل اخلاقیِ ناقصْ واقع‌­بینانه می­‌پذیرد که دیدگاه‌های متنوع در هر موقعیتی تنها می‌توانند به بهترین شکل ممکن حل‌وفصل شوند، نه به کامل‌ترین شکل ممکن. «اخلاق ناقص» یک تناقض زبانی نیست، بلکه نوعی آرمان است؛ چرا که در هسته‌ی اصلی این مفهوم نوعی مسئولیت­‌پذیری در قبال «دیگری» و تکریم تفاوت‌های او نهفته است. همان‌گونه که هانس یوناس53 می‌گوید: «اخلاق خیال‌پردازانه‌ی کمال‌گرایی باید جای خود را به اخلاق سخت‌گیرانه‌ترِ مسئولیت­‌پذیری بدهد».

ممکن است معمار در این وضعیت، در معرض خواسته‌های متضاد، با مسئولیتی در قبال دیگران، بدون مقررات اخلاقی یا قواعد عقلانی قابل­‌اتکا، احساس تنهایی کند. با این حال، اخلاق نوین بار سنگین دستیابی به نوعی کمال کلی و فراگیر را از دوش او برمی‌دارد. این اخلاق رویکردی فروتنانه و واقع‌گرایانه دارد و چون در تعامل با دیگران شکل می‌گیرد، احساس تنهایی را کاهش می‌دهد. به زعم نظریه‌پرداز فمینیست، کارول گیلیگان54، اخلاق مسئولیت از «تجربه‌ی ارتباط، همدلی، و توجه به بستر» برمی‌خیزد، واژگانی که نقطه‌ی مقابل بی‌تفاوتی اجتماعی و خودآیینی اخلاق جعلی زیبایی‌شناسانه و تکتونیکی­اند. این واژه‌ها ممکن است با تصویر مردانه و سلطه‌گر معمارِ قانون‌گذار ناسازگار باشند، اما دقیقاً با همین دعوت به فرود آمدن از موضع اقتدار و گوش سپردن به روایت‌های دیگران است که تصویری تازه از معمار ترسیم می‌شود: معمار به­‌مثابه عامل امیدبخش. روبرتو مانگابیرا اونگر این ایده را به‌زیبایی بیان می‌کند:

«معمار، در بهترین حالت، باید فرم‌هایی بیافریند که به افراد و گروه­‌های انسانی امکان بدهند تا از طریق تغییر موقعیت‌های­شان خودشان را بیان کنند. بدین ترتیب، او به عاشقی بدل می‌شود که تحقق نقشه­‌ی زندگی معشوق را بخشی از پروژه­‌ی زندگی خودش می‌داند. او، با یاری رساندن به تحول زندگی دیگری، رسالت تحول­‌آفرینی خود را زندگی می‌کند. آن‌گاه می‌توان امضای او را بر ساختمان‌هایش بخشید. می­توان او را بخشید، زیرا او سنگ را به خدمت دل‌های زنده درمی‌آورد».

امید علیه امید

ژیمناست­‌ها در حیاط زندان

مانفردو تافوری، در فصل آخر کتاب معماری و اوتوپیا55، درباره­ی موقعیت غیرممکن معمار صحبت می‌کند: معمارانی که در دل سازوکارهای سرمایه‌داری گرفتار شده­‌اند دیگر هیچ ابزار مؤثری برای مقاومت در اختیار ندارند. بحث کوبنده­‌ی تافوری این است که معماریْ خود را با این توهم فریب داده که صرفِ تولید فرم می‌تواند تأثیر سازنده­ای در عرصه­‌ی اجتماعی داشته باشد و همین فریب وضعیت واقعی امور را پنهان کرده است، وضعیتی که در آن فرم­‌های جدید به مصادره­‌ی همان نیروهای سرمایه‌داری درآمده­‌اند که قرار بود از آن‌ها بگریزند. جمله­‌ی پایانی کتاب از «اسطوره‌های بی‌خاصیت و بی‌اثر» سخن می‌گوید که صرفاً در نقش بهانه‌­ای برای زنده نگه‌داشتن امیدهای نابه­­‌جا به طراحی­ عمل می­‌کنند. او از تحمل «دردِ بیهوده» سخن می‌گوید، زیرا «در محاصره­‌ی کامل و بدون هیچ راه برون‌­رفت، تلاش برای گریز بی‌فایده است». استدلال بی­رحمانه‌­ی تافوری هیچ روزنه‌ای برای رهایی باقی نمی‌گذارد و همین مسأله برخی از منتقدان او را واداشته تا از «مرگ معماری» سخن بگویند. در پاسخ به این انتقاد، تافوری معتقد است که «معماری ناچار است به معماری ناب بازگردد، به فرم بی­­‌اتوپیا؛ و در بهترین حالت، به بیهودگیِ متعالی». به‌­راحتی می­‌توان با برداشت تحت­‌الفظی از این جملات از زیر فشار گریخت و درحالی که جهان در آتش می­‌سوزد، سرگرم­ بازی با فرم‌ها شد. اما این جمله نه دستورالعملی برای انفعال بلکه زنگ هشداری‌ تلخ و گزنده است که می‌خواهد حرفه­‌ی معماری را از خواب خرگوشی خود بیدار کند. تافوری در کتابی دیگر می­نویسد: «پشتک­‌واروهای درخشان روشنفکرانه در محوطه­‌ی این زندانِ خوش‌­ساخت چه بی­‌خاصیت­‌اند، جایی که معماران موقتاً آزاد شده­اند تا پشت حصارها جنب­‌و­جوش کنند». در بخش پایانی می‌کوشیم از دام تافوری بگریزیم، با امیدهایی متفاوت از آن «امیدهای نابه­‌جا به طراحی»، تا شاید ژیمناست‌های معماری به حبس ابد محکوم نشوند.

گریز به اوتوپیا

چگونه معماران می‌توانند اوتوپیا را پیشنهاد دهند؟ U-topia. نا-مکان. از نظر معماری این نوعی تناقض به شمار می­آید. معماری «واقعی­» به مکان نیاز دارد؛ هر چیز دیگری صرفاً فانتزی است. با این حال، گریز به نوعی اوتوپیا جذابیت بیشتری دارد. باومن می‌نویسد: «در میانه­‌ی اکنونِ آشفته، فاسد، نابه­‌سامان و بنابراین سزاوار حکم نابودی، تفکر اوتوپیایی پایگاهی برای حرکت به سوی آینده­ای کامل و سامان­‌یافته بوده است.» امید در این‌جا بر پایه­‌ی آینده‌های جدیدی استوار است که عاری از زخم­‌های تاریخ‌­اند و عدم‌قطعیت­­‌ها محدودشان نمی‌­کند. لوکوربوزیه فریاد می‌زند «بیایید رنج امور ناشناخته را بتارانیم، بیایید همه چیز را بازسازی کنیم: جاده‌ها، بنادر، شهرها، نهادها» و بدین ترتیب دوباره هراس خودش را از کنترل­‌ناپذیری آشکار می‌کند. در این‌جا لوکوربوزیه امور فضایی (شهرها) و امور اجتماعی (نهادها) را یکی می‌­گیرد، اما از موضع معمار به جنبه‌های فضایی اولویت می­‌دهد، با این امید که بستری برای تحول اجتماعی ایجاد کنند. جغرافی­‌د­ان، دیوید هاروی، در کتاب فضاهای امید56 تحلیل دقیقی از اوتوپیا ارائه می­‌دهد و دو فرم رایج آن را شناسایی می‌کند. اول، اوتوپیاهای فرایندی، که به بازاندیشی در ساختارهای اجتماعی جهان می­‌پردازند و «معمولاً از منظر ادوار زمانی بیان می‌شوند… درواقع آن­ها ابداً به هیچ مکانی وابسته نیستند.» دوم، اوتوپیاهای فضایی­‌شکل، که زمان را کنار می­‌گذارند تا به راه‌حل‌های فرمی آرمانی دست یابند. هاروی می‌گوید که هر دو رویکرد نقص دارند. اوتوپیای فرایندی «به‌طور حتم به سبب شیوه‌های فضاسازی خود به‌هم می‌ریزد»، در حالی که اوتوپیای فضایی­‌شکل «به دلیل مصالحه با همان فرایندهای اجتماعی‌ای که قرار بوده کنترلشان کند از اهداف متعالی­‌اش منحرف می‌شود.»

این دو فرم اوتوپیا، با انکار فضا از یک­‌سو و انکار زمان از سوی دیگر، به‌طور حتم شکست می‌خورند. راه‌حل هاروی پیشنهاد نوعی اوتوپیاگرایی «فضازمانی57» یا به تعبیر خودش «اوتوپیاگرایی دیالکتیکی» است. هاروی در پیشنهاد این اوتوپیاگرایی به‌خوبی از مخاطرات گریز و فانتزی آگاه است و چالش را در ایجاد زبانی فضایی و اجتماعی می‌بیند که «در شرایط اجتماعی و اکولوژیکی مادی ریشه‌ داشته باشد، اما در عین حال، از طریق اراده­ی معطوف به آفرینش، بر امکانات و آلترناتیوهایی برای عمل انسانی تاکید کند. بنابراین، فضاهای امیدِ هاروی از تحول وضع موجود برمی‌خیزند، نه از ابداعاتی که از بسترهای زمانی و مکانی خود کنده شده‌اند. و شخصیتی که هاروی برای پیشبرد بحث خود درباره­‌ی فضاهای امید برمی‌گزیند شخصیت معمار است؛ و تاکید می‌­کند که این معمار نه یک فرد حرفه‌ای بلکه شخصی است که «در راه گشودن فضاها به روی امکان‌های جدید مبارزه می‌کند.» در حقیقت، همین معمار است که هنوز می‌تواند با اجتناب از گریز به اوتوپیا و درگیری انتقادی با دنیای موجود نور امیدی علیه امید باشد.

بسترهای تکوینی58

برای اینکه وضع موجود را به‌منزله­‌ی عرصه‌­ای بالقوه برای امکان­‌ها ببینیم، باید انگ­‌های منفی بی‌­نظمی و آشوب را از آن زدود. تنها راه تحقق این کار درک رخدادپذیری وضع موجود است، درک اینکه همین عدم‌اطمینان و گشودگی­ وضع موجود برای برقراری چیزهای دیگر فرصت است و نه تهدید: آزادی در به رسمیت شناختن همین رخدادپذیری نهفته است، نه در گریز از آن. از میان همه­‌ی کسانی که از دل این معما (یافتن امید در بسترِ پرتنازعِ واقعیت) معنایی بیرون کشیده‌اند، نوشته‌های روبرتو مانگابیرا آونگر59 برجسته‌اند. عنوان اثر اصلی او، ضرورت کاذب60، این تصور را به چالش می­‌‌کشد که برخی از الگوهای مشخص برای توسعه­‌ی جامعه ضروری و ناگزیرند. آنگر در رابطه با راه­‌های پیشرفت با دو دیدگاه مخالف است. اولی دیدگاهی است که شرایط موجود را می‌پذیرد و اجزای آن را جابه‌جا می‌کند، بدون اینکه اساساً آنها را تغییر دهد؛ در این شرایط فلج‌کننده «افراد طرحی را واقع‌بینانه می‌پندارند که به چیزهای ازپیش­‌موجود نزدیک‌تر باشد.» او این وضعیت را «دستکاری اصلاح‌طلبانه» می‌نامد. دیدگاه دوم دیدگاه اوتوپیستی است: او پیشنهاد اوتوپیا را چیزی بیش از «تصویر معکوسی از واقعیت فعلی» نمی‌داند و می‌گوید که این آینه­‌بازی واقعیت را دست­‌نخورده باقی می­‌گذارد.

می‌توان استدلال کرد که معماری هر دوی این مواضع را اتخاذ می­‌کند. از یک‌سو، بازتولید غیرانتقادی شرایط اجتماعی که بخش زیادی از تولیدات معماری را تشکیل می‌دهد، تمام چیزهایی که از رادار آکادمی یا رسانه‌ها مخفی می­‌مانند، اما بیشترین تأثیر را بر کیفیت محیطی دنیا و زندگی شهروندان دارند. از سوی دیگر، گریز به سوی بناهای نمادینی که در مراسم‌های جوایز و رسانه‌هایی مطرح می­‌شوند که هم فرهنگ معماری را تغذیه می‌­کنند و هم واقعیت تولید تفاله­‌های معماری را پنهان می‌دارند. با این حال، بحث فراتر از فرم و زیبایی‌شناسی است؛ رساله­‌ی آنگر بر این پیش‌فرض استوار است که «همه­‌چیز در جامعه سیاست است» و بنابراین برای درک پیامدهای این نسبت برای معماری، باید تولید معماری را در بستر سیاسی آن درک کنیم.

مضمون محوری آنگر در کتاب ضرورت کاذب «بسترهای تکوینی»61، یعنی ساختارها و چارچوب‌های زندگی اجتماعی، است. این اصطلاح ویژگی‌هایی منفی دارد، به این معنا که بسترهای تکوینی «فعالیت‌ها و تضادهای عملی یا گفتمانی روزمره­ی ما را محدود می‌کنند… و در برابر اثرات بی‌ثبات‌کننده­ی آن‌ها مقاومت می‌ورزند.» تنها از طریق شناخت و درک همین محدودیت‌­های بسترهای تکوینی است که می‌توان به شیوه­‌ی تحولی از آن­ها عبور کرد. رهاورد اصلی آنگر این است که نشان می­دهد در همه­‌ی بسترهای تکوینی امکان تغییر وجود دارد؛ این بسترها ممکن است تحت­‌تأثیر چارچوب‌های موجود زندگی اجتماعی و اقتصادی شکل گرفته باشند، «اما به صورت تمام و کمال شکل نگرفته­‌اند.» او استدلال می‌کند که حتی مستحکم‌ترین بسترها نیز امکان تغییر دارند، یا به بیان بهتر، مستحکم‌ترین بسترها هستند که نیاز به تغییر دارند.

عامل کلیدیِ این تحولْ تخیل است، زیرا تنها از طریق بینش تخیلی است که می‌توان امکان تحول را در امور ظاهراً محدود دید. واقعیت اجتماعی یا معماری، اگر در حکم مجموعه‌ای از قواعد و رویه‌های معین دیده شود، تخیل را سرکوب می‌کند، زیرا این قطعیت ظاهری هیچ مجالی برای گشایش چشم­‌اندازهای جدید باقی نمی‌گذارد. با این حال، رخدادپذیری­، با امکان­های چندگانه ولی نامطمئن خود، به تخیل اجازه می‌دهد که آینده‌های نوین را طرح­‌افکنی کند. آونگر می­‌نویسد:

«تخیل آرمان­گرای دوران ما هم رها و هم دچار سردرگمی شده است. این تخیل با کشف اینکه جهان‌های اجتماعی، به معنایی بسیار رادیکال‌تر از تصورات ما، رخدادپذیرند رهایی یافته است تا ایده‌های جامعه و عینیت را از ساختارهای ثابت وابستگی و سلطه و حتی از شکل­‌های معین زندگی اجتماعی خلاص کند. اما از سوی دیگر، به دلیل نوسانی دلسردکننده بین تقدیس دروغین جامعه­‌ی موجود و گریز اوتوپیایی، که در سرزمین­‌های فانتزی خود تنها به تصویری وارونه از همان شرایطی می­رسد که می‌خواست از آن بگریزد، دچار سردرگمی شده است».

بنابراین، این تخیلْ تخیل رؤیایی جداافتاده از واقعیت نیست؛ بلکه از واقعیت بیرون می‌آید و از همان عدم‌اطمینانی که عقل‌گرایان و اوتوپیست‌ها آن را تهدیدآمیز می‌دانستند تغذیه می‌کند. این نوعی تصویر تخیلی است که هم آینده‌های جدید را طرح­‌افکنی می­‌کند و هم نقص‌های آن‌ها را در آغوش می‌کشد.

اگرچه آنگر معمولاً به بسترهای تکوینی دولت‌ها، سازمان‌های اقتصادی و سیاست‌های محلی پرداخته است، اما این ایده‌ها را بدون تقلیل نظریه می‌توان به عرصه­ی معماری منتقل کرد. درواقع، خود آنگر در مفهوم «رسالت تحول‌گرایانه‌» و ارتباط بعدی آن با معمار تلویحاً به این انتقال اشاره می­‌کند. برای درک بستر یک پروژه‌ی معماری به­‌منزله­‌ی بستری تکوینی، معمار باید در نقش مفسر تخیل‌ورز ظاهر شود، و از آنجا که این بسترها ذاتاً اجتماعی‌اند، این نقش با دیگران و برای دیگران ایفا می‌شود. عمل معمار در اینجا به اجرای راه‌حل‌های عمومی برای مسائل خاص ارتباطی ندارد. معمارْ جلادهنده­ی مجرد فرم و تکنیک نیست، بلکه کسی‌ست که صداهای متضاد موجود در یک موقعیت را گرد هم می‌آورد و از آن‌ها بهترین معنا و تبیین ممکن (در سطح اجتماعی و فضایی) را استخراج می‌کند. امید نه در ابرهای ایده‌آل‌هایی که با کوچک‌ترین نسیم از بین می‌روند، بلکه در شکاف‌های وضع موجود پیدا می‌شود و از آنجا که این امید آغازی دشوار دارد، بادوام است. درحالی­که تافوری زندان را شناسایی کرده و سپس کلیدها را دور می‌اندازد، و مرز بی‌درز سرمایه‌داری و معماری را می‌سازد که معمار را ناتوان می‌کند، آنگر به ما اجازه می‌دهد که در ریزترین شکاف‌ها فرصت‌هایی ببینیم. حتی به‌نظر می‌رسد که در شرایط کاملاً بسته و ثابت نیز می‌توان چشم‌اندازی برای تغییر یافت. مدل آنگر مربوط به انقلاب‌های بالا به پایین و تمام­عیار نیست، بلکه مربوط به درگیری با ساختارهای موجود و «ایجاد نسخه‌های کوچک‌مقیاس و تکه‌تکه‌ از آینده» است. چنین امیدی ابتدا باید در پیکربندی مجدد مناسبات اجتماعی ایجاد شود، نه در امیدهای واهی مربوط به فرم و تکنیک. اگر بپذیریم که مناسبات اجتماعی در مناسبات فضایی جا گرفته است، پس معمار نقش مهمی در این پیکربندی مجدد ایفا می‌کند، به شرطی که اصول رسالت تحول‌گرایانه را دنبال کند: از بستر موجود بیاغازد، هم در عمل و هم در تخیل توانمند باشد، هم انتقادی و هم رؤیاپرداز باشد. در هر موقعیتی بستری تکوینی وجود دارد که می‌تواند تغییر کند، و در هر موقعیتی نوعی تنش تولیدی بین واقع‌گرایی و تخیل وجود دارد، زیرا «ما باید واقع‌گرا باشیم تا به رؤیاپرداز تبدیل شویم و به درکی از زندگی اجتماعی نیاز داریم تا بتوانیم واقعیت اجتماعی و امکانات آن را نقد کنیم و گسترش دهیم.

سرانجام، می‌توان دریافت که وابستگی معماری نه تنها امری محرز بلکه وضعیتی مثبت است. تعریف هگل از رخدادپذیری—«وحدت واقعیت و امکان»— را به یاد بیاوریم که در آن گشودگی این امکان برای فیلسوف عقل‌گرا بیش از حد تحمل است و بنابراین باید سرکوب شود. اما چه می­‌شود اگر، نه از سر عقل­‌گریزی، بلکه از سر غنیمت­‌شماری لحظه، این وحدت واقعیت و امکان را به‌چشم فرصتی برای برپایی جشن ببینیم؟ در واقعیت همیشه امکان­‌هایی نهفته است. بسیار آسان است که بیندیشیم نیروهای بیرونی آن‌قدر سرکوبگر­ و فراگیرند که هیچ مجال مانوری باقی نمی‌گذارند. اما با نگاهی انتقادی به این نیروها و سپس طرح‌­افکنی تخیلی اخلاقی بر آن‌ها شکاف‌هایی نمایان می‌شود. در هر موقعیتِ معماری آزادی‌ها و فرصت‌هایی برای یافتن وجود دارد، نه در تغییرات بنیادین و سراسری، بلکه در «نسخه‌های تکه‌تکه‌ای از آینده». شاید پروژه­‌ی معماری، اگر با تمام وابستگی‌هایی که دارد پذیرفته شود، پارادایمی برای بستر تکوینی باشد، زیرا در هر پروژه فرصتی برای ساختن یک قطعه­‌ی کوچک از امید اجتماعی-فضایی وجود دارد. بنابراین معماری در نهایت ممکن است به دیگران نشان دهد که چگونه از رهگذر وابستگی برای استقلال خود تلاش کنند و به دستش آورند.

فرشتگان روسیاه

پیش‌تر درباره‌ی پژوهشگر رخدادپذیر صحبت کردم که عمداً از مرزهای رشته‌ها عبور می‌کند، هر کتاب جدید را با حس کنجکاوی می‌پذیرد، با نیت و هدفی روشن راه خود را در شبکه‌های گوناگون پیدا می‌کند و قطعات رقیب را با همین نیت می­‌پالاید. به همین ترتیب، معمار وابسته و رخدادپذیر نیز باید آنقدر چابک و متواضع باشد که اجازه بدهد نیتش تحت­‌تأثیر رویدادها و ایده‌های دیگر شکل بگیرد، اما در عین حال آنقدر راسخ و هدفمند باشد که در آن­ها غرق نشود. معمار رخدادپذیر به­‌جای اوراق کتاب‌­ها در پروژه­‌ها کنجکاوی می­کند و نیت او با آرزوهایی برای اصلاح فضا به سود دیگران هدایت می‌شود. این الگو معماران را در جایگاه «فرشتگان ­روسیاه» قرار می­‌دهد. این ایده ملهم از فیلم بال‌ِ امیال62 ویم وندرس است. فرشتگان سکولار، به صورت سیاه و سفید، در ابتدا از موضع ناظران بیرونی به جهان می‌­نگرند و نظر می­‌دهند، اما سپس، به صورت رنگی و بدنمند، پریشان­ و کمی کثیف، نزول می­کنند و در دکه‌های خیابانی قهوه‌­ی ارزان می‌نوشند. فرشتگان معمار، اگر می­خواهند در واقعیت‌های خشن دنیای روزمره غرق نشوند، باید مدام میان آسمان و زمین در رفت­‌و­آمد باشند. به همین دلیل است که مرلوپونتی می‌گوید: «برای درگیری تمام‌­عیار، باید قادر به عقب‌نشستن و فاصله­­‌گرفتن باشیم». باید عقب نشست و فاصله گرفت تا مجال لازم برای تفکر پیدا شود، اما دوباره باید فرودآمد تا آن تفکرات بدل به صبح کاذب نشوند. این دو موقعیت همزیستی دارند و متقابلاً یکدیگر را تقویت می­‌کنند؛ رؤیا وضع موجود را بر­می­کشد و متحول می‌­سازد، اما وضع موجود رؤیا را با خرده­‌ریزهای واقعیت تغذیه می‌کند و آن را از بی‌ربطی نجات می‌دهد و از غوطه­ خوردنش در نواحی نامحتملِ محض جلوگیری می‌کند. یکی از فرشتگان وندرس با ناراحتی می‌گوید: «به قدر کافی بیرون ایستاده‌ام. به قدر کافی غایب بوده‌ام. بگذارید وارد تاریخ جهان شوم. از وجود روحانی خود، از پرواز ابدی بر بلندا خسته شده‌ام…. آرزو می‌کنم وزنی بیابم که مرا به زمین بچسباند. یک­‌بار هم که شده به‌جای این دانایی دائمی حدس بزنم. تب کنم. انگشتانم از خواندن روزنامه­‌ها جوهری شوند.»

شاید، فقط شاید، آن فرشته سپس انگشتان جوهری خود را بالا بیاورد و بی­هوا گونه­‌اش را لمس کند. فرشتگان روسیاه. فرشتگانی که قادرند از «فضا، زمان و دیوارها» عبور کنند، با صورت‌های لکه­‌دار، و سپس قادرند همه‌ی این‌ها را به هم پیوند بزنند. فرشتگان، زن­‌مَردهای63 تخیل­‌گرِ امکان‌ها، با صورت‌های لکه­‌دار، که همیشه درگیرند. فرشتگان، پیام‌آوران اصلی، با صورت‌های لکه­‌دار، انسانی و کمی ناقص. معمارانی که فروتنانه به زمین چسبیده­‌اند، اما با بصیرت، درک محیطی و تخیل اخلاقی خود برای دیگران آینده‌هایی اجتماعی-فضایی طرح­‌ریزی می­‌کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *