

۱. Alan Colquhoun
۲. design methodology
۳. analysis
۴. classification
۵. type-solutions
۶. Tomas Maldonado
۷. Princeton University
۸. practical
۹. doctrine
۱۰. procedures
۱۱. preindustrial
۱۲. use value
۱۳. exchange value
۱۴. object (در فارسی معمولاً به شئ ترجمه میشود، ولی منظور از آن الزاماً یک شئ فیزیکی نیست. بنابراین در متن گاهی بهجای این واژه از «شئ» و گاهی از «ابژه» و گاهی به فراخور متن از معادلهای دیگری استفاده شده است.)
۱۵. message value
۱۶. primitive
۱۷. primitive hut
۱۸. Claude Lévi-Strauss
۱۹. objective (در اینجا به «عینی» ترجمه شده و در مقابل مفهوم subjective یا «ذهنی» به کار رفته است. بنابراین منظور از «عینی» در این متن همیشه «آنچه که قابل دیدن است» نیست.)
۲۰. arbitrary
۲۱. phenomenal world
۲۲. socio-spatial schemata
۲۳. phenomenal
۲۴. aesthetic
۲۵. metalanguage
۲۶. Modern Movement
۲۷. Romantic
۲۸. biotechnical determinism
۲۹. Buckminster Fuller
۳۰. Spencerian evolutionary theory
۳۱. teleological
۳۲. objective design method
۳۳. environmental devices
۳۴. gestalt entities (گشتالت در زبان آلمانی به معنی فرم یا شکل است و کاملبودن یک چیز را میرساند. در اینجا منظور از موجودیت گشتالتی فرم کامل یا مجموعهای است که از حاصل جمع اجزای آن بیشتر باشد.)
۳۵. isolation
۳۶. Yona Friedman
۳۷. Yannis Xenakis
۳۸. Le Corbusier
۳۹. Philips Pavilion
۴۰. compositional arrangement
۴۱. technico-aesthetic
۴۲. Vignola
۴۳. Chapel at Ronchamp
۴۴. plastic (تغییر شکل دهنده)
۴۵. functionalism
۴۶. László Moholy-Nagy
۴۷. Institute of Design in Chicago
۴۸. expression
۴۹. details
۵۰. topological (مرتبط یا topology: ریخت شناسی، شکل شناسی، جایابی)
۵۱. rationalism (عقلگرایی، خردگرایی)
۵۲. Mies van der Rohe
۵۳. Skidmore, Owings and Merrill
۵۴. form determinants
۵۵. expressionist
۵۶. Archigram
۵۷. Russian Constructivists
۵۸. modus operandi
۵۹. theory of expression (تئوری اکسپرسیون با بیان یا بیان هنرمندانه معتقد است که اثر هنری زمانی ارزش اکسپرسیونی دارد که کیفیتی از احساسات را از خود بروز دهد یا باعث بروز احساسات شود. آثار هنری اکسپرسیونیستی به نحوی با احساس هنرمندان در ارتباط است.)
۶۰. Wassily Kandinsky
۶۱. Point and Line to Plane
۶۲. physiognomic
۶۳. expressive
۶۴. E. H. Gombrich
۶۵. Meditations on a Hobby Horse
۶۶. abstract art
۶۷. anecdotal representation
۶۸. expressionism
۶۹. analytical
۷۰. inductive
۷۱. reductionist
۷۲. intuition
۷۳. onomatopoeic (مربوط به onomatopoeia، صدا واژه یا نام آوا، واژههایی که بر اساس صدای مرتبط با پدیده ساخته میشوند. مثلاً جیرجیرک، ترقه، خر و پف. م-)
۷۴. objective functional situation
۷۵. subjective emotional situation
۷۶. Arnold Schoenberg
۷۷. diatonic system
تایپ برای تایپ
آلن کولکوهون
ترجمه: الیاس کهنسال

طی چند سال اخیر به مسئلهی روشهای طراحی2 و فرایند طراحی به عنوان شاخهای از فرایند بزرگتر حلمسئله توجه زیادی شده است. بسیاری از افراد معتقدند – نه بدون دلیل – که روشهای سنتی مبتنی بر درک و شهود معماران از رفع پیچیدگی مسائلی که باید حل شوند ناتواناند و بدون ابزارهای دقیقترِ برگرفته از تجزیهوتحلیل3 و دستهبندی4، طراح معمولاً برای پاسخ به مسائل جدید سراغ مثالهای قبلی میرود، سراغ تیپ-پاسخها5.
یکی از طراحان و مدرسانی که این موضوع دغدغهی همیشگیاش بوده توماس مالدونادو6 است. سال 1966 در سمیناری در دانشگاه پرینستون7، مالدونادو اقرار کرد در مواردی که دستهبندی همهی فعالیتهای مشهود در یک برنامهی معماری امکانپذیر نیست، شاید استفاده از تیپبندی فرمهای معماری برای رسیدن به راهحل لازم باشد. البته او اضافه کرد که این فرمها مثل یک سرطان در بدن راهحل بودهاند و با نظاممندتر شدن تکنیکهای دستهبندیِ ما، باید بتوانیم کلاً آن فرمها را از میان برداریم.
اکنون، باور من بر این است که در زیر وجههی ظاهراً سرسختانه و عملیاتی8 این ایدهها یک دکترین9 زیباییشناختی وجود دارد. هدف من این خواهد بود تا درستی این امر را نشان دهم و به علاوه، تلاش کنم تا نشان دهم که این دکترین بدون اعمال اصلاحاتی درخور توجه قابلدفاع نیست.
یکی از رایجترین ادعاها بر علیه رویههای10 مبتنی بر تیپبندی در معماری این است که آنها بقایای عصر پیشهوریاند. فرض بر این است که با پیشرفت تکنیکهای علمی کشف قوانین جامع پشت راهحلهای تکنیکی عصر پیشاصنعتی11 برای انسان میسر شده و بنابراین ضرورت بهرهگیری پیشهوران از مدلها کمتر شده است.
فراز و نشیبهایی که کلمات «هنر» و «علم» [در طول زمان] داشتهاند قطعاً حاکی از این است که باید بین مصنوعات حاصل از بهکارگیری قوانین علوم فیزیکی و مصنوعات مبتنی بر محاکات و درک و شهود تمایزی معتبر قائل شویم. تا پیش از دوران اوج علم نوین، همهی مصنوعات، چه مصنوعات اساساً کاربردی و چه مصنوعات اساساً مذهبی، با روشهای مبتنی بر سنت، عادت و تقلید ساخته میشدند. از واژهی «هنر» برای تشریح مهارتی استفاده میشد که برای ساخت همهی مصنوعات اینچنینی نیاز بود. با گسترش علم مدرن، واژهی «هنر» به تدریج به مصنوعاتی محدود شد که بر قوانین جامع علوم فیزیکی متکی نبودند بلکه ادامهدهندهی این ایدهی سنتی بودند که فرم نهایی اثر یک ایدئال ثابت است.
ادبیات معماری مدرن پر از گزارههایی است که اشاره میکنند بعد از برآوردن تمامی نیازهای عملکردی شناختهشده، هنوز در پیکربندی نهایی محدودهی وسیعی از انتخابها وجود دارد. دوست دارم به دو طراح اشاره کنم که برای رسیدن به راهحلهای معماری از روشهای ریاضیاتی استفاده کردهاند. اولین نفر یونا فریدمن36 است که از این روشها استفاده میکند تا به یک سازماندهی سلسلهمراتبی در برنامه [طراحی] برسد. فریدمن در توصیف روشهای محاسبه موقعیت نسبی کارکردها در یک شبکهی سه بعدی شهری اقرار کرده است که طراح همیشه بعد از محاسبات با انتخاب بین گزینههایی روبرو میشود که همهی آنها از نقطهنظر عملکردی به یک اندازه مناسباند. (۲)
نفر دوم یانیس زناکیس37 است، که هنگام همکاریاش با دفتر لوکوربوزیه38 در طراحی پاویون فیلیپس39 برای تعیین فرم سازهی پیرامونی از روشهای ریاضیاتی استفاده کرد. در کتابی که فیلیپس برای توصیف این ساختمان منتشر کرد، زناکیس میگوید که محاسباتْ خصوصیات فرمی سازه را مهیا کرد، ولی بعد از این [مرحله]، منطق دیگر عمل نمیکند و چیدمان ترکیبی40 باید بر مبنای درک و شهود انتخاب میشد.
با توجه به این گفتهها به نظر میرسد که دکترین غایتگرایانهای از فرمهای تکنیکی-زیباییشناختی41 محض قابل دفاع نیست. در هر مرحلهای از فرایند طراحی، گویی طراح همیشه با انتخابهای ارادی روبرو میشود و پیکربندیهایی که به آن میرسد نتیجهی نیت است، نه صرفاً نتیجهی فرایندی جبری. نقل قول ذیل از لوکوربوزیه این نقطه نظر را تقویت میکند. او میگوید:
« اقتباس از مدولهای وینیولا42 در زمینهی ساختمانسازی برای ذهن من پذیرفتنی نیست. من ادعا میکنم که هارمونی در بین چیزهایی وجود دارد که با آنها سر و کار داریم. چهبسا نمازخانه رونشان43 نشان میدهد که معماری مسئلهی ستونها نیست، بلکه مسئلهی رخدادهای پلاستیک44 است. رخدادهای پلاستیک با فرمولهای آکادمیک یا پژوهشی تنظیم نمیشوند؛ آنها آزادند و بیشمار.
با این که این گفته دفاعی است از کارکردگرایی45 در مقابل تقلید آکادمیک از فرمهای گذشته، و آن جزمیتگرایی که منکرش میشود بیشتر جزمیتگرایی آکادمیک است تا علمی، با این حال این سخن بر رهایی ناشی از ملاحظات کارکردی تاکید میکند نه بر قدرت آنها در تعیین راهحل.
یکی از بیپرواترین گفتههای اینچنینی متعلق به لاسلو موهولی-ناگی46 است. او در خلال توصیفی که از دورهی طراحی در انستیتوی طراحی شیکاگو47 ارائه میدهد، در دفاع از عمل آزادانهی شهود میگوید:
«تمرینات آموزشی به سوی تخیل، فانتزی و ابتکار هدایت میشود، نوعی تربیت پایهای متناسب با صحنهی دائماً متغیر صنعت و تکنولوژی جاری… تاکید بر ادغام از طریق جستجوی آگاهانه برای روابط آخرین قدم در این تکنیک است… سازوکارهای شهودی نبوغ سرنخهایی از این فرایند به دست میدهد. همه میتوانند تا حدی به توانایی منحصربفرد نبوغ دست یابند، فقط کافی است تا ویژگی اساسی آن درک شود: عمل ناگهانی و جرقهمانند پیوندزدن عناصری که به وضوح متعلق به هم نیستند… اگر همین روششناسی عمومیت مییافت و در همهی زمینهها استفاده میشد، به کلید [مسائل] قرن دست مییافتیم – دیدن همهچیز در ارتباط با هم. (۳)
درواقع، بین تئوری کارکردگرا یا غایتگرای محضی که توضیح دادم و اکسپرسیونیسمی68 که پروفسور گامبریچ تعریف میکند ارتباط نزدیکی وجود دارد. کارکردگرایی، با تاکید بر استفاده از روشهای تحلیلی69 و استنتاجی70، خلائی در فرایند تولید فرم باقی میگذارد و این خلاء را با زیباییشناسی تقلیلگرایانهی71 خود پر میکند – همان زیباییشناسیای که ادعا میکند «شهود72» میتواند، بدون هیچ بُعد تاریخی، خودسرانه به فرمهایی برسد که مترادف عملکردهای بنیادیاند. این فراروند فرض میکند که نوعی رابطهی صداواژه ای73 بین فرمها و محتوای آنها وجود دارد. در قاموس تئوری بیوتکنیکی-جزمیتگرا، محتوا مجموعهای از کارکردهای مرتبط است – کارکردهایی که خود نمونههای تقلیلیافتهای از همهی عملکردهای واجد معنای اجتماعی درون یک ساختماناند – و فرض میشود که این مجموعهی پیچیدهی کارکردی به فرمهایی ترجمه میشود که اهمیت نمادشناسانهی آنها چیزی جز ساختار عقلانی خود این مجموعهی پیچیدهی کارکردی نیست. در قاموس تئوری اکسپرسیونیستی، واقعیتهای موجودِ وضعیت کارکردی عینی74 معادل واقعیتهای موجودِ وضعیت احساسی ذهنی75 است. ولی در سنتِ کار هنری، واقعیتهای موجود، چه عینی و چه ذهنی، در قیاس با ارزشی که ما به آن واقعیتها یا به نظام بازنمایی دربردارندهی این ارزشها نسبت میدهیم اهمیت کمتری دارند. از این منظر، اثر هنری مشابه زبان است. اگر زبان صرفاً بیان احساسات بود رشتهای از نالههای تکواژهای میبود؛ درواقع، زبان یک نظام پیچیدهی بازنمایی است که احساسات پایهای در آن به شکل یک نظام منسجم فکری ساختاربندی شدهاند. (۵) تصور ساختن یک زبان بدون هیچ تجربهی زبانی پیشینی غیرممکن است. توانایی ساخت چنین زبانی نیازمند از پیش فرض کردن خود زبان است. به همین شکل، هر نظام بازنمایی پلاستیک مثل معماری باید وجود یک نظام بازنمایی معین را از پیش فرض کند. در هیچ یک از این موارد، مسئلهی بازنمایی فرمی نمیتواند به جوهرهای پیشاپیش موجود و ازلی در خارج از خود نظام فرمی تقلیل داده شود که فرم صرفاً بازتابی از آن جوهره باشد. در هر دو مورد، ضروری است تا یک نظام قراردادی را فرض کنیم که در مجموعههای پیچیدهای از مسئله-راهحلهای مبتنی بر تیپبندی تجسم یافته است.
با تاکید بر این واقعیت قصد ندارم از بازگشت به نوعی از معماری که سنت را بدون تفکر می پذیرد طرفداری کنم. معنای ضمنی این امر این میشود که [در سنت] رابطهای ثابت و تغییرناپذیر بین فرمها و معنا وجود داشت. خصوصیت عصر ما تغییر است و دقیقاً به همین دلیل باید بررسی کنیم که تغییرات تیپ-راهحلها در رابطه با مسئلهها و راهحلهایی که در بستر سنتِ پذیرندهشان بیسابقهاند چه نقشی بازی میکنند.
من کوشیدهام تا نشان دهم که یک تئوری تقلیلگرایانه که بر اساس آن فرایند حل مسئله به یکنوع جوهره تقلیلیافتنی باشد غیر قابل دفاع است. میتوان فرض کرد که فرایند تغییر نه با فرایندی تقلیلی بلکه با فرایندی حذفی انجام شده است و به نظر میرسد که تاریخ جنبش مدرن در همهی هنرها بر این ایده صحه میگذارد. اگر به نقاشی و موسیقی، این دو رشتهی همسو با معماری، نگاه کنیم، میبینیم که در آثار کسانی مثل کاندینسکی یا [آرنولد] شوئنبرگ76، دستگاههای فرمی سنتی کاملاً رها نشدهاند بلکه تغییرشکل یافتهاند و با حذف المانهای نمادینی که دافعهی ایدئولوژیک داشتهاند، تاکید تازهای بر آنها شده است. در آثار کاندینسکی، این عناصر بازنماییکننده است که حذف شده؛ در آثار شوئنبرگ، نظام دیاتونیک77 هارمونی.
ارزش آنچه من فرایند حذف میخوانم در این است که ما را قادر سازد تا پتانسیلهای فرمها را مثل یک تازهکار دوباره از نو ببینیم. این برهانی است که ایجاد تغییر رادیکال در نظام نمادینِ بازنمایی را توجیه میکند و اگر خواستار حفظ و تجدید آگاهیمان از معناهایی باشیم که میتوانند از طریق فرمها منتقل شوند، این فرایندی است که باید قبول کنیم. استخوانهای عریان فرهنگ ما – فرهنگ با تکنولوژی خاص خودش – باید برای ما مرئی شوند. برای رخدادن چنین اتفاقی در مواجهه با مسائلمان حدی از بیطرفی علمی نیاز است و این مستلزم بهکارگیری ابزارهای ریاضیاتی متناسب با فرهنگمان است. ولی این ابزارها نمیتوانند راهحلی حاضروآماده برای مسائلمان بدهند. آنها فقط چارچوب را مهیا میکنند، بستری که ما درون آن عمل میکنیم.
1- Structural Anthropology, Claire Jacobson and Brooke Grundfest Schoepf, trans. (New York: Basic Books, 1963), 50.
2- فریدمن طی یک سخنرانی در انجمن معماری (Architectural Association) در 1966 دربارهی این موضوع بحث کرده است.
3- Visions in Motion (Chicago: Paul Theobald, 1947), 68.
4- جالب است که گفته میشود چینیها واقعاً معنی رنگهای چراغهای راهنمایی و رانندگیشان را برعکس کردهاند که این اتفاق متاخرتر از انتشار کتاب اوست.
5- برای مطالعه زبان به عنوان یک نظام بازنمایی سمبولیک رجوع کنید به:
Ernst Cassirer, The Philosophy of Symbolci Form, Ralf Manheim, trans. (New Haven: Yale University Press, 1957).
برای بررسی زبان در ارتباط با ادبیات (فرازبان یا metalanguage) رجوع کنید به:
Roland Barthes, Essais Critiques (Paris: Editions du Seuil, 1964).