[1] Scott Lash and Antoine Picon
[2] Kenny Cupers and Isabelle Doucet
[3] Margaret Crawford
[4] ‘acting otherwise’
[5] intentionality
[6] Goldsmiths College
[7] reflexivity
[8] Gabriel Tarde and Emile Durkheim
[9] Bourdieu or Giddens
[10] power of invention
[11] François Jullien
[12] Weber and Parsons
[13] activity
[14]. Situationism؛ مفهومی فلسفی و اجتماعی که بر اهمیت موقعیت و شرایط محیطی در شکلگیری رفتار و شخصیت انسان تأکید دارد. به عبارت دیگر، وضعیتگرایی معتقد است که رفتار انسان بیشتر تحت تأثیر موقعیتهایی است که در آن قرار میگیرد تا ویژگیهای درونی و پایدار او.
[15] action
[16] Levi-Strauss
[17] Marilyn Strathern
[18] The Gender and the Gift (1988)
[19] Lefebvre
[20] Luc Boltanski and Eve Chiapello
[21] Le nouvel esprit du capitalism (1999)
[22] the social state
[23] emergence
[24] Criticality
[25] innovative
[26]. Pathos؛ دومین اصل از اصول سهگانۀ ارسطو (بین اتوس و لوگوس) که بر احساسات مخاطبان تمرکز دارد. بنا بر استدلال ارسطو، پاتوس در مرکز تصمیمگیریهای ما قرار دارند و حتی اگر آنها را نشناسیم، ناخودآگاه بر قضاوت و تصمیمگیریمان تأثیر میگذارند.. سخنرانان، نویسندگان و مؤلفان میتوانند احساسات مخاطبان را در مورد یک موضوع خاص تغییر بدهند یا احساسات خاصی را در آنها برانگیزند. م-
[27] field
[28] radiance
[29] mapping
[30] normative
[31] engagement
[32] Sanford Kwinter
[33] fictional
[34] ‘to come’
[35] being
[36] The Coming Community (1993)
[37] Being and beings
[38] différance
[39] Global Culture Industry: The Mediation of Things (2007)
[40] let-it-happen
[41]. اشاره به مقالۀ On Language as Such and on the Language of Manکه بنیامین در سال 1916 نوشت. م-
[42] The Elementary Forms of the Religious Life (2008)
[43] image-logic
[44] Another Modernity: A Different Rationality (1999)
[45] Critique of Information (2002)
[46]. The credit crunch؛ کاهش ناگهانی دسترسی عمومی به وام (یا اعتبار) یا سخت شدن ناگهانی شرایط لازم برای اخذ وام از بانکها.
[47] fetishisation
[48] relationality
[49] François Ascher
[50] cyborg
[51] Peter Sloterdijk
[52] Spheres
[53] ‘affect’
[54] unintentional
[55] Ernest Pascucci
[56] architecture’s being-in-the-world
[57] sphere of freedom
[58] Centre for Cultural Studies
[59] Multiplicity
[60] Stefano Boeri
[61] ground
[62] Isabelle Stengers
[63] imbroglio: این واژه در زبان ایتالیایی ریشه دارد و به معنای درهمریختگی، آشفتگی، گرهخوردگی یا وضعیت پیچیده و مبهم بهکار میرود. این واژه میتواند هم به یک موقعیت پیچیده اجتماعی، سیاسی یا شخصی اشاره داشته باشد، و هم به گرهخوردگی نمادینِ نیروها، اشیاء یا مفاهیم. م-
[64] Appadurai
[65] Kopytoff
[66] Obrist
[67] Building the Workingman’s Paradise: The Design of American Company Towns
[68] The Car and the City: The Automobile, the Built Environment and Daily Urban Life and Everyday Urbanism
[69] The End of Organized Capitalism (with J. Urry, 1987)
[70] Reflexive Modernization (with U. Beck and A. Giddens, 1994)
[71] Another Modernity, A Different Rationality (1999)
[72] Critique of Information (2002)
[73] Global Culture Industry (with C. Lury, 2007)
عاملیت و معماری: چگونه انتقادی باشیم؟
ترجمه مریم صابری
«عاملیت» مفهومی است که، به شیوههایی مسلماً مبهم، مجموعۀ دغدغههایی را گرد هم میآورد که در بخشهای مختلفی از گفتمان معماری امروز طنیناندازند. نقش معمار در ایجاد تغییرات اجتماعی یا سیاسی و نیز توجه به قدرت اجرایی [یا کنشیِ] ابژۀ معماری، و شاید اساساً امید و یأس نسبت به کارآمدیِ نظریه در جهان واقعی در شمار این دغدغهها قرار دارند. قصد داریم گفتوگویی ترتیب دهیم که هرچه فراگیرتر به مفهوم چندوجهی عاملیت بپردازد و در عین حال، میان دغدغههایی که اغلب مجزا تلقی میشوند نقاط تلاقی تازهای بیابد.
بررسی نظری مفهوم عاملیت، پیش از هر چیز، ما را به پرسش دربارهی نسبت دوسویهاش با «ساختار» رهنمون میسازد که شاید یکی از بنیادیترین مفاهیم برای درک جامعۀ مدرن باشد. دوم آنکه چون عاملیت بهشدت با ایدۀ امکانِ «کنش از نوعی دیگر»4 ارتباط دارد، مبتنی بر نیتمندی5 و انتقادیبودن است، که دو مفهوم پرتکرار در گفتمان معماری بودهاند. سومین مسئلۀ بنیادین که درک روشنتری از مفهوم عاملیت در زمینۀ خاص معماری به دست میدهد رابطۀ پیچیدۀ ابژۀ معماری با فرد و اجتماع است.
متن پیشِرو از مصاحبههایی جداگانه با سه پژوهشگر برجسته گردآوری شده است که از حوزههای مختلف به این مباحث پرداختهاند.
آنتوان پیکون، مورخ معماری و تکنولوژی در دانشگاه هاروارد که مصاحبه با او در پاریس در تاریخ ۳ دسامبر ۲۰۰۸ انجام شد، بهخاطر پژوهشهایش دربارۀ شکلگیری تاریخی رشتۀ معماری، نقش اتوپیا در معماری، و تأثیر فرهنگ دیجیتال شهرت دارد.
اسکات لش، استاد جامعهشناسی و مطالعات فرهنگی در کالج گلداسمیتز6، با نوشتههای تأثیرگذارش دربارۀ مفهوم بازتابندگی7، نقد، و تولید فرهنگی در جامعۀ اطلاعاتی معاصر، تصورات غالب از عاملیت و ساختار را به چالش کشیده است. مصاحبه با اسکات لش در لندن، در تاریخ ۲۳ ژانویۀ ۲۰۰۹ انجام شد.
مارگارت کرافورد، استاد معماری و مطالعات شهری در دانشگاه هاروارد، برای پژوهشهایش دربارۀ «زندگی روزمره» در محیط مصنوعی و پیامدهای سیاسی آن در درون و فراسوی عمل معماری و شهرسازی شناختهشده است. او در دسامبر ۲۰۰۸ با ایمیل به پرسشهای ما پاسخ داده است.
عاملیت در برابر ساختار: جایگاه معماری کجاست؟ [لندن، ۲۳ ژانویه ۲۰۰۹] کنی کوپرز و ایزابل دوسه: در برابر مفهوم ساختار، عاملیت یکی از پرسشهای اساسی در علوم انسانی و اجتماعی بوده و همچنین تحت تأثیر شاخههای گوناگونی از مارکسیسم، با نیت ایجاد تغییرات اجتماعی علیه ساختارهای موجود جامعه پیوند خورده است. دوگانۀ ساختار/عاملیت بهنوعی بخشهای بزرگی از چشمانداز نظری را سازمان داده و هوادارانی را در هر دو سوی این طیف گرد آورده. مثلاً گابریل تارد و امیل دورکیم8 در دو سوی مخالف قرار دارند و بوردیو و گیدنز9 پیشنهادهایی برای دستیابی به یک موضع میانه مطرح کردهاند. با این حال، آثار اخیر دربارۀ سازوکارهای «غیرخطی» یا افقیِ قدرت، بازتابندگی، قدرت ابداع10، و جریانها و شبکهها، این دوگانگی را از اساس زیر سؤال برده و میپرسند آیا اگر مفهوم عاملیت را از ساختار جدا کنیم و هالۀ «پیشروِ» گرد آن را هم کنار بگذاریم، همچنان معنادار باقی میماند؟
اسکات لش: من در حال حاضر موضع بسیار مشخصی در این باره دارم که برآمده از تحقیقات سهسالهام در چین است. در زمینۀ عاملیت، بهنظرم برداشتهای غربی از عاملیت و از امر فردی دچار مشکلات زیادی هستند. در این باره، بهشدت از فرانسوا ژولیَن11 تأثیر گرفتهام. عاملیت مبتنی است بر تصور یک کنشگر هدفگرا. دستکم برای جامعهشناسی مثل گیدنز یا من، عاملیت از مفاهیم کلاسیکی میآید که وبر و پارسونز12بسط دادند و بر دو نوع کنش استوار است: کنش هدفمحور و کنش وسیلهمحور. یا بهعبارت دیگر، کنش ابزاری و کنش ماهیتاً عقلانی. ایندو را میشود با نقد اول و دوم کانت مقایسه کرد. هر دو فرض میکنند که عامل، الگویی را تعیین میکند که قرار است از آن پیروی کند. یعنی اساساً هدفمحور است. این تصور بر نوعی مدل غیرمادی و عقلانی استوار است. من میخواهم در مقابل این رویکردْ مفهوم فعالیت13 را پیشنهاد دهم. فعالیتْ هدفمحور نیست، بلکه بسیار مبتنی بر وضعیت است. به نوعی شبیه وضعیتگرایی14 است: خودت را در جایی قرار میدهی و میبینی چه پیش میآید. در چین جریان از این قرار است: وضعیت را تحلیل میکنی و میبینی چه چیزی از آن حاصل میشود. این نوع تفکر هم انتزاعی است، اما با تفکر مبتنی بر عاملیت متفاوت است. تفکر مبتنی بر عاملیتْ بر مبنای ساختار فاعل-فعل-مفعول عمل میکند: این ابژه است، و این هم طرح من [برای آن]. تقریباً مثل پیروی از یک مدل علمی است.
ایزابل دوسه: وقتی میگویید انتزاعی ولی به شکلی متفاوت، منظورتان این است که بیشتر از درون است تا از بیرون؟
اسکات لش: پیشتر فکر میکردم که تفکر چینی انتزاعی نیست و کاملاً در دل کارمایه قرار دارد و درونماندگار است. این تفکر مثل تفکر غربی دوگانهگرا نیست. در غرب حتی وقتی از درونماندگاری صحبت میشود، منظور درونماندگاری بعد از دوگانگی است، چه لاتور باشد، چه دلوز یا هر کس دیگر. اما چینیها هرگز دوگانگی نداشتهاند. تفکر چینی درونماندگاری دارد، اما شامل انتزاع هم است، فقط از نوعی متفاوت. شاید بیشتر تصویری باشد تا آوایی یا الفبایی. ما به تبع یونانیها به عناصر فکر میکردیم: آتش، آب، هوا، خاک. چینیها گونهای متفاوت از تفکر (یین و یانگ) و بنابراین نوعی متفاوت از انتزاع داشتند. اما نکتۀ اصلی برای من در زمینۀ کنش15 این است که در تفکر ما کنشْ سازهای متشکل از «فاعل-فعل-مفعول» است: هدفت را تعیین میکنی و مستقیم به سویش حرکت میکنی. اما در چین، همه چیز بسیار غیرمستقیم است و از دل وضعیت بیرون میآید. بسیاری از جملهها نه فعل دارند نه فاعل. چیزی بهنام «من» وجود ندارد. مردم خودشان را در جایی قرار میدهند. وضعیت خودشان را تعیین میکنند. بنابراین امور بسیار فضایی هستند؛ فضایی، زمانی، رابطهای، نه بر پایۀ فاعل-فعل-مفعول. بنابراین تفکر انتزاعی وجود دارد، اما نه دوگانهگراست و نه بر پایۀ فاعل-فعل-مفعول. این هیچ ربطی به عاملیت کلاسیک ندارد. اما آیا این شبیه ساختارِ کلاسیک است؟ نمیدانم.
کنی کوپرز: پس اگر ساختارْ قدرت تبیینکنندگی خود را از دست داده باشد، با مفهوم عاملیت چه باید کرد؟ اگر دیگر این دوگانۀ بنیادین را نداشته باشیم، هر آنچه قبلاً از طریق مفهوم عاملیت به آن دست مییافتیم، ازجمله مربوطیت اجتماعی یا سیاسی، مفهوم کنش یا تغییر اجتماعی، و حتی خودِ نیتمندی هم دیگر به آن ربطی نخواهد داشت. اینطور نیست؟
اسکات لش: بهنظرم نه فقط نظریۀ ابزاری کلاسیک بلکه حتی نیتمندیِ پدیدارشناسانه هم بر پایۀ عاملیت استوار است. گیدنز دنبالهروی آرای کلاسیک پارسونز و وبر است، نه نیتمندیِ هوسرلی. اما حتی همین هم از یک منظر مسئلهساز است. من کاملاً در مرز همۀ این مسائل قرار دارم —بهشدت تحتتأثیر چین هستم و از طرفی هم همیشه غربی باقی میمانم. اما ساختار… نمیدانم.
کنی کوپرز: اما آیا ساختار در این صورت به «وضعیت» بدل میشود؟
اسکات لش: خب، خودت گفتی… بله، شاید لازم باشد دربارۀ ساختار بهگونهای دیگر بازاندیشی کنیم. بهنظرم ما در غرب عاملیت داریم. خب، نه دقیقاً، اما تقریباً. و همچنین بهنظرم گونهای ساختار هم داریم. ساختار مسئلۀ جالبی است. ساختار دقیقاً چیست؟ نمیخواهم به لوی-استروس16 یا آلتوسر برگردم، اما… فکر میکنم شاید حق با تو باشد: اگر بخواهیم از منظری چینی به آن فکر کنیم، شاید لازم باشد مفهوم ساختار تغییر کند. قرارداد غربی —حقوق و تعهدات— بسیار تعریفشده و مشخص است. اما در چین، چنین نیست؛ بسیار بلندمدتتر است و پیوسته مورد مذاکره قرار میگیرد. بنابراین، بهطرز عجیبی، این نوع رابطه خودْ شکل نوعی ساختار پیدا میکند. و بهنظرم درست میگویی شاید بیشتر شبیه یک وضعیت باشد. اما در عین حال چیزی است که برخلاف ساختار کلاسیکِ بیزمانِ مدل لوی-استروسی، نوعی زمانمندی ویژۀ خودش را دارد.
کنی کوپرز: اگر از چین به غرب نگاه کنید، فکر میکنید چطور میتوانیم اینجا دربارۀ عاملیت تفکری متفاوت داشته باشیم؟
اسکات لش: نخست، باید به مفهومی بیاندیشیم که وضعیتمحورتر باشد. در غرب نظریهای به نام «هزینۀ مبادله» وجود دارد که میگوید پس از پایان هر مبادله، باید هزینههای آن را محاسبه کرد. اما اگر مبادله هیچگاه متوقف نشود چه؟ تصور کنید که یک رابطۀ اقتصادی یا تجاری نوعی مبادلۀ پیوسته است. فرد دیگری که من بسیار از آثارش بهره گرفتهام مریلین استراثرنِ17 انسانشناس است. او در کتاب جنسیت و هدیه18 مرز میان هدیه و بازار، مرز میان کالای تجاری و هدایایی را که به یکدیگر میدهیم درهم میشکند —چیزی که دقیقاً در چین در حال وقوع است. بهنظرم همان بینامونشانیِ نظام پولی ما و خردکردن وامها بخشی از مشکل نظام سرمایهداری غربی است. اگر چیزی داشتیم که رابطهمندتر، بلندمدتتر و مبادلهمحورتر بود، دیگر در این وضعیت آشفته نبودیم. سیاست اعتراضی هم میتواند همینطور کار کند، همانند اقتصاد. همانطور که میبینید من واقعاً درگیر این موضوعات هستم.
[پاریس، ۳ دسامبر ۲۰۰۹] کنی کوپرز و ایزابل دوسه: ما در علوم انسانی و اجتماعی، مفهوم عاملیت را قبل از هر چیز در تقابل با ساختار درک میکنیم، و در عین حال به اهمیت خاص آن در حوزۀ معماری علاقهمندیم. معماران چگونه عاملیت را درک کردهاند؟ بهنظر ما، اشتیاقی که بهتازگی به مفهوم عاملیت در مباحث معماری پدید آمده، ناشی از نوعی خلط بنیادین است: عاملیت همزمان بهعنوان مفهومی برای واکاوی مسئولیت اجتماعی حرفۀ معماری، یعنی این ایده که معماران میتوانند یا باید تغییر اجتماعی ایجاد کنند، و نیز نقش اجرایی ابژۀ معماری، یعنی کارآمدی آن در قبال انتظارات کارفرما یا کاربر، بهکار میرود. برای شما، ویژگی خاص عاملیت در معماری چیست؟
آنتوان پیکون: اول از همه، آیا وقتی از عاملیت صحبت میکنید، منظورتان کارآمدی است؟ یعنی تأمل نظری بتواند تأثیراتی بر عمل بگذارد؟
کنی کوپرز: بله، هم این و هم تعریفی اعتراضیتر از عاملیت بهعنوان توانایی کنش آگاهانۀ فرد در برابر آنچه محدودیتهای سلطهجویانه یا ساختاری جامعه تلقی میشود.
آنتوان پیکون: بهنظر من، این تعریف بسیار آنگلو-امریکایی است. در فرانسه، ما چندان درگیر این تعریف نیستیم، چون آنقدرها به فرد باور نداریم. حتی در آثار لوفور19 هم تا جایی که به یاد دارم، مسئله بیشتر ساختار زندگی روزمره است، پس همچنان بسیار ساختاری باقی میماند. در هر صورت، بهنظرم موضع نئومارکسیستی که معماری را عاملی انتقادی در نظر میگیرد در حال حاضر جزء مباحث اصلی در گفتمان معماری نیست. ظاهراً بحثِ اجرا و عملکرد معماری، یعنی اینکه معماری چه کاری انجام میدهد، موضوع محبوبتری است. اما پرسش واقعی برای من این است: چگونه میتوان برای معماریِ امروزْ مربوطیت اجتماعی و سیاسی ایجاد کرد، آن هم مربوطیتی بیشتر از شکل مرسومِ “معنا”؟ ما تلههایی را که باید از آنها دوری کرد میشناسیم. یکی از آنها این باور است که معماری میتواند جهان را تغییر دهد، آن هم بهشیوهای مکانیستی. حالا میدانیم که مسئله فقط ساخت مسکن اجتماعی بیشتر نیست —گرچه ضرری هم ندارد— اما کافی نیست و قرار هم نیست در سراسر جهان محقق شود. میدانیم که معماری همیشه پروژهای ناقص و ناتمام است و بنابهتعریف، هیچگاه کامل نیست. پس دقیقاً چگونه میتواند مربوطیت اجتماعی و سیاسی داشته باشد؟ سؤال این است. حتی میتوان گفت معماری همیشه با شکست مواجه است؛ هرگز نیاتش را به تمامی محقق نمیکند. پس چگونه میتواند همچنان از لحاظ اجتماعی و سیاسی مربوط باشد؟ با اینکه رؤیاهای خوشبینانهای برای بازگشت به نوعی مدرنیتۀ نئوسایبرنتیک وجود دارد، اما دیدگاه انتقادی اغلب به این معناست که میدانیم نمیتوان به شهر آرمانی یا طرح منطقهای آرمانی بازگشت. نقطۀ مقابل این نگرش، پذیرش کامل جهانیسازی است: انجام دادن صِرفِ آنچه کارفرما میخواهد، و بدل شدن به عروسک خیمهشببازی نیروهای بازار. اینها دو دام متقارناند. میشود کمی مارکسیستیتر بود یا کمی «اجراگرا»تر که بیشتر برآمده از نئولیبرالیسم است. بهنظرم این بحث در حال حاضر اینگونه چارچوببندی شده است.
ایزابل دوسه: جالب اینجاست که این دو موضع دقیقاً همان دو جریانی هستند که امروز از مفهوم عاملیت بهره میگیرند. این امر برای درک ما از عاملیت در معماری چه معنایی دارد؟
آنتوان پیکون: این دقیقاً همان استدلال لوک بولتانسکی و اِو شیاپلو20 در روح جدید سرمایهداری21 است؛ اینکه روح جدید سرمایهداری بهشدت از جنبشها و ایدئولوژیهای آلترناتیو الهام گرفته است. سرمایهداری امروزه تماماً دربارۀ ظهور، خلاقیت، عدم تعیّن و امثال آنهاست که دقیقاً واژگان جنبشهای نئوآلترناتیو هستند. این همان ابهام بنیادین حال حاضر است. مرا به یاد اظهارنظر جالبی میاندازد که اخیراً شنیدم: چپ در قرن بیستم اغلب دربارۀ اهداف اصلی و بنیادهای وضعیت [اجتماعی] اتفاقنظر داشت. برای مثال دربارۀ طبقه، سوسیالدموکراتها و کمونیستها، هردو موافق بودند که طبقۀ کارگر موتور اصلی تاریخ و هدفِ بزرگْ ایجاد دولت رفاه22 است. اختلاف فقط بر سر راهبرد رسیدن به آن هدف بود. اما امروز وضعیت برعکس شده است: راهبردها مشابهاند و این همان دلیلی است که سرمایهداری شبیه جنبشهای آلترناتیو شده؛ هر دو از شبکه و امثال آن استفاده میکنند، اما اهدافشان کاملاً متفاوت است. در مورد معماری، فکر میکنم وضعیت متفاوت است. چون در همۀ سطوح، عدم قطعیت وجود دارد. هرچند میان معماران توافق نسبی دربارۀ چیستیِ واقعیت —از طریق مفاهیمی مانند ظهور23 و غیره— وجود دارد، اما هم راهبرد و هم هدف کاملاً نامشخص باقی مانده. این تفاوت اصلی معماری با جنبشهای سیاسی است که در آنها واقعیت و اهداف ممکن است مبهم باشند، اما راهبردها روشناند. احتمالاً اینجا همان جایی است که قیاسی میان ماهیت خاص معماری و کلیتِ سیاست برقرار کرد.
[مکاتبات ایمیلی – دسامبر ۲۰۰۹] مارگارت کرافورد: دوگانهانگاریِ عاملیت در برابر ساختار بیشک باید مورد پرسش قرار گیرد، اما بهنظر من نه رویکرد مبتنی بر جریانها و شبکههای «غیرخطی» و نه «راه سوم»، هیچکدام مواجهۀ رضایتبخشی با این مسئله نداشتهاند. آنچه مهم است، یافتن روزنهای برای سیاستورزی است. روشن است که دوران نقدهای تند (که میتوان آن را Xcritique یا نقد افراطی نامید)، دورانی که در آن «انتقادی بودن»24 برای خودش قواعد و شتاب خاصی پیدا کرده بود، به پایان رسیده است. نقد افراطی عملاً تمام امکانهای سیاسی را از میان برد. نظریهپردازان هر موضوعی را با چنان خشونت انتقادیای هدف حمله قرار دادند که وقتی کارشان تمام میشد، تنها تلی از خاکستر باقی میماند. باید به جای چنین کاری بپذیریم که دوگانهها، با همۀ کاستیهایشان، از بین نخواهند رفت. از نظر معرفتشناختی، نمیتوانیم بدون آنها ادامه دهیم. بنابراین باید یاد بگیریم بهشیوهای مؤثرتر با آنها مواجه شویم. بهجای درافتادن با تودههای بزرگ نظریه (مانند ساختار و عاملیت)، باید قیچی بهدست بگیریم، آنها را به قطعات کوچکتری تبدیل و سپس این قطعات را بازآرایی کنیم. این یعنی بررسی مسائل خاص، قرار دادن دقیق آنها در بسترشان، و سپس تحقیق دربارۀ اینکه این دوگانهها چگونه با یکدیگر تعامل میکنند، همپوشانی دارند، در هم میآمیزند، و در عین حال ممکن است با هم در تضاد باشند. چنین کاری میبایست به استفادهای ظریفتر و پالودهتر از نظریه بینجامد.
نقد: با نظریه و عمل چه باید کرد؟
[پاریس، ۳ دسامبر ۲۰۰۹] کنی کوپرز و ایزابل دوسه: مفهوم عاملیت تنها دلالت بر نیتمندی و ارادۀ آزاد ندارد، بلکه امکان انتقادیبودن را نیز در بر میگیرد. این امکان که در معماری، با نظریۀ انتقادی تقویت شده و همچنان عمل معاصر را چه در قالب «عمل انتقادی» و چه در شکل «پروجکتیو» در تسخیر خود دارد، ارتباط میان نظریه و عمل را اغلب مبهم فرض میکند. چگونه و در کجا میتوانیم انتقادیبودن را، چه بهعنوان بخشی از تأمل نظری و چه در حیطۀ عمل، در حال کار کردن ببینیم؟ بهعبارت دیگر، جای انتقادیبودن کجاست؟
آنتوان پیکون: شاید در معماری بیش از اندازه برای «انتقادیبودن» ارزش قائل شدهاند. انتقادیبودن مفهومی است برآمده از زمینههایی بسیار خاص و در درجۀ اول از ایتالیا و تفوری و از راههای بسیار عجیبی به ایالات متحده وارد شده است. معماری در اصل یک عمل است، نه الزاماً یک دیسیپلین. این عمل درواقع به مجموعهای از دیسیپلینها مربوط میشود، و عمل الزاماً انتقادی نیست؛ در واقع اغلب غیرانتقادی است. به همین ترتیب، نظریه هم در معماری رویکردی واقعاً انتقادی ندارد. اغلب اوقات منتقدان در مقایسه با طراحان خودآیینی واقعی ندارند. اصلا منتقد چطور میتواند دوام بیاورد اگر همواره با طراحان در تقابل باشد؟ نقش سنتی نظریه در هنر، بهجز در لحظاتی بسیار خاص، عملاً تأیید این است که نظریهها نظامنامهها یا اصولی برای عمل در هنرهای متفاوتاند. این دقیقاً نقطۀ مقابل انتقادیبودن است. اینکه فرض کنیم کار اصلی نظریه انتقادی بودن است در واقع طرز فکری بسیار عجیب است. من «تاریخ» را بیشتر واجد نقش انتقادی میدانم. چون تاریخ واسازی شرایط گذشته و بررسی چگونگی دگرگونی امور است و پژوهیدن اینکه زمان حال همواره در معرض تهدید تغییرات تاریخی است. میتوان گفت وضعیت «طبیعی» آن است که نظریه غیرانتقادی باشد و تاریخ انتقادی. البته لحظات خاصی وجود دارد که هنر —بهعنوان یک عمل— درگیر پرسش از بنیادهای خود میشود. مثلاً زمانی که دگرگونیهای اساسی در حال وقوع است. در چنین لحظاتی است که نیاز به انتقادیبودن پدیدار میشود. لحظات بحرانی، زمانی رخ میدهند که تاریخ و نظریه به یکدیگر پیوند میخورند. این برداشت من از مفهوم انتقادیبودن در آثار تفوری است. پروژۀ انتقادی و نظریۀ انتقادی عملاً با پایان مدرنیسم اوج گرفتند. انتقاد از مدرنیسم و کنار گذاشته شدن تدریجیِ آن هم برای نظریه و هم برای تاریخ مسئلهساز شد و به بازنویسی برخی پیشفرضهای بنیادین آن انجامید.
ایزابل دوسه: آیا فکر میکنید ما امروز با وضعیتی مشابه روبهرو هستیم؟
آنتوان پیکون: بله، کاملاً ممکن است که ما دوباره در حال حرکت بهسوی تلاقی مشابهی میان نظریه و تاریخ باشیم. برای نمونه، فرهنگ دیجیتال بهوضوح چندین پیشفرض انتقادی معماری را به چالش میکشد و تکتونیک و همینطور مقیاس را بهشدت زیر سؤال میبرد. نظریهپردازان و منتقدان پیشتر رابطۀ معماری و مقیاس را بدیهی میپنداشتند. اما امروزه، این رابطه را بیشتر بهصورت برساختی اجتماعی درک میکنیم. به طریق مشابه، آنچه «بازگشت تزئینات» نامیده میشود ما را وامیدارد تا در تعریف سنتیمان از تزئین بازاندیشی کنیم. خلاصه اینکه فرهنگ دیجیتال برخی از بنیادهای عمل معماری را به چالش کشیده و ما با یک موضع انتقادی جدید مواجهیم. در چنین وضعیتی، به تاریخ نیاز داریم تا بار دیگر سنت خود معماری را برایمان قابل درک کند. بنابراین بله، بهنظر من احتمالاً در آستانۀ یک همگرایی جدید میان تاریخ و نظریه هستیم.
ایزابل دوسه: گفتههای شما بهنظر در تضاد با دیدگاه معمارانی مانند سومول و وایتینگ است که رویکرد موسوم به «پساانتقادی» را ترویج میکنند.
آنتوان پیکون: بهنظرم آنچه آنها بهعنوان «پساانتقادی» مطرح میکنند، درواقع وضعیت طبیعی نظریه است: یعنی غیرانتقادیبودن. چیزی که آنها بهعنوان یک «تغییر پارادایم» تئوریزه میکنند، درواقع «پیشرفتِ طبیعی» است: بهمحض آنکه پارادایمها پذیرفته میشوند، دیگر انتقادی یا نوآورانه25 تلقی نمیشوند و از این نظر، بنا به تعریف، «پساانتقادی» میشوند.
کنی کوپرز: آنچه شما «وضعیت طبیعی» مینامید، برای من این پرسش را پیش میآورد که تفاوت میان هنر و معماری در این زمینه چیست؟ برای مثال، اگر ایدۀ آوانگارد را در نظر بگیریم —چه کارش را انقلابیکردن هنر برای هنر بدانیم، چه ازبینبردن مرزهای هنر با زندگی روزمره— آنچه برای معماری در معرض خطر است، با هنرهای دیگر مانند نقاشی، تفاوت دارد.
آنتوان پیکون: اگر این ایدۀ آوانگارد را بهکلی کنار بگذاریم چه؟ یکی از تفاوتهای اصلی میان هنر و معماری این است که هنر برای سیاسیبودن باید موضعی انتقادی اتخاذ کند، یا منش26 آوانگارد در پیش بگیرد. اما معماری، برای آنکه سیاسی باشد، لزوماً نباید آوانگارد باشد. معماری باید کار خودش را بکند. معماری در موضع سیاسی خود، عمیقاً «اجرایی» است. بهنظرم معماری زمانی سیاسی میشود که معنای سیاسی روشن خود را «معلق» میسازد. نقد در اندیشۀ تفوری دقیقاً زمانی وارد میدان شد که همۀ پیشفرضها دربارۀ مشارکت معماری در پروژۀ مدرنیته به چالش کشیده شدند. یعنی زمانی که معماری دیگر موضع سیاسی روشنی نداشت. معماری همیشه درگیر بازتولید وضعیت موجود جامعه و در عین حال پیشنهاد آیندهای بدیل است: معماری همیشه بین ایدئولوژی و اتوپیا قرار دارد. امروز با پرسش تازهای دربارۀ انتقادیبودن روبهرو هستیم، چرا که معماری نیاز دارد بار دیگر عاملیت سیاسی خود را تعریف کند و جایگاه خودش را برای مثال از منظر پایداری از نو مشخص کند. چون بهوضوح دیگر نمیتوانیم به طراحی فروشگاههای پرادا ادامه دهیم! فکر میکنم آنچه اکنون بهدنبال آن هستیم یک ایدئولوژی جدید است؛ یک نظام استاندارد جدید یا باوری تازه دربارۀ عاملیت معماری در جهان. این بدان معناست که باید در رابطۀ معماری با اتوپیا هم بازاندیشی کنیم.
کنی کوپرز: در این صورت، پیامدها و پتانسیلهای تحقیق در حوزۀ معماری چه خواهند بود؟
آنتوان پیکون: دو چیز. اول اینکه، در آغازِ ساختنِ یک ایدئولوژی جدید، معضل بزرگ برای مورخان این است که چگونه از ایدئولوژیای که در آن ریشه دارند استفاده کنند، و در عین حال آگاه باشند که این ایدئولوژی نهایتاً تغییر خواهد کرد. بنابراین، مورخان باید بیشتر از معماران خودانتقادگر باشند و مراقب باشند که بیش از اندازه در ایدئولوژی غرق نشوند. نکتۀ دوم: اگر مفاهیمی مثل میدان27، تابش28 و غیره را جدی بگیریم، نقشهبرداری29 اهمیت حیاتی پیدا میکند. فهم عاملیت باید ابتدا از طریق شیوههای نوآورانه و جدید نقشهبرداری صورت گیرد. باید دوباره بپرسیم که دستهبندیهای نقشهبرداری چه هستند. این یعنی زیر سؤال بردن بازنمایی—حتی به معنای تقریباً هنری آن—به مسئلهای اساسی بدل میشود.
ایزابل دوسه: منظور شما از «نقشهبرداری» در این زمینه دقیقاً چیست؟ این موضوع چه ارتباطی با استفادۀ استعاریای که در حال حاضر از نقشهها و دیاگرامها در معماری میشود دارد؟
آنتوان پیکون: برای نمونه، یک سؤال بزرگ این است که چگونه باید شبکهها را نقشهبرداری کرد. نقشهبرداری به فهم نظریه هم مربوط میشود. مثلاً در نظریۀ شبکه، نقشهبرداری نشان میدهد که میزان توانایی برقراری ارتباط یک شبکه چگونه سنجیده میشود، چگونه آن را به تصویر درمیآوریم، و مانند آن. دلیل تردید من دربارۀ دیاگرامها همین است: آنها نقشههایی سادهشدهاند، اما چگونه میتوانیم نقشههایی را ساده کنیم که هنوز حتی در اختیار نداریم؟ من نقشهبرداری را بیشتر پروژهای برای تاریخ و نظریه میدانم. یکی از کارکردهای معماری جابهجاکردن چیزهاست، و استعاره یکی از ابزارهای این جابهجایی است. به همین دلیل است که معماران از نقشهها با جابهجاکردن استعاری آنها استفاده میکنند. و به همین دلیل هم هست که اکثر دیاگرامهایی که معماران تولید میکنند بیش از حد هنجارگرا30 و سادهانگارانهاند.
ایزابل دوسه: در این صورت، عمل انتقادی چه پتانسیلهایی برای کمکردن فاصلۀ میان نظریه و عمل دارد؟
آنتوان پیکون: در مقایسه با منتقدان و نظریهپردازان معماری که سعی میکنند تا جای ممکن از نزدیک ردپای معماران را دنبال کنند، من —شاید چون مورخ هستم— دلمشغولیهای متفاوتی دارم. من بیشتر از خودم میپرسم: تصویر کلی چیست؟ پیکربندی کلی این باله چگونه است؟ رقصندگان چه میکنند؟
کنی کوپرز: بهنظر میرسد این دیدگاه بر نوعی فاصلۀ بنیادین از عمل تأکید دارد.
آنتوان پیکون: فکر میکنم مورخان اساساً مجذوب دو چیز هستند: آنچه مردم در سر دارند، و آنچه واقعاً انجام میدهند. و سپس، بررسی رابطۀ احتمالی بین این دو. مورخ معماری نسبت به مسائل عملی بیتفاوت نیست: او مجذوب عمل است، ولی خودش اهل عمل نیست.
کنی کوپرز: نظر شما دربارۀ این استدلال چیست که میگوید بهسبب سرعت فرهنگ معاصر، باید از نزدیک دنبالکنندۀ موضوع بود و درنتیجه باید فاصلۀ میان پژوهشگر و موضوع پژوهش را از میان برداشت؟
آنتوان پیکون: بهنظر من این استدلال اختراع مجدد چرخ است. در علوم انسانی و علوم اجتماعی همیشه تنشی میان فهم عمیق و همدلانه از موضوع و نیاز به حفظ فاصلهای انتقادی از آن وجود داشته. این همان معضل قدیمی انسانشناسان و درواقع همۀ علوم اجتماعی امروز است: شما باید هم درون موضوع تحقیق باشید و هم بیرون آن. برای مثال، اگر میخواهید دربارۀ اینکه چگونه نرمافزارهای مدلسازی جدید در حال تغییر معماری هستند تحقیق کنید، باید از آن نرمافزار درک فنی داشته باشید. بهعبارتی، من از مشارکت31 تا حدی معین دفاع میکنم.
ایزابل دوسه: اگر قرار است انتقادیبودن عمدتاً در قلمرو تاریخ قرار گیرد، آیا ایدۀ یک عملِ معماریِ خودبازتابدهنده یا انتقادی در ذات خود متناقض نیست؟
آنتوان پیکون: نه. بهنظر من، وقتی معمار هستید باید انتقادی باشید، ولی فقط تا حدی مشخص. معماران همیشه وسوسه شدهاند که چهرههای آکادمیک را حذف کنند و همزمان هم معمار باشند و هم آکادمیسین. اما این هیچگاه واقعاً کارساز نبوده است. البته در عصر دیجیتال، تولیدکننده میتواند مصرفکننده هم باشد؛ مثل اینترنت که اولین محصولی بود که کاملاً به دست کاربرانش طراحی شده. پس میانبُرهایی وجود دارد. اما نباید در این باره مبالغه کرد. در نهایت، معماران میخواهند بسازند. معنایش این نیست که نمیتوانند در مقطعی از زندگیشان آکادمیسین واقعی شوند یا در مباحث فکری مشارکت جدی داشته باشند (برای مثال، به کولهاس نگاه کنید). برعکس، منتقدانی مانند سانفورد کوینتر32 هم با نزدیکی زیاد به دنیای دیزاین، مشارکتهایی مهم در مباحث فکری داشتهاند. ولی فکر نمیکنم بشود تا ابد این تمایز میان نظریه و عمل را حفظ کرد.
[مکاتبات ایمیلی – دسامبر ۲۰۰۹] مارگارت کرافورد: مشکل روایت «انتقادی» و به دنبالش «پساانتقادی» این است که انتقادیبودن در معماری هرگز واقعاً انتقادی نبوده است. دغدغههای معماری چنان از مسائل واقعی اقتصادی، سیاسی و اجتماعیای که حرفۀ معماری و تولید معماری با آنها درگیر بودند فاصله داشته که در نهایت بدل شده است به بهانهای برای کنارهجویی از آنها و پرداختن به عملی صرفاً فرمالیستی. بنابراین، رویکرد «پساانتقادی» هم با وارونهسازیِ رویکرد «انتقادی»ای که از اول ساختگی33 بود، مثل آن به پذیرشی مشکوک از وضع موجود انجامید. پیشنهاد من این است که به جای این رویکردها، شکلی منعطفتر از تفکر انتقادی را در نظر بگیریم که به پرسشهای خاص پاسخ دهد و بهصورت گزینشی دربارۀ مسائلی که واقعاً اهمیت دارند موضع انتقادی اتخاذ کند. این پیشنهاد میتواند گشایشی برای رویکردی با مشارکت سیاسی بیشتر در معماری پدید آورد که در واقعیتهای پیچیدۀ زندگی معاصر ریشه دارد.
[لندن، ۲۳ ژانویه ۲۰۰۹] کنی کوپرز و ایزابل دوسه: به نظر میرسد که نظریۀ معماری، با جداافتادگی و در عین حال مشارکتش، ماهیتی مشابه نقد فرهنگی معاصر پیدا کرده: نه از جایگاهی متعالی و ممتاز آغاز و نه کاملاً با شتاب تولید معاصر همراه شده است. اگر با پیشنهاد شما برای «دنبالکردن ابژه» موافقت کنیم، و طبیعت مبهم این رابطه را بپذیریم، آیا انتقادیبودن بدون تعالی همچنان میتواند انتقادی باقی بماند؟ آیا میتوانیم شکلی از نقد را تصور کنیم که به فاصلهگذاری متوسل نشود و در نتیجه نوعی رابطۀ متفاوت میان نظریه و عمل را در پی داشته باشد؟
اسکات لش: پژوهش در چین باعث میشود دوباره به این سؤال برگردیم که «ما در غرب که هستیم؟». ما یونانی، یا یونانیمسیحی، یا شاید یهودییونانی هستیم… این «یونانیبودن» یعنی علم، منطق، ساختار فاعل-فعل-مفعول، دستور زبان، و هستیشناسی. اما آنچه در چین در حال رخ دادن است به هیچ وجه از جنس هستیشناسی نیست؛ چیز دیگریست. اساساً، انتقادیبودن از [فرهنگ] یهودی-یونانی میآید و هستیشناختی نیست. همیشه جنبهای مسیحایی و اتوپیایی دارد؛ یعنی «آنچه خواهد آمد»34. وقتی از نظریۀ انتقادی صحبت میکنم، منظورم آرای بنیامین، بخشی از آرای دریدا، آگامبن، یا آدورنو است. آرای هایدگر به وضوح هستیشناختی است: بودن35 همیشه از قبل وجود دارد، برعکس «آنچه خواهد آمد» در آثار آگامبن، مثلاً در کتاب اجتماع آینده36. دلوز هم اصلاً از طرفداران «آنچه خواهد آمد» نیست و از این نظر بیشتر شبیه هایدگر است. ریشۀ نقد به کانت برمیگردد. کانت، وقتی روشنگری را توضیح میدهد، از سه پرسش سخن میگوید: «چه میتوانم بدانم؟»، «چه باید بکنم؟»، و «به چه میتوانم امید داشته باشم؟». سؤال نخست، نقد اول است، یعنی معرفت؛ دومین پرسش، نقد دوم است، یعنی اخلاق. اما هنوز به نقد نرسیدهایم! نقد در سؤال سوم نهفته است: «به چه میتوانم امید داشته باشم؟» که حامل بُعدی اتوپیایی و مسیحایی است: نقد اینجا قرار دارد. و بیرون از هستیشناسی کار میکند. تفاوت هستیشناختی یعنی تفاوت میان بودن و موجودات37. اما این به هیچ وجه کاری نیست که دریدا انجام میدهد: او وقتی از تفاوت38 حرف میزند از هستیشناسی شروع میکند، ولی تا مرز میان آنچه هستیشناختی است و آنچه هستیشناختی نیست پیش میرود. به همین دلیل است که دریدا، لویناس و دیگران از نامتناهی حرف میزنند. درعوض هستیشناسی هایدگر متناهی و فانی است: موجودات فانی در برابر مرگ. به نظر من، اینجا جاییست که نقد از همهجا جالبتر است. ما در کتاب صنعت جهانی فرهنگ39 بر امر واقعی تمرکز کردیم، یعنی بر «بگذار بشود»40، در حالی که امر نمادین فقط بهصورت تکهتکه حضور داشت. حرف من امروز این است که در کنار امر واقعی، هم امر نمادین اهمیت دارد و هم امر خیالی. هر سه مهماند. ما نمیتوانیم از نمادسازی اجتناب کنیم. اینجا دارم به دورکیم و بنیامین فکر میکنم. بنیامین در مقالهاش دربارۀ زبانهای انسانی41 میان زبان شیء یا حیوان و زبان انسان تمایز قائل میشود. دو زبان اول با تصویر و تقلید کار میکنند، ولی زبان انسان همیشه نمادین است. دورکیم هم در صور بنیانی حیات دینی42 تمایزی مشابه بین نمادها و تصاویر قائل میشود. حتی حیوانات میتوانند تصویر داشته باشند. نقد او بر تجربهگرایی هم این است که تجربهگرایی مبتنیست بر یک تصویر-منطق43، یعنی لوح سفید و سپس تصاویر. من کاملاً متقاعد شدهام که انسانها ذاتاً موجوداتی نمادیناند. امر نمادین وجود دارد و مهم است. ولی امروز، همانطور که در کتاب مدرنیتهای دیگر44 گفتهام و دیگران نیز با اتکا به بنیامین اشاره کردهاند، تکهتکه شده است. امروز ما نیاز به بخشی فرهنگی داریم که بهطرزی بسیار خلاقانه، عناصر فرهنگی، نمادین و واقعی را به هم بدوزد. دیگر نمیتوانیم این سه را در سطوح جداگانه در نظر بگیریم: آنها در یک سطح قرار دارند، میشود دستکاریشان کرد، و تغییرپذیرند. هر سه به یک اندازه اهمیت دارند. فرقی نمیکند معمار باشید یا هنرمند، نظریهپرداز، فعال رسانهای یا کنشگر سیاسی؛ شما همواره این سه را به روشهای گوناگون به هم پیوند میزنید.
ایزابل دوسه: پس چگونه میشود دربارۀ انتقادیبودن در این چارچوب بازاندیشی کرد؟ و این بازاندیشی متضمن چه نوع رابطهای میان نظریه و عمل است؟
اسکات لش: من خیلی بیشتر از قبل با نظریۀ انتقادی سروکار دارم. کتاب نقد اطلاعات45 از خیلی جهات ضد نظریۀ انتقادی بود، یا حداقل طوری نظریۀ انتقادی را تعریف میکرد که دیگران آن را بهعنوان نظریۀ انتقادی نمیپذیرفتند. صنعت جهانی فرهنگ هم، که کاملاً دلوزی بود، همینطور بود.
ایزابل دوسه: کتاب صنعت جهانی فرهنگ واقعاً خیلی روی امر واقعی تمرکز داشت؛ خیلی توصیفی بود. پس اگر بخواهیم دربارۀ انتقادیبودن بازاندیشی کنیم، نمیتوانیم فقط از طریق امر واقعی، یا نمادین، یا خیالی به آن برسیم، بلکه باید از طریق هر سه در کنار هم باشد؟
اسکات لش: دقیقاً. این کار باید از طریق نوعی دوختن دوباره و خلاقانۀ این سه بُعد، و حتی تکهپارههای این سه بُعد به یکدیگر باشد؛ تکهپارههای چیزی که در گذشته بسیار یکپارچهتر بود. این پیشنهاد نه صرفاً بزرگداشت امر واقعی در مقابل آن دو، بلکه تأکید بر اهمیت امر نمادین و خیالی نیز است. برای داشتن نوعی سیاست، باید با همۀ این تکهها کار کنیم. به الگوی بیشتر و قیلوقالِ کمتر نیاز داریم.
ایزابل دوسه: و همینطور… شاید رویکردی انتقادیتر؟
اسکات لش: بله، و انتقادیتر. بحران اعتبار46 نه تنها مدل آنگلو-امریکایی و فرهنگ مصرفی را بیاعتبار کرد، بلکه بتوارهسازی47 مثبت از «ابداع» را هم زیر سؤال برد. مسئله این است که چطور بخشی از فرهنگ مصرف را از دست بدهیم، ولی ابداع را حفظ کنیم. بهنظرم آنچه در چین اتفاق میافتد و ذهن غرب را هم مشغول کرده پیوند میان رابطهمندی48 و ابداع است در نوعی حالت انتقادی. حتی اگر خودم خیلی اهل سرمایهداری و کالاگرایی نباشم، حقیقت این است که بازارها همواره نهفقط فضایی برای تبادل کالا، بلکه فضایی برای ابداع هم بودهاند. صنعت جهانی فرهنگ اساساً دربارۀ ابداع بود. اما از طریق چین، وجه رابطهایتری را دیدم. سرمایهداری و ابداع ، وقتی مهار نشوند، مخرب میشوند؛ برای مثال در مورد محیطزیست. من نمیخواهم بُعد ابداع را از دست بدهم، ولی این تمام ماجرا نیست. ما هم برای ابداع برنامهریزی شدهایم، هم برای کالاییشدن. در حال حاضر، سؤال این است که چطور میتوانیم آنچه را واقعاً نیاز داریم، حفظ کنیم و در عین حال تغییر کنیم.
ابژه و فرد: نیّات معماری چیست؟
[پاریس، ۳ دسامبر ۲۰۰۹] کنی کوپرز و ایزابل دوسه: در آثار اخیر مطالعات اجتماعیِ علم، تحلیل عاملیت به حوزۀ ابژهها و «کنشگران غیر انسان» هم گسترش یافته است. با این حال، در معماری، این ایده که عاملیت میتواند فراتر از قصد و نیت انسانی و در تعامل میان انسانها و ابژههای (معمارانه) شکل بگیرد در نگاه اول چندان انقلابی به نظر نمیرسد. اما آیا تمرکز بر ابژهها، تصاویر و فرایندها در معماری —در مقابلِ تمرکز بر کنشگران، طبقات یا روابط علّی که در بسیاری از رشتههای علوم اجتماعی و انسانی رایج است— بیانگر تغییری بنیادین در شیوۀ فهم ما از عاملیت نیست؟
آنتوان پیکون: من ترجیح میدهم با اشاره به تغییر جایگاه فرد به این پرسش پاسخ بدهم. یکی از دشواریهای امروز ما مواجهه با جامعهایست که روزبهروز فردیتر میشود. بسیاری از پژوهشگران، از جمله فرانسوا اشر49، در فضای فکری فرانسوی به این موضوع پرداختهاند. در گذشته، عاملیت سیاسی با ساختار طبقاتی یکی تلقی میشد. پرسش این بود که چگونه میتوان معماری را در چارچوب بحث ساختار طبقاتی جای داد. حتی اگر شخصی راستگرا بودید که میخواستید جامعه را بازسازی یا احیا کنید، باز هم طبقه نقطهی عزیمت بود. امروزه ما در پیشگاه جامعهای که در آن نابرابری —از جمله نابرابری طبقاتی— تقریباً از میان رفته، اما تجربههای مهم زندگی در آن بیش از پیش بر مبنای فرد شکل میگیرد، احساس نارضایتی و سردرگمی میکنیم. به بیان دیگر، عاملیت سیاسی برای معماری در دوران شبکههای اجتماعیای چون فیسبوک دیگر چندان روشن نیست. اتوپیا در دوران فردیت چه معنایی دارد؟ زمانی اتوپیا تماماً بر محور جمع شکل میگرفت. در عصری که همهچیز حول فرد و سرنوشت فردی میچرخد، چه نوع جمعی را میتوان بنا نهاد؟ انگار تنها پیشرفتی که امروز میشناسیم، همان تحقق سرنوشت فردی است. اما به نظر من، ما باید دوباره موتور یک سرنوشت جهانی را اختراع کنیم. اکنون در عصر نوعی تعلیق یا شوک بهسر میبریم؛ در اکنونی ابدی که دائماً در معرض تهدید آخرالزمانی و پایانی ناگهانی است —چه از سوی گرمایش جهانی، چه تروریسم جهانی. و همیشه چیزی جهانی در کار است. اما من گمان نمیکنم این وضعیت پایدار بماند. آن را بیشتر نوعی مرحلۀ گذار میدانم.
کنی کوپرز: اگر وضعیت فردمحور کنونی را مبنا قرار دهیم، این مسئله چه تأثیری بر درک ما از نیّتمندی خواهد داشت؟ نهفقط چون این موضوع به تولید معماری مربوط است، هم به این دلیل که ضرورتاً ما را با مسئلۀ «غیر نیّتمندی» به معنی پیامدهای ناخواستۀ هر کنشی مواجه میکند و این مسئله ما را به سمت پرسش دربارۀ شهر معاصر میکشاند.
آنتوان پیکون: نگاه شخصی من به این موضوع از مطالعاتم دربارۀ مفهوم سایبرگ50 یا چیزی که آن را «هویت مختلشده» مینامم نشأت میگیرد. ما دیگر درون بدنهایمان محبوس نیستیم؛ بلکه در فضایی آکنده از میانجیها زندگی میکنیم، و کاملاً درون این میانجیها ساکنیم. این مدل را میشود در سطوح مختلف، از مولکولها و ژنها گرفته تا کل کیهان، دید. برای نمونه، در زیستشناسی مولکولی، تحقیقات اخیر نشان میدهد که ژنها بر اساس یک مدل خطی کنار هم قرار نمیگیرند و باید آنها را همچون جامعهای از ذرات و پروتئینها در نظر گرفت که در شبکهای پیچیده کار میکنند. جامعه را نیز میتوان همینگونه تصور کرد: فرد دیگر نه یک نقطه بلکه یک شبکه است. حتی بدن انسان را هم میشود جامعهای دید از ماژولهایی که با هم در تعاملاند. بنابراین، پرسش بزرگ برای معماری این است که چگونه میتوان برای جامعهای از شبکهها، جامعهای از افراد شبکهایشده، معماری کرد؟ من معتقدم اینجاست که میشود بار دیگر معنای اجتماعی را ساخت. این پرسش، مستقیماً به تمایز میان انسان و غیر انسان نیز مربوط است. برونو لاتور مدام مجذوب این مسئله است که ما متشکلیم از ترکیبات انسان و غیرانسان. اما برای من، مهمترین چیز این است که قبل از هر چیز این واقعیت را بپذیریم که ما همواره و بهشکلی واقعی و عمیق فضایی شدهایم. از همین روست که اسلوتردیک51 برایم بسیار جذاب است؛ بهویژه در جلد اول کتاب کُرات52، جاییکه دربارۀ مواجهۀ دو چهره میگوید: روح یا ذهن درواقع در میانِ آنهاست، نه در درون ذهن یا سرِ افراد. برای من این نگاه پرسش از انسان یا غیرانسان بودن را معلق میکند. بهگمانم ما همچنان بسیار دکارتی هستیم و هنوز رغبتی به روبهروشدن با این تصور نداریم که ما بهعنوان انسان تماماً در فضا سکونت داریم و فضای امروزْ فضاییست بسیار عجیب؛ فضایی شبکهایشده مملو از مصنوعات. یکی از فرضیههای فعلی من این است که «تأثیر»53 چیزیست که نه آنچه را در سرمان اتفاق میافتد، بلکه آنچه را در دل همین هویت فضاییشده اتفاق میافتد، بازنمایی میکند. و به همین دلیل است که تأثیرْ سوژه و ابژه را به یکدیگر متصل میکند و بهطُرقی از تمایز میان این دو فراتر میرود.
کنی کوپرز: این تغییر در نحوۀ اندیشیدن به مادیّت و فرد چگونه میتواند به ما کمک کند تا وجه اجتماعی معماری را بهتر درک کنیم؟
آنتوان پیکون: این موضوع در حال حاضر دغدغۀ ذهنی من است. اینکه بفهمم چگونه ابژهها را بهصورتی متفاوت احساس و تجربه میکنیم. این موضوع از ایدۀ سایبرگ فراتر میرود، چون به نظر من کل دستگاه حسی ما به واسطۀ این درک جدید از سوژه بازتعریف شده است. فرهنگ دیجیتال برای من همیشه سمپتوم چیز دیگری بوده، نه صرفاً نوعی محرک جادویی. من به جبر فناورانه معتقد نیستم. یکی از دلایل موفقیت دلوز این بود که بازاندیشی در باب تداومْ مسئلۀ بزرگ فلسفیای بود که بازگشت منظر و همچنین شهر را نیز توضیح میدهد. چه میشود اگر شهر را نه فقط میدانی از کنشگران منفرد بلکه میدانی یکپارچه و تابشگر در نظر بگیریم؟ این پرسش بزرگ دربارۀ شهر و رویکردیست کاملاً متفاوت با روشهای قدیمیتر مانند تحلیل طبقاتی.
[مکاتبۀ ایمیلی، دسامبر ۲۰۰۹] مارگارت کرافورد: برای من، درک عاملیت کنشگران بیمنظور54 پرسشی مهمتر از موضوع انسان/غیر انسان است، مثلاً ساکنان زاغهها یا دستفروشان، که از طریق کنشهای روزمره، روشهای موجود تفکر را به چالش میکشند یا امکانات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را آشکار میکنند. گرچه نتایج ممکن است بسیار متفاوت از نیتها باشند (و قطعاً هرگونه تقلیل این نیات به نیازهای بقا باید به پرسش کشیده شود)، اما میتوانند پیامدهای بسیار نیرومندی برای معماری و سیاست داشته باشند. سالها پیش، ارنست پاسکوچی55 به من گفت که «فرهنگ عامه کار نظریه را انجام میدهد». ما روزبهروز بیشتر شاهد این «نظریۀ از پایین به بالا» هستیم و باید به آن توجه کنیم.
[لندن، ۲۳ ژانویه ۲۰۰۹] کنی کوپرز و ایزابل دوسه: در تضاد با فرآیند بازتابی تولید، گردش و مصرف که شما در صنعت جهانی فرهنگ توصیف میکنید، و با وجود پیچیدگی کنشهایی که ساختن در بر دارد، تولید معماری هنوز در مورد مفهوم تألیف بسیار محافظهکار است. آیا این موضوع سمپتوم خاصیت بنیادیتری در معماری نسبت به دیگر اشکال تولید فرهنگی است؟ بودنِ معماری در جهان56 چه تفاوتی با بقیه دارد؟ آیا میتوان عاملیت را در معماری فراتر از نسبتدادن نیتمندی فردی در نظر گرفت، و اگر چنین است، چه بر سر ایدۀ انتقادیبودن میآید؟
اسکات لش: معماری متفاوت است چون… نقد همیشه نوعی وجه متعالی دارد، همیشه بیرون از امر تجربیای است که با آن درگیریم. و فکر میکنم هنر قطعاً چنین است: همیشه به چیزی متعالی گشوده میشود. اما معماری از همین راه کار کند. معماری و دیزاین بیشتر به سلیقه ربط دارند. کانت در نقد سومش منتقد اندیشمندانی است که رویکردی تجربی دارند و دائماً از سلیقه صحبت میکنند. و سلیقه چیزی کاملاً تجربی است که به آنچه کانت حوزۀ آزادی57 مینامد راهی نمیگشاید، در حالی که هنر چنین میکند. و قضاوت هم، دستکم با توجه به نقد سوم، چنین است. قضاوت همواره به سوی به تعبیر لیوتار نوعی «آمدنی»، یا نوعی حوزۀ آزادی، پیشگوییِ انتقادیبودن و غیره گشوده میشود.
کنی کوپرز: همانگونه که نقد بوردیو از سلیقه کاملاً یکبعدی و اجتماعی است و به حوزهای بسته منتهی میشود؟
اسکات لش: دقیقاً، همان چیزی بود که در ذهن داشتم، بله. نقد بوردیو به زبان فرانسوی critique sociale du jugement به معنی نقد اجتماعی قضاوت است، و نقد کانت نقد قضاوتمحور از اجتماع است که مسیر را دقیقاً وارونه میکند. اما نکته دربارۀ دیزاین و معماری این است که بسیار بیشتر از طریق سلیقه کار میکنند، در حالی که هنر مستقیماً وارد حوزۀ آزادی میشود. معماری تا حد زیادی در قلمرو سلیقه باقی میماند، اما گاهی به آن قلمرو دیگر نیز راه مییابد. آثار کولهاس یا زاها حدید در برخی جنبهها وجهی متعالی دارند. یا وجه متعالی و تجربی در آنها فرو میریزد، و این شاید همان وجه نمادین و خیالی است که دیگر از هم جدا نیستند.
کنی کوپرز: آیا این همان برداشت شما از درهمتنیدگی هنر و معماری در صنعت جهانی فرهنگ است؟
اسکات لش: دیزاین بهخصوص، و شاید طراحی معماری هم واقعاً مثل صنایع فرهنگی در همین قلمرو سلیقه عمل میکنند. برایم جالب است که بوردیو در نهایت به یک پوزیتیویست جامعهشناختی تبدیل میشود که نقد را ناممکن میسازد. نقد اجتماعیِ او بر قضاوت تقریباً مانند نقدِ نقد است: نقدِ نقد آن است که نقد ممکن نیست. بنابراین من، همانطور که در نقد اطلاعات و در صنعت جهانی فرهنگ گفتهام برمیگردم به ایدۀ نقد درونماندگار.
ایزابل دوسه: نقدی که دیگر نه از بالا، بلکه همانطور که شما گفتید، از درون است. این در حوزۀ معماری، ما را به سمت ایدۀ «نقد از طریق عمل» میبَرد که در برابر آنچه بهعنوان حوزۀ متعارفتر نقد درک میشود، یعنی نظریه قرار دارد. اما عمل دقیقاً چگونه میتواند به شکلی متفاوت انتقادی باشد؟ و آیا به نظر شما کسانی مانند کولهاس هستند که این کار را انجام میدهند؟
اسکات لش: نه کاملاً. آنچه ما داریم، همین ابداع فوقالعاده است که در حال روی دادن است. فکر میکنم کسانی مانند کولهاس از قلمرو سلیقه شروع میکنند و سپس به نوعی آن را به سوی حوزۀ آزادی، در معنای کانتی آن، میگشایند. چیزی که ما همیشه صرفاً سلیقه میپنداشتیم، این وجه دیگر، یعنی آزادی، را هم دارد. نقد از طریق عمل یکی از کارهایی بود که میخواستیم در «مرکز مطالعات فرهنگی»58 در حوزۀ رسانههای جدید و برنامهها و هر چیز دیگر انجام دهیم.
ایزابل دوسه: آیا فکر میکنید این راهی است که نظریۀ جدید امروزه میتواند از طریق آن تولید شود؟ چون همچنان میبینیم که نظریه از بالا تولید میشود و سپس به پایین سرازیر میشود. آیا این الگو هنوز هم کاربرد دارد؟ آیا اکنون معمارانی وجود دارند که واقعاً جهت بحث نظری را تغییر دهند؟ یا با توجه به اینکه به نظر میرسد اخیراً در فرهنگ معماری، نوعی گرایش متناقض در این زمینه پدید آمده است، باید این را بخشی از نوعی حرکت علیه نظریه درک کنیم؟
اسکات لش: خب، فکر میکنم نظریهپردازی در مورد پایان نظریهْ خودش کاری بسیار نظری است. این موضوع همچنین بازتاب توجهی است که امروز به برونو لاتور میشود. شاید نظرات او تأثیرگذارترین پارادایم در جامعهشناسی امروز باشد. لاتور نظریهپردازی باهوش و بسیار غیرصریح است. اما واقعاً نظریه نمینویسد. به نظر من کمی غیرصادقانه است که مدام نظریه را زیر سؤال ببری، اما در عین حال، سهم بزرگی در نظریه داشته باشی: اینکه بگویی «نمیتوانیم پرسشهای بزرگ را مطرح کنیم» و در عین حال، واقعاً همانها را مطرح کنی. پس چطور میتوانی دیگرانی را که همین پرسشها را میپرسند، زیر سؤال ببری؟
کنی کوپرز: شاید به این خاطر که او هم، همانطور که پیشتر گفتید، شیفتۀ امر واقعی است؟
اسکات لش: فکر نمیکنم کاری که او میکند نظریۀ انتقادی باشد. به نظر من، این کار فردگرایانه است چون از کنشگر فردی شروع میکند و سپس شبکهها بهنوعی از آن کنشگر فردی پدید میآیند. من فکر نمیکنم که از روابط آغاز میکند.
کنی کوپرز: رویکردی که بیشتر مبتنی بر رابطه باشد چگونه است؟
اسکات لش: از خود رابطه آغاز میکند، و این فرض را در بر ندارد که این شبکههای کنشگر به شکلی راهبردی قدرتمحور هستند، یا در حال تعامل و تقابل با یکدیگرند. من فکر نمیکنم نظریه هیچوقت جلوی هیچ جنگی را گرفته باشد. ولی فکر میکنم تبادلهایی در این میان وجود دارد. حوزۀ هنر قطعاً نظریه و نظریهپردازان را به شکل گستردهای به کار گرفته است؛ بهویژه هنر مفهومی و آنچه تقریباً میتوان آن را معماری مفهومی نامید. نه فقط رم کولهاس بلکه گروه مالتیپلیسیتی59 با استفانو بوئری60. نوعی کاوش دربارۀ تغییرات شهری در حوزۀ زمینه61، مثلاً در چین که زمینهای آکنده از مفاهیم و ایدهها به نظر میرسد. خود کار یا نگاه به آنچه در جریان است، باعث میشود مانند یک نظریهپرداز فکر کنید. فکر میکنم کلید ماجرا این است که از وضعیت و از خوانایی وضعیت شروع کنیم.
ایزابل دوسه: شاید یکی از ایدههای مفیدتر در کار لاتور، دقیقاً همین پیشنهاد باشد که باید از پیچیدگی وضعیت آغاز کرد –به معنای آنچه ایزابل استنگرز62 و دیگران آن را «درهمتنیدگی»63 نامیدهاند– و سپس رد نخها را دنبال کرد. با در نظر گرفتن اینکه چنین رویکردی به شما اجازه نمیدهد پیشبینی کنید به کجا خواهد انجامید، از نظر شما چقدر قابلاجرا، نوآورانه یا ثمربخش است؟
اسکات لش: از آنجا که منتقد مفهوم کنش هستم، از زاویهای کمی متفاوت به آن نزدیک میشوم. حدس و گمانهایی دربارۀ عقلانیت ابزاری در مورد کاری که شبکه –که بهنظرم گاهی هم فقط شبکهای از افراد است– انجام میدهد، وجود دارد. به همین دلیل است که ترجیح میدهم از نظرات مریلین استراثرن استفاده کنم که واقعاً از خود رابطه آغاز میکند. سؤال این است که با چه روش تحقیقی. این سؤال واقعاً خوبی است. در زمینۀ صنعت جهانی فرهنگ به اندازۀ لاتور تحت تأثیر آپادورای64، کوپیتوف65 و همچنین خود تحقیق بودیم. سؤال این است که دانش معتبر چیست؟ این نوعی روش متفاوت است. حتی آزمایشگاهی هم نیست. من نمیخواهم استفادۀ لاتور، کولهاس یا اوبریست66 از مفهوم «آزمایشگاه» را بیاعتبار کنم. اما این روش اصلاً آزمایشگاهی نیست؛ کاملاً برعکس آن است. شما همانجایی هستید که اتفاق در حال رویدادن است. روش آزمایشگاهی یعنی کنترل، و این روش، برعکس روش آزمایشگاهی، درگیرشدن با بافت است. اگر هم آزمایشی در کار باشد، از نوع دیگری است و آزمایشگاهی نیست. چیزی شبیه مهندسی اجتماعی است، آن هم نه به معنای درست یا حتی به معنای سوسیالدموکراتش. بیشتر شبیه مهندسی اجتماعیای است که واقعاً نمیداند چه اتفاقی دارد میافتد. مهندسی اجتماعی و مادی، مهندسی اجتماعی-مادی که در آن با یک محیط اجتماعی-مادی سروکار دارید و سعی میکنید، چه در نقش برنامهریز یا پژوهشگر یا هر دو، تا حد ممکن با آن کار کنید.
ایزابل دوسه: به نظر میرسد که حداقل باید درستی این مهندسی را از طریق آزمایشگاههای گوناگون تصدیق و علاوه بر حالتهای مختلفش در آزمایش و تولید دانش، تعامل میانشان را هم بررسی کرد…
اسکات لش: ما باید بفهمیم چطور میشود دربارۀ آزمایش فراتر از آزمایشگاه و حتی ورای الگوی آزمایشگاهی فکر کرد. منظورم درکی متفاوت از آزمایش است. به همین دلیل است که به آزمایش مهندسی فکر میکنم؛ یک جور مهندسی اجتماعی-مادی. شاید اسمش شبیه ناسزا به گوش برسد، چون بیش از حد سوسیالدموکراتیک و کهنه مینماید. اما شاید جالب باشد که برای اندیشیدن به این موضوع از نوعی استعارۀ مهندسی استفاده کنیم. این استعاره در کنار وجه اجتماعی نیرومند، جنبۀ مادی نیرومندی هم در اختیارمان قرار میدهد. و شاید ما در وضعیتی خاص و در حال ورود به نوع متفاوتی از برنامهریزی هستیم. جایی که تا سرحد ممکن، در دل بافت قرار داریم، و چیزها از درون آن سر برمیآورند. این دانش عینی نیست، چون تنها از طریق درگیری عمیق میتوان به آن رسید.
و فکر میکنم این در نهایت ما را به مفهوم رابطهمندی بازمیگرداند. نه فقط به این معنا که رابطه پیش از فرد میآید، بلکه به این معنا که رابطۀ ما درست پیش از تو و من میآید، و از قصد و نیت من یا تو برنمیخیزد. برعکس، این نیتها از دل رابطه پدید میآیند. و نکتۀ دیگر این است که این رابطهمندی جایی میان امر مجازی و امر واقعی است. نه مجازی است و نه واقعی، بلکه بین این دو است. امر مجازی عینیت مییابد و تمام میشود. این رابطهمندی چیزی است که بین امر مجازی و امر واقعی قرار دارد و همواره در جریان است. سیاستها وقتی کار را از وضعیت آغاز کنیم، وقتی از چیزی بسیار رابطهمندتر آغاز کنیم که اصلاً از فرد ناشی نمیشود، سیاستها بسیار متفاوت خواهند بود. و این چیزی است که باید فوراً در غرب آن را جدی بگیریم.
معرفی:
مارگارت کرافورد در حال حاضر استاد طراحی شهری و نظریۀ برنامهریزی در دانشکدۀ طراحی دانشگاه هاروارد است. پژوهشهای او بر تکامل، کاربردها و معانی فضاهای شهری تمرکز دارد. از جمله آثار منتشرشدۀ کرافورد میتوان به ساختن بهشت کارگران: طراحی شهرکهای صنعتی آمریکا67، اتومبیل و شهر: خودرو، محیط مصنوع و زندگی روزمرهی شهری و شهرگرایی روزمره68 اشاره کرد. از پاییز ۲۰۰۹، او استاد معماری در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی خواهد بود.
اسکات لش استاد جامعهشناسی و مدیر مرکز مطالعات فرهنگی در کالج گلداسمیتز (دانشگاه لندن) است. از جمله آثار منتشرشدهی او میتوان به پایان سرمایهداری سازمانیافته (با همکاری جان اوری، ۱۹۸۷) 69، مدرنسازی بازتابی (با همکاری اولریش بک و آنتونی گیدنز، ۱۹۹۴) 70، مدرنیتهای دیگر، عقلانیتی متفاوت (۱۹۹۹) 71، نقد اطلاعات (۲۰۰۲) 72، و صنعت جهانی فرهنگ (با همکاری سیلیا لوری، ۲۰۰۷) 73 اشاره کرد.
آنتوان پیکون استاد تاریخ معماری و فناوری در دانشکدهی طراحی دانشگاه هاروارد است و در حال حاضر ریاست برنامۀ دکتری آنجا را نیز بر عهده دارد. او آثار زیادی در زمینۀ روابط میان معماری، طراحی شهری، علم و فناوری منتشر کرده است. پیکون که به افقهایی که معماری دیجیتال گشوده علاقهمند است، در کتاب بعدیاش مفصلتر به برخی از مسائلی که در این گفتگو مطرح کرده پرداخته است.