تصویر 1: Photographed by Soren Svendsen Glydena
  1. Paul Holmquist
  2. Kenneth Frampton
  3. George Baird

  4. Hannah Arendt

  5. Arendt, H. The Human Condition
  6.  Act
  7. Speak

 گفتار، عملی است که کنش را نه توضیح، بلکه موجود می‌کند. به بیان دیگر گفتار، ضمیمهٔ کنش نیست؛ بلکه شرط امکان کنش است.

  1.  Action

در اندیشه هانا آرنت کنش، عملی است که آغاز می‌شود.

9.Space of Appearance

  1. Utilitarianism

 از منظر آرنت عمل را نمی‌توان به زنجیره علت–معلول یا ابزار–هدف فروکاست؛ و هر تلاشی برای فهم کنش بر اساس فایده، آن را به ساختن  تقلیل می‌دهد. در نتیجه عرصه عمومی به «چیزی که باید ساخته شود» فروکاسته می‌شود.

 

 

  1. Kenneth Frampton, “The Status of Man and the Status of His Objects.”

12.George Baird, “’La Dimension Amoureuse’ in Architecture.”

  1. George Baird, “The Dining Position: A Question of Langue and Parole,” in Writings on Architecture and the City.
  2. CBS Building
  3. Potteries Thinkbelt
  4. Rodolfo Machado and Jorge Silvetti

 

  1. Kenneth Frampton, “On Reading Heidegger,”
  2. Kenneth Frampton, “Towards a Critical Regionalism: Six Points for an Architecture of Resistance,”
  3. Alienating
  4. George Baird, Public Space: Cultural/Political Theory: Street Photography
  5. Dennis Adams
  6. Elizabeth Diller and Ricardo Scofidio

در میانهی عمل و ساختن

پاول هولمکویست¹

ترجمه و تلخیص: نفیسه بیات، فرناز طالبی

با آفرینش انسان، اصل آغاز وارد خود جهان شد… . این در طبیعت آغاز است که چیز تازه‌ای آغازیدن می‌گیرد که نمی‌توان آن را از روی هر آن‌چه ممکن است پیش‌تر روی داده باشد، پیش‌بینی کرد و انتظار کشید. (وضع بشر، ترجمه مسعود علیا)

در ظهور نظریه‌ی معماری معاصر، کنت فرَمپتون² و جُرج بِرد³ از جمله نظریه‌پردازان و منتقدان شاخصی بودند که در پی درک و بازیابی معنای معماری از منظر رابطه‌ی سیاسی-اجتماعی آن با حوزه‌ی عمومی برآمدند. با آنکه هر دو، نظریه‌ی انتقادی مکتب فرانکفورت را الهام‌بخش کار خود می‌دانند، اما به فلسفه‌ی سیاسی پدیدارشناسانه‌ی هانا آرنت⁴ رجوع می‌کنند تا آن را به‌مثابه‌ی مبنایی برای نظریه‌ای بازنمایانه و مولد در معماری تفسیر کنند.

بر همین اساس، نویسنده در این مقاله نشان می‌دهد چگونه اقتباس فرَمپتون و بِرد از کتاب وضع بشر آرنت ⁵، علاوه بر بازپیکربندی مبانی دانش معماری و تلاش برای بازشناسی نسبت آن با حوزه‌ی عمومی، به تناقضات و دوسوگرایی‌هایی عمیق نیز منتهی می‌شود. آرنت در این کتاب مفهوم بدیعی از «عمل»⁶ ارائه می‌کند: فعلیتبخشی به آزادی انسانی از طریق «گفتار»⁷و «کنش»⁸در جهانی مشترک. از نظر آرنت، «عمل» فعالیت بنیادین سیاست و حوزه‌ی عمومی است. چرا که در جریان «گفتار» و «کنش» در عرصه‌ی عمومی، زنان و مردان آزادانه در برابر یکدیگر ظاهر می‌شوند و با فراروی از الزامات زندگی خصوصی، هویت فردی خود را آشکار می‌سازند. در این هنگام است که «فضای ظهور»⁹میان انسان‌‌ها پدید می‌آید؛ فضایی که جوهرهی حوزهی عمومی را شکل میدهد و از این طریق آزادی انسانی میتواند به کاملترین و ملموسترین شکل خود، در جهان واقعیت یابد.

 با این حال، با ظهور جامعه‌ی توده‌ای معاصر، دوام و معناداری جهان در فرآیندهای تمامیت‌گرایانه‌ی تولید و مصرف تحلیل رفته و به همین جهت حوزه‌ای عمومی و در واقع سیاسی نیز که در آن بتوان غیر از «تولیدکننده یا مصرف‌کننده» بود نیز از میان رفته است. از نگاه آرنت، جهانی مبتنی بر فرآیندها، نه اشیاء، نمیتواند آن واقعیت آبژکتیو مشترکِ برآمده از دیدگاههای متکثر را که لازمهی سیاست است، پشتیبانی کند.  همچنین نمی‌تواند برای عمل، معنا، یادآوری یا جهت‌گیری فراهم سازد. بدون چنین واقعیت مشترک و چارچوب معناداری، اساساً امکان عمل، آن‌گونه که آرنت تفسیر می‌کند، زیر سؤال رفته و «فضای ظهور» که برای زندگی عمومی اصیل حیاتی است، دیگر به‌طور قابل اطمینانی پدید نمی‌آید و  آزادی انسانی -به‌مثابه‌ی جوهر سیاست- نمی‌تواند در جهان، واقعیت یابد.

Piazza del Duomo, Milan,1946, photographed by Werner Bischof تصویر 2:

فرَمپتون و بِرد، هر دو نظریه‌ی فلسفی آرنت و تحلیل او از «فقدان جهان مشترک» را پایه‌ی بررسی انتقادی بحران معنای معماری مدرن قرار می‌دهند. از نظر آن‌ها، معماری، حوزه‌ی عمومی را در قالبی بادوام، شکل‌مند و بیان‌گر به هستی درمی‌آورد؛ در بناهای یادبود، ساختمان‌های عمومی و فضاهای شهری، که تمایز میان حوزه‌های عمومی و خصوصی را ترسیم می‌کنند. آن‌ها با اقتباس از نقد آرنت بر «فایده‌گرایی»¹⁰، سلطه‌ی کارکردگرایی، ابزارگرایی فناورانه، و زیبایی‌گرایی صرف را در فرهنگ معماری مدرن محکوم می‌کنند؛ و این عوامل را مسئول ناتوانی معماری در بیان آن ارزش های فرهنگی‌ای می‌دانند که جز در جامعه‌ی مصرفی و صنعتی جهانی نیز یافت می‌شوند. پاسخ آن‌ها به بحران معنای معماری، بازشناسی و بازیابی مسئولیت معماری در قبال حوزه‌ی عمومی و بنابراین امکان زندگی سیاسی است. یعنی از طریق شکل‌بخشی، بیان و واقعیت‌بخشی به پتانسیل نهفته‌ی زندگی عمومی، امکان «عمل» آرنتی در یک جامعه‌ی دموکراتیک، به هدف اصلی «ساختن» معماری تبدیل می‌شود. در این مسیر هر یک به‌نحوی خاص و با شدت‌های متفاوت، فرآیند ساختن معماری را با عمل یکی می‌پندارند.

مفهوم ساختن به‌مثابه‌ی «کنش» در اندیشه‌ی فرَمپتون، در متون آرنتی اولیه‌اش تکرار می‌شود؛ جایی که او رابطه‌ی متقابل «سیاسی» میان ساختن و کنش را به‌نحوی مطرح می‌کند که گویی آن‌ها تقریباً معادل‌اند. در مقاله‌ی «وضعیت انسان و وضعیت اشیای او»¹¹، وی توضیح می‌دهد که معماری چگونه این تقابل میان خود و سیاست را فعلیت می‌بخشد؛ از طریق عینیت‌بخشی به خودِ «فضای ظهور» تا وجود عمومی انسان را در قالبی ساخته‌شده تجسم بخشد. در نتیجه، برای فرَمپتون، ساختن معماری نه‌تنها پیش‌زمینه‌ای برای عمل عمومی و یادبود آن از طریق بازنمایی ارزش‌های جمعی در قالب‌های مدنی است، بلکه خود، به رسانه‌ی عمل بدل می‌شود؛ و از این‌رو، ظرفیتی آغازین و معنایی بنیادین می‌یابد. خلق «فضای ظهور» معماری‌گونه که واقعیت و معنای حوزه‌ی عمومی را بیان کند، به‌مثابه عملی آشکارا سیاسی از ساختن پدیدار می‌شود که البته نقش بازیگران انسانی را تهدید به حذف می‌کند. بِرد، در قیاس با فرَمپتون، در یکی دانستن ساختن معماری با کنش بسیار محتاط‌تر است، و در عوض بیشتر بر مشابهت آن با «گفتار» تأکید می‌ورزد. در مقاله‌ی «بُعد عاشقانه در معماری»¹²
بِرد با الهام از نشانه‌شناسی سوسوری، «عمل طراحی»  را به‌منزله‌ی حرکات ارتباطی توصیف می‌کند که زبان فرهنگی عمیق‌تر معماری را بیان می‌کنند. در این‌جا، خود معماری نوعی «زبان» ذاتاً معنادار تلقی می‌شود که از طریق فرم سخن می‌گوید، نه توسط  بازیگران انسانی، تا معنای فرهنگی و ارزش‌ها را مجسم کرده و حوزه‌ی عمومی را احضار کند؛ جایی که گفتار و کنش، معنا می‌یابند. در مقاله‌ی  «موقعیت غذا خوردن: مسئله‌ی زبان و گفتار»¹³، بِرد مفهوم آرنت از جهان مشترک را همانند یک میز توصیف می‌کند که انسان‌ها را در فضایی مشترک، عینی و سیاسی هم‌زمان جدا و مرتبط می‌سازد. بِرد از معماری می‌خواهد که ویژگی‌های «عمومی بودن» را که آرنت از جهان و حوزه‌ی عمومی مطالبه می‌کند ــ یعنی ظرفیت دیده شدن از منظرهای متکثر ــ محقق سازد، تا معماری به یک «قیاس از کثرت وضعیت انسانی» بدل شود. اما در انجام این کار، بِرد این خطر را پیش می‌آورد که معماران نقش شکل‌دهنده به واقعیت را، که آرنت برای عمل‌ورزان انسانی از منظرهای متنوع‌شان قائل است، بر عهده بگیرند؛ و در نتیجه، معماری به جای روابط انسانی، آن‌ها را به‌شکل عینی و ثابت درآورد. برای فرَمپتون و بِرد، فرض توانایی سیاسی معماری در ساختن، با رویکرد کلی آنان به نظریه‌ی انتقادی مکتب فرانکفورت همخوان است. اما از منظر آرنت، «عمل کردن در قالب ساختن» فاجعه‌بار است زیرا آزادی رادیکال عمل آرنتی، آن را از کارِ ساختن متمایز می‌سازد. به این صورت که ساختن، زمانی که وارد عرصه‌ی سیاست می‌شود، آزادی عمل‌ورزان متکثر برای شکل‌دهی به جهان انسانی و معنایش را با شرایط یکه‌ای از ساختن جایگزین می‌کند: یک عامل، یک منظر، و یک واقعیت. افزون بر این، تسلیم کردن عمل به علیت و ابزاری بودنِ ساختن، آزادی ذاتی عمل و معنای احتمالی آن را نابود می‌کند؛ چراکه عمل، به‌صورت اصولی، غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل تعیین است.

تصویر 3: Man carrying flowers on a crowded subway, 1946, museum of the city of New York, photographed by Stanley Kubrick

تا جایی که مفاهیم آرنتی، بنیان نظریه‌های فرَمپتون و بِرد را شکل می‌دهند، چارچوب‌بندی حوزه‌ی عمومی به‌عنوان «موضوع معماری» ــ حالتی که باید عامدانه محقق شود، حتی اگر واقعاً ساخته نشود ــ آزادی نهفته در آن را در سطح مفهومی به خطر می‌اندازد. اگر با خوانشی سخت‌گیرانه از آرنت پیش برویم، صرفِ مطرح کردن بازیابی حوزه‌ی عمومی به‌عنوان «هدف»، آن را در چارچوب هدف-وسیله و علیت-نتیجه‌ی ضروری قرار می‌دهد و از پیش محکوم به شکست می‌کند.

اگرچه فرَمپتون و بِرد به‌صراحت تناقض ضمنی میان ساختن و عمل در رویکردهای خود را بیان نمی‌کنند، اما خطر عمل‌ورزی از طریق معماری را بر زندگی سیاسی دیگران درمی‌یابند. فرَمپتون، محدودیت‌های معماری را در مواجهه با فقدان فرهنگ سیاسی اصیل و حوزه‌ی عمومی در جامعه‌ی مصرف‌گرای اواخر دوران مدرن می‌پذیرد: «اینکه آیا معماری می‌تواند بار دیگر به نمایندگی از ارزش‌های جمعی بازگردد یا نه، مسئله‌ای مبهم است. در هر حال، نقش نمایندگی آن منوط به تأسیس حوزه‌ی عمومی به معنای سیاسی خواهد بود.» از سوی دیگر، بِرد هم بر ماهیت گفت‌وگویی و وابستگی معماری به زمینه‌ی فرهنگی تأکید می‌کند و هم بر خطری که در تلاش برای دست‌کاری تجربه یا معنای معماری وجود دارد؛ خطری که می‌تواند اعتبار جمعی آن را از بین ببرد. او در نقد ساختمان «CBS»¹⁴ اثر الیل سارینن به‌عنوان یک اثرِ بی‌رحمانه ساده‌شده و همچنین پروژه‌ی «کمربند تفکر»¹⁵ سیدریک پرایس، به «دیکتاتوری طراحان» اعتراض می‌کند؛ جایی که در آن دانشجویان بخشی از «مکانیسم خدمات‌رسانی» شده‌اند، خواه از روی پیش‌فرض و خواه از روی بی‌تفاوتی. وی می‌نویسد: «عمل طراحی، به‌ناگزیر جانبدارانه است.» با این‌حال، او از معمارانی چون ماچادو و سیلوتی¹⁶ تمجید می‌کند که با امتناع از دست‌کاری مستقیم تجربه و معنا، توانسته‌اند خطر اخلاقی ذاتی در معماری را کنترل کنند.

با وجود محدودیت‌ها و خطرهای معماری، بازیابی برخی جنبه‌های حوزه‌ی عمومی آرنتی، همچنان هدف ضمنی نظریه‌های فرَمپتون و و بِرد در مسیر رشد حرفه‌ای آن‌ها باقی می‌ماند. این توسعه را می‌توان تلاشی برای فائق آمدن بر دوسویگی سیاسی میان ساختن و عمل در اندیشه‌ی آن‌ها و حل این تناقض دانست. در این مسیر، هر دو به نظریه‌پردازانی فراتر از آرنت روی می‌آورند تا بتوانند اندیشه‌های او را با توانایی‌ها و محدودیت‌های عمل معماری آشتی دهند. در مقاله‌ی «در خواندن هایدگر»¹⁷، فرَمپتون حوزه‌ی عمومی را در مفهومی از مکان جای می‌دهد که از ایده‌ی «جهان» در فلسفه‌ی مارتین هایدگر سرچشمه می‌گیرد؛ جایی که فرم‌ها و ارزش‌های خاص فرهنگی، از رابطه‌ای تاریخی و دیالکتیکی با محیط طبیعی در فرایند ساختن، پدید می‌آیند.  همچنین در مقاله‌ی «به‌سوی منطقه‌گرایی انتقادی: شش نکته برای معماری مقاومت»¹⁸، فرَمپتون به این نتیجه می‌رسد که معماری می‌تواند با مقاومت در برابر جهانی‌شدن فناوری و جامعه‌ی مصرفی سرمایه‌داری متأخر، بُعدی عمومی و معنادار را باز پس گیرد و حتی یک فرهنگ سیاسی نو را برانگیزد. وی استدلال می‌کند که چگونه پرورش «فرم‌مکان» بومی، برگرفته از اندیشه‌ی هایدگر و در تعامل دیالکتیکی با فناوری جهانی، می‌تواند هویت و ارزش‌های یک ملت را تجلی دهد؛ ارزش‌هایی که حاصل مواجهه‌ی تحول‌یافته‌ی آن ملت با محیط طبیعی در گذر زمانند. به این ترتیب معماری از طریق فرم‌‌مکان‌هایی که رابطه‌ی مردم با شیوه‌ی زیستنشان را مجسم می‌کند، «عمل» می‌کند؛ عملی در برابر بی‌معنایی بیگانه‌ساز¹⁹ تمدن تکنو-ساینتیفیک مصرف‌گرا. در این چارچوب «ساختن» استقلالی برای خود قائل می‌شود که آشکارا با نظریه‌ی آرنت در تناقض است؛ استقلالی که می‌کوشد به آزادیِ مختص به عمل سیاسی دست یابد، جایی که ساختن، حامل معنایی ذاتی گشته و معماری حوزه‌ی عمومی را نه بر پایه‌ی آزادی، بلکه در رابطه با ضرورت طبیعی بنیاد می‌نهد. این دوسویگی میان ساختن و عمل در معماری، نه از طریق آشتی، بلکه با برتری ساختن بر عمل از میان برداشته می‌شود. در نتیجه، معماری تبدیل به عمل‌ورزی مطلق در ساختن واقعیت و معنای زیربنایی جهان مشترک می‌شود و عمل‌ورزان انسانی تنها به سکونت در هاله‌ای اسطوره‌ای از آن، بسنده می‌کنند.

در حالی‌که فرَمپتون توان عمل‌گرایانه‌ی فرم را ترویج می‌کند، بِرد نسبت به «خطر اخلاقی» معماری، یعنی خدشه‌دار کردن آزادی عمل از طریق تحمیل فرم و معنایی بیش‌ازحد قطعی بر زندگی عمومی، محتاط باقی می‌ماند. او از پروژه‌های محقق‌نشده‌ی ماچادو و سیلوتی برای میدان‌های عمومی در شهرهایی چون جنوا، هیوستون، پراویدنس (رودآیلند) و لئونفورته (سیسیل) در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ تمجید می‌کند؛ پروژه‌هایی که از منظر او «اشتیاق به زندگی جمعی» دارند و زندگی عمومی مشترک را، با زبانی انتزاعی، ظریف و یادمانی، و از طریق ابژه-تیپ‌ شهریِ روزمره، فرا می‌خوانند. بِرد یادآور می‌شود که ماچادو و سیلوتی از تیپ‌-فرم‌های رایج شهری نظیر پله‌ها، ستون‌راه‌ها، پیاده‌روها، سکوها، چشم‌اندازها و میدان‌ها استفاده می‌کنند تا «دستگاه‌هایی برای کاوش شهری» خلق کنند؛ عناصری که شرایطی متکثر و توسعه‌پذیر پدید می‌آورند تا انبوه مردم ــ حتی در وضعیت حواس‌پرتی، به تعبیر بنیامینی ــ بتوانند به شکل لحظه‌ای، به درک چندصدایی و جمعی از خود دست یابند. در این‌جا، معماری، «ظرفیت‌های عمومیِ گسترش‌یافته‌ی ناخودآگاه و تحرک حسی بدن‌ها در فضا» را تشدید می‌کند تا نوعی تحریک سرخوشانه و زودگذر از خودآگاهی جمعی فراهم آورد. اما خوش‌بینیِ محتاطانه‌ی بِرد رفته‌رفته رنگ می‌بازد، چراکه او به‌طور فزاینده‌ای به ایده‌ی «حواس‌پرتی» والتر بنیامین رجوع می‌کند تا طبیعت تجربه‌ی معماری را در نسبت با جامعه‌ی توده‌ای معاصر توضیح دهد؛ جامعه‌ای که در آن، صرفِ «کنش» دیگر قادر به احیای حوزه‌ی عمومی کارآمد نیست. در چنین شرایطی، توان معماری برای تأثیرگذاری بر ناخودآگاه عمومی و جهت‌دهی به رفتار آن، خطری بزرگ برای دست‌کاری و سوءاستفاده است. بِرد از هرگونه ادعای عاملیت ابزاری یا اصلاح‌گرایانه برای معماری فاصله می‌گیرد. وی در عوض، نظریه‌اش را بر ماهیت خودِ فضای عمومی متمرکز می‌کند و آن را به‌صورت طیفی ادراکی و تجربی در نظر می‌گیرد که از قطب «حواس‌پرتی» تا «عمل آرنتی» امتداد می‌یابد؛ طیفی که بتواند تنوع کامل زندگی اجتماعی و رفتارهای عمومی را توضیح دهد.

در کتاب «فضای عمومی: نظریه‌ی فرهنگی/سیاسی »²⁰ بِرد از هنر، نه از معماری، می‌خواهد که در فضای عمومی عمل کند. او به چیدمان‌های عمومی و گالری‌محورِ هنرمند دنیس آدامز²¹ و معماران الیزابت دیلر و ریکاردو اسکوفیدیو²² اشاره می‌کند که می‌توانند «آستانه‌های آگاهی» را در میان جمعِ حواس‌پرت تحریک کنند، به‌نحوی که لحظاتی از خودآگاهی و آگاهی از دیگری پدید آید؛ لحظاتی که در آن، امکان عمل سیاسی وجود داشته باشد. حوزه‌ی عمومی در نظریه‌ی بِرد، اکنون فراتر از ظرفیت‌های معماری برای فراخواندن یا حتی بازسازی قرار می‌گیرد. بِرد در نهایت، برای اجتناب از «خطر اخلاقی» معماری و برای حل دوسویگی میان ساختن و عمل، از خود ساختن چشم‌پوشی می‌کند تا برای عمل بالقوه‌ی تماشاگران ــ حتی اگر هیچ‌گاه محقق نشود ــ جا باز کند.

تصویر 4: Girls dancing in the streets, budapest, 1923, photographed by Martin Munkacsi

فرَمپتون و بِرد، در نهایت، نمی‌توانند بر دوسویگی ذاتی نظریه‌ی آرنتی خود فائق آیند، مگر آن‌که یکی از دو سوی معادله‌ی «ساختن-عمل» بر دیگری غلبه کرده و آن را نفی کند؛ با قربانی‌کردن عمل به نفع ساختن، یا ساختن به نفع عمل. با این حال آن‌ها با ارجاع به نظریات آرنت، بار دیگر بر رابطه‌ی درونی میان ساختن معماری و واقعیت اجتماعی-سیاسی تأکید کرده و این پیوند دیرینه را تجدید می‌کنند. آن چنان که ظرفیت عاملیت در معماری همچنان به‌طور نانوشته و ضمنی، در نظریه‌های آن‌ها باقی مانده است؛ ظرفیتی که هم‌زمان توسط همان فلسفه‌ای که برای تأییدش به آن رجوع می‌کنند، نفی می‌شود. بررسیِ نحوه مواجهه فرمپتون و برد با اندیشه آرنت، نه شکست نظریه معماری را آشکار می‌سازد و نه ناکامی جنبه‌های سیاسی-اجتماعی ساختن معماری را. بلکه تا حدودی نشان می‌دهد که درک آرنت از ظرفیت «ساختن» برای اقامه مسئولیت مستقیم نسبت به حیات سیاسی و تأثیرگذاری خلاقانه بر آن، به اندازه‌ی سنت دیرپای نظریه معماری غنی و جامع نیست. تلقی آرنت از «ساختن» در وضع بشر، عمدتاً از خوانشی انتقادی از افلاطون و مفهوم آرمان‌شهر «جمهوری» سرچشمه می‌گیرد، نه از فیلسوفانی چون ارسطو، که نگرشی آشکارگر، شاعرانه و دنیوی به امر ساختن داشتند؛ نگرشی که استاد پیشین آرنت، هایدگر، نیز از آن دفاع می‌کرد. بنابراین، آنچه در پرتو اندیشه آرنت به‌عنوان محدودیت معماری در دوران مدرن آشکار می‌شود، نه در خودِ عمل معماری، بلکه در میزان قطعیت و اطمینانی است که این عمل در مواجهه با ساختار و معنای زندگی سیاسی- اجتماعی انسان، و حتی در تمایل آرمان‌شهری خود برای تأثیرگذاری مستقیم بر آن، پیش‌فرض می‌گیرد.

با در نظر گرفتن این دیدگاه، شاید سودمند باشد که در پایان، بار دیگر به آرنت بازگردیم تا در جست‌وجوی راه‌حلی بدیل برای پیش‌بینی‌ناپذیریِ عمل، افقی تازه برای شناخت معمارانه فراهم آید. آرنت در برابر عدم قطعیت حیاتِ انسانی، مفهوم «وعده دادن و وفای به عهد» را قرار می‌دهد؛ امری که از دید او، جزایری از ثبات نسبی را در دلِ بی‌کرانگیِ عمل پدید می‌آورد؛ وعده‌ای که آزادانه داده می‌شود و آزادانه نیز می‌تواند نگاه داشته یا رها شود ـ اندیشه‌ای که شاید افق‌هایی نو برای بازاندیشی در بُعد عاملیت معماری و توان آن برای ورود به عرصهٔ سیاسی بگشاید؛ بی‌آنکه به جست‌وجوی قطعیت ذاتی نهفته در شیوهٔ ساختن متوسل شود. در چارچوبِ تازهٔ آرنتی، معماری می‌تواند از دوگانگی ساختن و کنش فراتر رود، به شرطِ چشم‌پوشی از هرگونه ادعای حاکمیت یا رهایی‌بخشی، و در عوض، در خدمت آزادی بنیادین و رادیکال دیگران برای عمل کردن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *