تیپ‌بندی و روش طراحی

Figure 1. Maldonado, Tomas, 1963. Composition. Museo Nacional de Bellas Artes.

۱. Alan Colquhoun
۲. design methodology
۳. analysis
۴. classification
۵. type-solutions
۶. Tomas Maldonado
۷. Princeton University
۸. practical
۹. doctrine
۱۰. procedures
۱۱. preindustrial
۱۲. use value
۱۳. exchange value
۱۴. object (در فارسی معمولاً به شئ ترجمه می‌شود، ولی منظور از آن الزاماً یک شئ فیزیکی نیست. بنابراین در متن گاهی به‌جای این واژه از «شئ» و گاهی از «ابژه» و گاهی به فراخور متن از معادل‌های دیگری استفاده شده است.)
۱۵. message value
۱۶. primitive
۱۷. primitive hut
۱۸. Claude Lévi-Strauss
۱۹. objective (در اینجا به «عینی» ترجمه شده و در مقابل مفهوم subjective یا «ذهنی» به کار رفته است. بنابراین منظور از «عینی» در این متن همیشه «آنچه که قابل دیدن است» نیست.)
۲۰. arbitrary
۲۱. phenomenal world
۲۲. socio-spatial schemata
۲۳. phenomenal
۲۴. aesthetic
۲۵. metalanguage
۲۶. Modern Movement
۲۷. Romantic
۲۸. biotechnical determinism
۲۹. Buckminster Fuller
۳۰. Spencerian evolutionary theory
۳۱. teleological
۳۲. objective design method
۳۳. environmental devices
۳۴. gestalt entities (گشتالت در زبان آلمانی به معنی فرم یا شکل است و کامل‌بودن یک چیز را می‌رساند. در اینجا منظور از موجودیت گشتالتی فرم کامل یا مجموعه‌ای است که از حاصل جمع اجزای آن بیشتر باشد.)
۳۵. isolation
۳۶. Yona Friedman
۳۷. Yannis Xenakis
۳۸. Le Corbusier
۳۹. Philips Pavilion
۴۰. compositional arrangement
۴۱. technico-aesthetic
۴۲. Vignola
۴۳. Chapel at Ronchamp
۴۴. plastic (تغییر شکل دهنده)
۴۵. functionalism
۴۶. László Moholy-Nagy
۴۷. Institute of Design in Chicago
۴۸. expression
۴۹. details
۵۰. topological (مرتبط یا topology: ریخت شناسی، شکل شناسی، جایابی)
۵۱. rationalism (عقلگرایی، خردگرایی)
۵۲. Mies van der Rohe
۵۳. Skidmore, Owings and Merrill
۵۴. form determinants
۵۵. expressionist
۵۶. Archigram
۵۷. Russian Constructivists
۵۸. modus operandi
۵۹. theory of expression (تئوری اکسپرسیون با بیان یا بیان هنرمندانه معتقد است که اثر هنری زمانی ارزش اکسپرسیونی دارد که کیفیتی از احساسات را از خود بروز دهد یا باعث بروز احساسات شود. آثار هنری اکسپرسیونیستی به نحوی با احساس هنرمندان در ارتباط است.)
۶۰. Wassily Kandinsky
۶۱. Point and Line to Plane
۶۲. physiognomic
۶۳. expressive
۶۴. E. H. Gombrich
۶۵. Meditations on a Hobby Horse
۶۶. abstract art
۶۷. anecdotal representation
۶۸. expressionism
۶۹. analytical
۷۰. inductive
۷۱. reductionist
۷۲. intuition
۷۳. onomatopoeic (مربوط به onomatopoeia، صدا واژه یا نام آوا، واژه‌هایی که بر اساس صدای مرتبط با پدیده ساخته می‌شوند. مثلاً جیرجیرک، ترقه، خر و پف. م-)
۷۴. objective functional situation
۷۵. subjective emotional situation
۷۶. Arnold Schoenberg
۷۷. diatonic system

 

 

 

 

تایپ برای تایپ

آلن کولکوهون

ترجمه: الیاس کهن‌سال


Figure 1. Maldonado, Tomas, 1963. Composition. Museo Nacional de Bellas Artes.

طی چند سال اخیر به مسئله‌ی روش‌های طراحی2 و فرایند طراحی به ‌عنوان شاخه‌ای از فرایند بزرگ‌تر حل‌مسئله توجه زیادی شده است. بسیاری از افراد معتقدند – نه بدون دلیل – که روش‌های سنتی مبتنی بر درک و شهود معماران از رفع پیچیدگی مسائلی که باید حل شوند ناتوان‌اند و بدون ابزارهای دقیق‌ترِ برگرفته از تجزیه‌و‌تحلیل3 و دسته‌بندی4، طراح معمولاً برای پاسخ به مسائل جدید سراغ مثال‌های قبلی می‌رود، سراغ تیپ-پاسخ‌ها5.
یکی از طراحان و مدرسانی که این موضوع دغدغه‌ی همیشگی‌اش بوده توماس مالدونادو6 است. سال 1966 در سمیناری در دانشگاه پرینستون7، مالدونادو اقرار کرد در مواردی که دسته‌بندی همه‌ی فعالیت‌های مشهود در یک برنامه‌ی معماری امکان‌پذیر نیست، شاید استفاده از تیپ‌بندی فرم‌های معماری برای رسیدن به راه‌حل لازم باشد. البته او اضافه کرد که این فرم‌ها مثل یک سرطان در بدن راه‌حل بوده‌اند و با نظام‌مندتر شدن تکنیک‌های دسته‌بندیِ ما، باید بتوانیم کلاً آن فرم‌ها را از میان برداریم.

اکنون، باور من بر این است که در زیر وجهه‌ی ظاهراً سرسختانه و عملیاتی8 این ایده‌ها یک دکترین9 زیبایی‌شناختی وجود دارد. هدف من این خواهد بود تا درستی این امر را نشان دهم و به علاوه، تلاش کنم تا نشان دهم که این دکترین بدون اعمال اصلاحاتی درخور توجه قابل‌دفاع نیست.

یکی از رایج‌ترین ادعاها بر علیه رویه‌های10 مبتنی بر تیپ‌بندی در معماری این است که آن‌ها بقایای عصر پیشه‌وری‌اند. فرض بر این است که با پیشرفت تکنیک‌های علمی کشف قوانین جامع پشت راه‌حل‌های تکنیکی عصر پیشاصنعتی11 برای انسان میسر شده و بنابراین ضرورت بهره‌گیری پیشه‌وران از مدل‌ها کمتر شده است.

فراز و نشیب‌هایی که کلمات «هنر» و «علم» [در طول زمان] داشته‌اند قطعاً حاکی از این است که باید بین مصنوعات حاصل از به‌کارگیری قوانین علوم فیزیکی و مصنوعات مبتنی بر محاکات و درک و شهود تمایزی معتبر قائل شویم. تا پیش از دوران اوج علم نوین، همه‌ی مصنوعات، چه مصنوعات اساساً کاربردی و چه مصنوعات اساساً مذهبی، با روش‌های مبتنی بر سنت، عادت و تقلید ساخته می‌شدند. از واژه‌ی «هنر» برای تشریح مهارتی استفاده می‌شد که برای ساخت همه‌ی مصنوعات این‌چنینی نیاز بود. با گسترش علم مدرن، واژه‌ی «هنر» به ‌تدریج به مصنوعاتی محدود شد که بر قوانین جامع علوم فیزیکی متکی نبودند بلکه ادامه‌دهنده‌ی این ایده‌ی سنتی‌ بودند که فرم نهایی اثر یک ایدئال ثابت است.


Figure 2. R. Buckminster Fuller’s sketch of a Three-Frequency Geodesic Sphere, Department of Special Collections, Stanford University Libraries (Photograph by Ben Blackwell courtesy the Estate of R. Buckminster Fuller).
ولی تمایز مذکور [بین دو کلمه] این را نادیده می‌گیرد که مصنوعات فقط واجد ارزش «کاربردی»12 (به ساده‌ترین معنای کلمه) نیستند، بلکه ارزش «مبادلاتی»13 هم دارند. وقتی پیشه‌ور شروع به ساختن یک ابژه14 (شئ) می‌کرد تصویری از آن را پس ذهنش داشت. این ابژه چه تصویری مذهبی (مثلاً یک مجسمه) بود و چه یکی از وسایل آشپزخانه، به هر حال ابژه‌ی تبادل فرهنگی به شمار می‌آمد و بخشی از یک نظام ارتباطی درون جامعه را تشکیل می‌داد. ارزش «پیامی»15 آن دقیقاً همان تصویر فرم نهایی است که پیشه‌ور هنگام ساختن آن پس ذهنش داشت و مصنوع او تا حد ممکن مشابه آن بود. با وجود گسترش روش علمی، ما برای محصولات تکنولوژی هنوز هم باید چنین ارزش‌های اجتماعی یا نمادینی قائل شویم و بپذیریم که آن‌ها نقشی اساسی در تولید و پیشرفت ابزارهای فیزیکی پیرامون ما دارند. به‌سادگی می‌توان مشاهده کرد که آن دسته از مصنوعات که هنوز مطابق روش‌های سنتی ساخته می‌شوند (برای مثال نقاشی‌ها یا قطعات موسیقی) هدفی غالباً نمادین دارند، ولی چنین هدفی معمولاً در خلق محیط پیرامون در هیئتی کلی بازشناسی نمی‌شود. این واقعیت معمولاً از ما مخفی می‌ماند، چرا که اهداف فرایند طراحی در جزئیاتِ آشکار مشخصات اجرایی «پنهان» است. بت‌سازی از انسان «بدوی16» و نگرش بنیادگرایانه‌ای که [این طرز فکر] ایجاد می‌کند هم مانع از پذیرش چنین ارزش‌های نمادینی می‌شوند. از قرن هجده، گرایشی وجود دارد که دوران انسان بدوی را عصری طلایی تصور می‌کند که طی آن انسان نزدیک به طبیعت زندگی می‌کرده است. برای مثال، طی سالیان طولانی کلبه‌ی بدوی17 یا یکی از مشتقات آن نقطه‌ی شروع تکامل معماری فرض می‌شده و موضوع سال اول برنامه‌های طراحی در مدارس [معماری] بوده است و اغراق نیست اگر بگوییم که همیشه فرض ‌می‌شود که از مهارت‌های کاربردی انسان وحشی نجیب تا علم و تکنولوژی مدرن یک خط سیر مستقیم وجود دارد. این تصور تا حدی مبتنی بر ایده‌ی وحشی نجیب است، اما این ایده کاملاً بی‌پایه است. نظام‌های هستی‌شناختی انسان بدوی بسیار وابسته به تفکر انسانی و بسیار مصنوعی بودند. اگر فقط نظام‌های خویشاوندی را در نظر بگیریم، نقل قول ذیل از انسان‌شناس فرانسوی کلود لوی-استراوس18 به خوبی این نکته را روشن می‌کند:

Figure 3. Friedman, Yona, 1958-59. Spatial City Project (Perspective). MoMA.
قطعاً خانواده‌ی بیولوژیکی در جامعه‌ی انسانی حاضر و ماندگار است. ولی چیزی که باعث ‌می‌شود خویشاوندی یک واقعیت اجتماعی به شمار آید، آن چیزی نیست که باید از طبیعت حفظ کند؛ بلکه آن قدم اساسی است که خویشاوندی را از طبیعت جدا می‌کند. یک نظام خویشاوندی از پیوندهای خونی عینی19 تشکیل نمی‌شود؛ فقط در آگاهی انسان وجود دارد؛ نظامی از بازنمایی‌های اختیاری20 است، نه گسترش طبیعی وضعیتی واقعی.(1) به نظر می‌رسد بین نظام‌های این‌چنینی و نحوه‌ی مواجهه‌ی انسان مدرن با دنیا شباهت زیادی وجود دارد. و آنچه که درباره‌ی انسان بدوی و همه پیامدهای زندگی عملی و احساسی او صدق می‌کند – یعنی، نیاز به بازنمایی جهان محسوس21 به گونه‌ای که تبدیل به یک نظام منسجم و منطقی شود – در سازمان‌های خود ما و مخصوصاً در نگرش‌ ما به مصنوعات انسانی محیط پیرامون‌مان پابرجا مانده است. یک نمونه از مصداق‌های این امر در انسان معاصر پیدایش اصطلاحاً طرح‌واره های اجتماعی-فضایی22 است. احساسات دریافتی ما از مکان و روابط در مثلاً محیط شهری یا یک ساختمان به واقعیات عینی سنجش‌پذیر وابسته نیستند، بلکه امری محسوس23اند. هدف از سازماندهی زیبایی‌شناسانه‌ی24 محیط پیرامونمان بهره‌گیری از این طرح‌واره‌سازی ذهنی و مهیاسازی آن برای کاربری اجتماعی است. سازماندهی حاصله با واقعیت‌های عینی رابطه‌ی یک‌به‌یک ندارد، بلکه ساختاری مصنوعی است که این واقعیت‌ها را به روشی بازنمایی می‌کند که برای جامعه تشخیص‌پذیر باشند. در نتیجه نظام‌های بازنماییِ شکل‌گرفته درواقع از واقعیت‌های سنجش‌پذیر محیط پیرامون مستقل‌اند، به خصوص اگر محیط پیرامون دستخوش تغییرات سریع باشد. با این حال، هیچ نظام بازنمایی و هیچ فرازبانی25 کاملاً مستقل از واقعیاتی نیست که جهان عینی را تشکیل می‌دهند. جنبش مدرن26 در معماری تلاشی بود برای تغییر نظام‌های بازنمایی‌ای که از گذشته‌ی پیشاصنعتی به ارث مانده بودند و دیگر در بستر تکنولوژی و تحولات سریع آن معنادار به نظر نمی‌رسیدند. یکی از دکترین‌های اصلی و ریشه‌ای این تغییر و تحول اساساً مبتنی بر نوعی بازگشت به طبیعت بود که از جنبش رمانتیک27 نشئت می‌گرفت ولی ظاهراً نتیجه‌ی تغییر رویه‌‌ای در جنبش مدرن بود، یعنی عبور از علاقه به تقلید سطح فرم‌های طبیعی یا عمل‌کردن در حدود نقش پیشه‌وری و روی‌آوردنش به این باور که علم می‌تواند اساس روش عملکرد طبیعت را آشکار کند. در پس این دکترین باوری ضمنی به جبرگرایی بیوتکنیکی28 وجود داشت. و باور رایج کنونی به اهمیت مفرط روش‌های علمیِ تجزیه‌و‌تحلیل و دسته‌بندی از همین تئوری نشئت می‌گیرد. اساسِ دکترینِ کارکردگرای جنبش مدرن این نبود که زیبایی یا نظم یا معنا غیرضروری بودند، بلکه دیگر نمی‌شد آن‌ها را در جستجوی نیت‌مند برای فرم‌های نهایی پیدا کرد. مسیر تاثیرگذاری آن مصنوعات بر مخاطب به چشم ایجاد اتصال کوتاه در فرایند فرم‌پردازی دیده می‌شد. فرم صرفاً نتیجه‌ی فرایندی منطقی بود که نیازهای عملکردی و تکنیک‌های عملی را به هم پیوند می‌داد. در نهایت این‌ دو در بستر نوعی امتدادیابی بیولوژیکی زندگی به هم جوش می‌خوردند و کارکرد و تکنولوژی کاملاً شفاف می‌شدند. تئوری باکمینستر فولر29 یکی از نمونه‌های افراطی این دکترین است. ارتباط این مفهوم با تئوری تکامل اسپنسر30 بسیار چشمگیر است. طبق این تئوری، هدف ادامه‌ی حیات و گونه‌های موجودات باید به کل فرایند نسبت داده شود، ولی در هیچ لحظه‌ای از این فرایند امکان مشاهده‌ی این هدف به صورت هدفی آگاهانه وجود ندارد. در نتیجه این فرایند ناخودآگاه و غایت‌گرایانه31 است. به همین شکل، جبرگرایی بیوتکنیکی جنبش مدرن غایت‌گرایانه بود، زیرا معتقد بود زیباییِ فرم معماری امری است که بدون دخالت آگاهانه‌ی طراح به دست می‌آید اما به هر حال هدف نهایی طراح فرض ‌‌می‌شود.

Figure 4. Chapelle Notre-Dame-du-Haut de Ronchamp, by Le Corbusier, Ronchamp, France. Exterior view, plan, and window detail.
مشخصاً این دکترین در تضاد با هر تئوری‌ای است که به یک فرم نمادین نیت‌مند اولویت بدهد و سعی دارد تا فرایندی را که انسان برای بازنمایی جهان پدیده‌ها به کار می‌برد دوباره در یک‌نوع فرایند تکامل ناخودآگاه جذب کند. تا چه حدی در این زمینه موفق بوده و تا چه حدی می‌توان نشان داد که چنین کاری ممکن است؟ در وهله‌ی اول مشخص است که این تئوری کل قضیه‌ی اهمیت نمادین فرم‌ها را پذیرفته است. کسانی که در حوزه‌ی طراحی تبلیغ می‌کردند و می‌کنند که تکنولوژی خالص و روش طراحی اصطلاحاً واقع‌گرایانه32 وسایل ضروری و کافی برای تولید دستگاه‌های محیطی‌اند33، مصرانه برای تولیدات تکنولوژی قدرت نمادین قائل می‌شوند و تا حدی آن را پرستش می‌کنند که از دانشمندان بعید و باورنکردنی است. پیشتر گفتم که همه‌ی مصنوعات از قدرت تبدیل‌شدن به نماد برخوردارند؛ صرف نظر از اینکه اختصاصاً برای این منظور ساخته شده باشند یا نه. شاید باید اشیاء خاصی از دنیای تکنولوژی قرن نوزدهم را ذکر کنم که چنین قدرتی داشته‌اند – کشتی‌های بخار و لوکوموتیوها فقط دو نمونه‌اند. با وجود اینکه این دو ظاهراً با توجه به اهداف کاربردی ساخته شده بودند، به سرعت تبدیل به موجودیت‌هایی گشتالتی34 شدند که به سختی می‌توان اجزای تشکیل‌دهنده‌ی آن‌ها را جدا جدا در ذهن تصور کرد. همین امر درباره‌ی دستگاه‌های تکنولوژیک جدیدتر مثل ماشین‌ها و هواپیماها هم صدق می‌کند. این واقعیت که این اشیاء با وحدت زیبایی‌شناختی آغشته شده‌اند و این حد از معنی را در خود حمل می‌کنند نشان می‌دهد که فرایندی از گزینش و ایزوله‌سازی35 به وقوع پیوسته که از نقطه نظر کارکردهای مشخص آن‌ها کاملاً زائد است. بنابراین ما باید به کیفیات زیبایی‌شناختی و نمادین مصنوعات به منزله‌ی اموری بنگریم که قرار است، بیش از خصوصیت ذاتی، نوعی دسترس‌پذیری یا خصوصیت مازاد این مصنوعات در پیوند با احساسات انسان باشند.

Figure 5. Le Corbusier, 1956. design sketches for the Philips Pavilion, September–October (# 2012 Artists Rights Society (ARS), New York / ADAGP, Paris / FLC). From Clarke, J., 2012. Iannis Xenakis and the Philips Pavilion. The journal of architecture, 17(2), pp.213-229.

ادبیات معماری مدرن پر از گزاره‌هایی است که اشاره می‌کنند بعد از برآوردن تمامی نیازهای عملکردی شناخته‌شده، هنوز در پیکربندی نهایی محدوده‌ی وسیعی از انتخاب‌ها وجود دارد. دوست دارم به دو طراح اشاره کنم که برای رسیدن به راه‌حل‌های معماری از روش‌های ریاضیاتی استفاده کرده‌اند. اولین نفر یونا فریدمن36 است که از این روش‌ها استفاده می‌کند تا به یک سازماندهی سلسله‌مراتبی در برنامه [طراحی] برسد. فریدمن در توصیف روش‌های محاسبه موقعیت نسبی کارکردها در یک شبکه‌ی سه بعدی شهری اقرار کرده است که طراح همیشه بعد از محاسبات با انتخاب بین گزینه‌هایی روبرو ‌می‌شود که همه‌ی آن‌ها از نقطه‌نظر عملکردی به یک اندازه مناسب‌اند. (۲)

نفر دوم یانیس زناکیس37 است، که هنگام همکاری‌اش با دفتر لوکوربوزیه38 در طراحی پاویون فیلیپس39 برای تعیین فرم سازه‌ی پیرامونی از روش‌های ریاضیاتی استفاده کرد. در کتابی که فیلیپس برای توصیف این ساختمان منتشر کرد، زناکیس می‌گوید که محاسباتْ خصوصیات فرمی سازه را مهیا کرد، ولی بعد از این [مرحله]، منطق دیگر عمل نمی‌کند و چیدمان ترکیبی40 باید بر مبنای درک و شهود انتخاب می‌شد.

با توجه به این گفته‌ها به نظر می‌رسد که دکترین غایت‌گرایانه‌ای از فرم‌های تکنیکی-زیبایی‌شناختی41 محض قابل دفاع نیست. در هر مرحله‌ای از فرایند طراحی، گویی طراح همیشه با انتخاب‌های ارادی روبرو ‌می‌شود و پیکربندی‌هایی که به آن می‌رسد نتیجه‌ی نیت است، نه صرفاً نتیجه‌ی فرایندی جبری. نقل قول ذیل از لوکوربوزیه این نقطه نظر را تقویت می‌کند. او می‌گوید:
« اقتباس از مدول‌های وینیولا42 در زمینه‌ی ساختمان‌سازی برای ذهن من پذیرفتنی نیست. من ادعا می‌کنم که هارمونی در بین چیزهایی وجود دارد که با آن‌ها سر و کار داریم. چه‌بسا نمازخانه رونشان43 نشان می‌دهد که معماری مسئله‌ی ستون‌ها نیست، بلکه مسئله‌ی رخدادهای پلاستیک44 است. رخدادهای پلاستیک با فرمول‌های آکادمیک یا پژوهشی تنظیم نمی‌شوند؛ آن‌ها آزادند و بی‌شمار.

با این که این گفته دفاعی است از کارکردگرایی45 در مقابل تقلید آکادمیک از فرم‌های گذشته، و آن جزمیت‌‌گرایی‌ که منکرش می‌شود بیشتر جزمیت‌گرایی آکادمیک است تا علمی، با این حال این سخن بر رهایی ناشی از ملاحظات کارکردی تاکید می‌کند نه بر قدرت آن‌ها در تعیین راه‌حل.

یکی از بی‌پرواترین گفته‌های این‌چنینی متعلق به لاسلو موهولی-ناگی46 است. او در خلال توصیفی که از دوره‌ی طراحی در انستیتوی طراحی شیکاگو47 ارائه می‌دهد، در دفاع از عمل آزادانه‌ی شهود می‌گوید:
«تمرینات آموزشی به سوی تخیل، فانتزی و ابتکار هدایت ‌می‌شود، نوعی تربیت پایه‌ای متناسب با صحنه‌ی دائماً‌ متغیر صنعت و تکنولوژی جاری… تاکید بر ادغام از طریق جستجوی آگاهانه برای روابط آخرین قدم در این تکنیک است… سازوکارهای شهودی نبوغ سرنخ‌هایی از این فرایند به دست می‌دهد. همه می‌توانند تا حدی به توانایی منحصربفرد نبوغ دست یابند، فقط کافی است تا ویژگی اساسی آن درک شود: عمل ناگهانی و جرقه‌مانند پیوندزدن عناصری که به وضوح متعلق به هم نیستند… اگر همین روش‌‌شناسی عمومیت می‌یافت و در همه‌ی زمینه‌ها استفاده‌‌ می‌شد، به کلید [مسائل] قرن دست می‌یافتیم – دیدن همه‌چیز در ارتباط با هم. (۳)


Figure 6. Herron, Ron (Archigram), 1966. Walking City on the Ocean, project (Exterior perspective). Gift of The Howard Gilman Foundation. MoMA.
اکنون می‌توانیم تصویری از کلیت دکترین موجود در بطن جنبش مدرن ارائه بدهیم. این تصویر از تنش بین دو ایده‌ی ظاهراً متضاد تشکیل شده است: جزمیت‌گرایی بیوتکنیکی از یک‌سو و اکسپرسیون48 (بیان) آزاد از طرف دیگر. طی فرآیند نوین اعتباربخشی به مقتضیات کارکرد در مقام امتداد طرزکار طبیعت، گویی بخشی اصلی از معماری سنتی دچار خلأ شده است. کل مبحث زیبایی‌شناسی، همراه با مبانی ایدئولوژیکی و باورش به زیبایی ایدئال، کنار رفته است. تمام آنچه در جای آن را باقی مانده بیان سهل‌گیرانه است، آزادی بی‌قید‌و شرط آن نبوغ که در همه‌ی ما وجود دارد، اگر آن را باور کنیم. آنچه در ظاهر یک سری مقررات عقلانی و سفت‌و‌سخت طراحی به نظر می‌رسد، از قضا مشخص ‌می‌شود که اعتقادی رازورزانه به فرایند شهودی است. اکنون می‌خواهم به گفته‌ای از مالدونادو بازگردم که پیش‌تر به آن اشاره کرده بودم. او گفت تا زمانی که تکنیک‌های دسته‌بندی ما از تعیین همه‌ی پارامترهای یک مسئله ناتوان بودند، استفاده از تیپ‌بندی فرم‌ها برای پرکردن این خلاء ضروری می‌نمود. با توجه به نمونه‌هایی که از اظهارات طراحان مدرن آوردیم، به نظر می‌رسد که درواقع تعیین همه‌ی پارامترهای یک مسئله هیچ‌وقت امکان‌پذیر نیست. معیارهای واقعاً سنجش‌پذیر همیشه برای طراح جای انتخاب باقی می‌گذراند. در تئوری معماری مدرن، این انتخاب معمولاً مبتنی بر عمل شهودی در بستر خلائی فرهنگی است. مالدونادو، در اشاره‌اش به تیپ‌بندی، دو مسئله را مطرح می‌کند که اولی کاملاً جدید است و دومی را نظریه‌پردازان مدرن بارها و بارها رد کرده‌اند. او می‌گوید که حوزه‌ی شهود محض باید بر دانشی از راه‌حل‌های گذشته برای مسائل مرتبط استوار شود، و آفرینش فرایندی است از انطباق‌دادن فرم‌های برگرفته از نیازهای گذشته یا ایدئولوژی‌های زیبایی‌شناختی گذشته با نیازهای حال حاضر. با وجود اینکه او این را یک راه‌حل موقتی می‌داند -«سرطانی در بدن راه‌حل»- ولی به‌ هر حال تشخیص می‌دهد که این همان فراروند واقعی است که طراحان دنبال می‌کنند. من معتقدم که این امر حقیقت دارد و به علاوه، نه فقط در معماری بلکه در همه‌ی زمینه‌های طراحی صادق است. من به این ادعا اشاره کرده‌ام که هر چه در راه‌حل مسائل طراحی با سرسختی بیشتری از قوانین جامع فیزیکی و ریاضیاتی استفاده‌ شود، داشتن تصویری ذهنی از فرم نهایی ضرورت کم‌تری خواهد داشت. ولی با اینکه ممکن است بتوانیم حالتی ایدئال را فرض کنیم که در آن قوانین مذکور کاملاً بر جهان عینی منطبق باشند، اما در واقعیت این امر صادق نیست. قوانین در طبیعت پیدا نمی‌شوند. آنها ساخته‌ی ذهن انسان‌اند: مدل‌هایی‌اند که صرفاً تا زمانی معتبرند که رخدادها غلط‌بودنشان را اثبات نکنند. آنها مدل‌هایی‌اند که، به نوعی، از مدل‌های تصویری فاصله دارند. علاوه بر این‌ها، تکنولوژی بسیاری از اوقات با مسائل متفاوتی مواجه ‌می‌شود که انسجام منطقی ندارند. برای مثال، اگر هیچ جرح‌و‌تعدیلی در به‌کارگیری قوانین فیزیکی نبود، همه‌ی مسائل پیکربندی هواپیماها را نمی‌شد حل کرد. محل قرارگیری واحد قدرت یک متغیر است؛ پیکربندی بال‌ها و صفحه‌ی دم نیز همین‌گونه است. محل قرارگیری یکی بر شکل دیگری تاثیر می‌گذارد. به‌کارگیری قوانین جامع از ملزومات فرم است، ولی برای مشخص‌کردن پیکربندی واقعی کافی نیست. و در دنیایی از تکنولوژی محض هنگام پرداختن به این فضای انتخاب آزادانه همیشه از تطبیق راه‌حل‌های گذشته استفاده ‌می‌شود. این مسئله در دنیای معماری حتی بغرنج‌تر ‌می‌شود، زیرا کارایی قوانین جامع فیزیک و واقعیات تجربی در تثبیت پیکر‌بندی نهایی یک بنا کمتر از کارایی آن در ساخت پل و هواپیما است. بنابراین بازگشت به نوعی از مدل مبتنی بر تیپ‌بندی در معماری به‌مراتب ضروری‌تر است. با وجود این واقعیت که در فراسوی ساحت عملکرد ساحتی برای انتخاب آزاد وجود دارد، می‌توان ادعا کرد که این آزادی در دیتیل‌ها49 (جزئیات) نهفته است (برای مثال، در جایی که اعمال «سلیقه‌ی» شخصی رواست). احتمالاً می‌توان نشان داد که درباره‌ی اشیاء پیچیده‌ی تکنیکی مثل هواپیما این امر حقیقت دارد، زیرا روابط توپولوژیکی50 عمدتاً بر مبنای به‌کارگیری قوانین فیزیک مشخص می‌شوند. ولی به‌ نظر نمی‌رسد که این امر در معماری صادق باشد. برعکس، به دلیل فشارهای محیطی نسبتاً ساده‌ای که بر ساختمان‌ها وارد می‌شوند، روابط توپولوژیک به‌ندرت بر اساس قوانین فیزیک تعیین می‌شوند. برای مثال در پاویون فیلیپس، فقط مقتضیات آکوستیک تعیین‌کننده‌ی پیکربندی نبود، بلکه نیاز به ساختمانی بود که حس خاصی از سرگیجه و فانتزی را منتقل کند. در جزئیات است که این قوانین سختگیرانه می‌شوند نه در چیدمان کلی. وقتی که طراح تصمیم می‌گیرد که از فاکتورهای عملکردی تبعیت کند، کاملاً مطابق با یک‌نوع عقلگرایی51 قرن نوزدهمی کار می‌کند، برای مثال در ساختمان‌های اداری میس‌ون‌درروهه52 و اسکیدمور، و اوینگز و مریل53، برنامه‌ریزی واقع‌بینانه‌ی محض و ملاحظات مالی در نوعی زیبایی‌شناسی نئوکلاسیک متداول با هم تلاقی می‌کنند تا مکعب‌های ساده، قاب‌های منظم و هسته‌ها[ی سازه‌ای] را خلق کنند. جالب است که در اکثر پروژه‌هایی که تعینات فرم54 به معنای آوانگارد کلمه تکنیکی و عملکردی فرض شده‌اند، خردگرایی و هزینه به نفع فرم‌هایی از نوع تخیلی یا اکسپرسیونیستی55 نادیده گرفته شده‌اند. همان‌طور که در ساختمانی مثل آرشیگرام56 می‌بینیم، به کرات فرم‌ها از رشته‌های دیگری نظیر مهندسی فضایی یا هنر پاپ وام گرفته شده‌اند. این فراروندهای نمادشناسانه هرچقدر هم که معتبر باشند – و پیش از ردکردنشان باید آن‌ها را بر اساس آثار لوکوربوزیه و کانستراکتیویست‌های روس57 (که فرم سازه‌های مهندسی و کشتی‌ها را وام می‌گرفتند) بررسی کرد– به سختی می‌توانند با دکترینی جزمیت‌گرایانه (اگر بخواهیم این دکترین را نوعی روشِ کاری58 در نظر بگیریم نه صرفاً ایدئالی آرمانشهری و دور از دسترس) همساز باشند. به هر حال، طرد تیپ‌بندی‌ها در تئوری معماری مدرن و اعتقاد آن به آزادی عمل شهود را می‌توان تا حدی با تئوری عمومی‌تر اکسپرسیون59 توضیح داد که در اوخر قرن قبل رایج بود. رد این تئوری را می‌توان در آثار و تئوری‌های برخی از نقاشان به واضح‌ترین شکل ممکن دید – به‌ویژه نزد واسیلی کاندینسکی60، چه در نقاشی‌هایش و چه در کتاب نقطه، خط، سطح61 که مبنای تئوریک نقاشی‌هایش را ترسیم می‌کند. تئوری اکپرسیونیست همه‌ی مظاهر پیشین هنر را رد کرد، همانطور که تئوری معماری مدرن همه‌ی فرم‌های پیشین معماری را رد کرد. از منظر این تئوری، مظاهر مذکور سنگ‌واره‌های نگرش‌های تکنیکی و فرهنگی‌ای‌ بودند که علت وجودیشان دیگر وجود نداشت. این تئوری بر این اعتقاد مبتنی بود که شکل‌ها دارای محتوایی فیزیوگنومیک62 (ظاهرشناختی) یا بیانی63اند که مستقیماً با ما ارتباط برقرار می‌کند. به این دیدگاه انتقادات زیادی وارد شده است و یکی از متقاعدکننده‌ترین استدلال‌ها در رد آن در کتاب ای. اچ. گامبریچ64، مدیتیشن هایی بر روی یک اسب چوبی65، آمده است. گامبریچ نشان می‌دهد که چیدمان‌های فرمی، نظیر آنچه در یکی از نقاشی‌های کاندینسکی وجود دارد، درواقع تقریباً از محتوا خالی‌اند، مگر اینکه ما یک نظام معنایی قراردادی را به آن‌ها نسبت دهیم که در ذات خود فرم‌ها وجود ندارد. تز او این است که فرم‌های فیزیوگنومیک گنگ‌اند، هر چند کاملاً هم فاقد ارزش بیانی و اکسپرسیو نیستند، و فقط در یک محیط فرهنگی مشخص تفسیرپذیر می‌شوند. یکی از راه‌هایی که او این نکته را نشان می‌دهد ارجاع به کیفیات موثر فرضی رنگ‌هاست. گامبریچ با مثال چراغ‌های راهنمایی و رانندگی، که اکنون دیگر مثال بسیار معروفی شده است، خاطرنشان می‌کند که ما با معانی قراردادی سر و کار داریم نه با معانی فیزیوگنومیک، و ادعا می‌کند که اگر نظام معنایی را برعکس کنیم تا قرمز نمایانگر حرکت و ادامه‌ی مسیر باشد و سبز نمایانگر عدم حرکت، آرامش و احتیاط باشد، به همان میزان معقول خواهد بود. (۴) تئوری اسکپرسیونیست بر جنبش مدرن در معماری چه‌بسا تاثیر بسیار قدرتمندی داشته است. به‌کارگیری آن در معماری حتی مسلم‌تر از نقاشی است، زیرا در معماری هیچ فرم‌ بازنمایانه‌ی واضحی وجود ندارد. معماری همیشه، در کنار موسیقی، هنری انتزاعی66 فرض شده است تا بتوان تئوری فرم‌های فیزیوگنومیک را در آن به کار بست، بدون آنکه، مثل هنر نقاشی، نیازمند عبور از مانع بازنمایی روایی67 باشد. ولی اگر ایرادهای وارده بر تئوری اکسپرسیونیست درست باشند، آنگاه آن‌ها درباره‌ی نقاشی و معماری به یک اندازه صادق خواهند بود. اگر طبق گفته‌ی گامبریچ فرم‌ها به خودی خود نسبتاً خالی از معنا باشند، درنتیجه فرم‌هایی که از طریق شهود درک می‌کنیم، در ضمیر ناخودآگاه، تداعی‌های معنایی خاصی را به خود جذب می‌کنند. این امر می‌تواند به این معنی باشد که نه تنها ما از قیدوبند فرم‌های گذشته و دسترسی به این فرم‌ها در قالب مدل‌های تیپ‌شناختی خلاصی نداریم، بلکه اگر این‌طور تصور کنیم، کنترل‌مان بر بخش بسیار فعالی از تخیلمان و قدرت برقراری ارتباطمان با دیگران را از دست داده‌ایم. بنابراین به نظر می‌رسد که اگر ما بخواهیم بر مفاهیمی که مزاحم فرایند خلاقه می‌شوند کنترل یابیم، خواه ناخواه باید نظامی ارزشی وضع کنیم که فرم‌ها و راه‌حل‌های گذشته را در نظر بگیرد.

Figure 7. Kandinsky, Wassily, 1926. Point and line to plane. New York: Dover Publications. Edited by Hilla Rebay.

درواقع، بین تئوری کارکردگرا یا غایت‌گرای محضی که توضیح دادم و اکسپرسیونیسمی68 که پروفسور گامبریچ تعریف می‌کند ارتباط نزدیکی وجود دارد. کارکردگرایی، با تاکید بر استفاده از روش‌های تحلیلی69 و استنتاجی70، خلائی در فرایند تولید فرم باقی می‌گذارد و این خلاء را با زیبایی‌شناسی تقلیل‌گرایانه‌ی71 خود پر می‌کند – همان زیبایی‌شناسی‌ای که ادعا می‌کند «شهود72» می‌تواند، بدون هیچ بُعد تاریخی، خودسرانه به فرم‌هایی برسد که مترادف عملکردهای بنیادی‌اند. این فراروند فرض می‌کند که نوعی رابطه‌ی صداواژه ای73 بین فرم‌ها و محتوای آنها وجود دارد. در قاموس تئوری بیوتکنیکی-جزمیت‌گرا، محتوا مجموعه‌ای از کارکردهای مرتبط است – کارکردهایی که خود نمونه‌های تقلیل‌یافته‌ای از همه‌ی عملکردهای واجد معنای اجتماعی درون یک ساختمان‌اند – و فرض ‌می‌شود که این مجموعه‌ی پیچیده‌ی کارکردی به فرم‌هایی ترجمه ‌می‌شود که اهمیت نمادشناسانه‌ی آنها چیزی جز ساختار عقلانی خود این مجموعه‌ی پیچیده‌ی کارکردی نیست. در قاموس تئوری اکسپرسیونیستی، واقعیت‌های موجودِ وضعیت کارکردی عینی74 معادل واقعیت‌های موجودِ وضعیت احساسی ذهنی75 است. ولی در سنتِ کار هنری، واقعیت‌های موجود، چه عینی و چه ذهنی، در قیاس با ارزشی که ما به آن واقعیت‌ها یا به نظام بازنمایی‌ دربردارنده‌ی این ارزش‌ها نسبت می‌دهیم اهمیت کمتری دارند. از این منظر، اثر هنری مشابه زبان است. اگر زبان صرفاً بیان احساسات بود رشته‌ای از ناله‌های تک‌واژه‌‌ای می‌بود؛ درواقع، زبان یک نظام پیچیده‌ی بازنمایی است که احساسات پایه‌ای در آن به شکل یک نظام منسجم فکری ساختاربندی شده‌اند. (۵) تصور ساختن یک زبان بدون هیچ تجربه‌ی زبانی پیشینی غیرممکن است. توانایی ساخت چنین زبانی نیازمند از پیش فرض کردن خود زبان است. به همین شکل، هر نظام بازنمایی پلاستیک مثل معماری باید وجود یک نظام بازنمایی معین را از پیش فرض کند. در هیچ یک از این موارد، مسئله‌ی بازنمایی فرمی نمی‌تواند به جوهره‌ای پیشاپیش موجود و ازلی در خارج از خود نظام فرمی تقلیل داده شود که فرم صرفاً بازتابی از آن جوهره باشد. در هر دو مورد، ضروری است تا یک نظام قراردادی را فرض کنیم که در مجموعه‌های پیچیده‌ای از مسئله-راه‌حل‌های مبتنی بر تیپ‌بندی تجسم یافته است.

با تاکید بر این واقعیت قصد ندارم از بازگشت به نوعی از معماری که سنت را بدون تفکر می پذیرد طرفداری کنم. معنای ضمنی این امر این ‌می‌شود که [در سنت] رابطه‌ای ثابت و تغییرناپذیر بین فرم‌ها و معنا وجود داشت. خصوصیت عصر ما تغییر است و دقیقاً به همین دلیل باید بررسی کنیم که تغییرات تیپ-راه‌حل‌ها در رابطه با مسئله‌ها و راه‌حل‌هایی که در بستر سنتِ پذیرنده‌شان بی‌سابقه‌اند چه نقشی بازی می‌کنند.


Figure 8. Schoenberg, Arnold – 1874–1951 (composer) Frischauf, Marie (Marie Pappenheim) (librettist) Linz (Austria).

من کوشیده‌ام تا نشان دهم که یک تئوری تقلیل‌گرایانه که بر اساس آن فرایند حل مسئله به ‌یک‌نوع جوهره تقلیل‌یافتنی باشد غیر قابل دفاع است. می‌توان فرض کرد که فرایند تغییر نه با فرایندی تقلیلی بلکه با فرایندی حذفی انجام شده است و به نظر می‌رسد که تاریخ جنبش مدرن در همه‌ی هنرها بر این ایده صحه می‌گذارد. اگر به نقاشی و موسیقی، این دو رشته‌ی همسو با معماری، نگاه کنیم، می‌بینیم که در آثار کسانی مثل کاندینسکی یا [آرنولد] شوئنبرگ76، دستگاه‌های فرمی سنتی کاملاً رها نشده‌اند بلکه تغییرشکل یافته‌اند و با حذف المان‌های نمادینی که دافعه‌ی ایدئولوژیک داشته‌اند، تاکید تازه‌ای بر آن‌ها شده است. در آثار کاندینسکی، این عناصر بازنمایی‌کننده است که حذف شده؛ در آثار شوئنبرگ، نظام دیاتونیک77 هارمونی.

ارزش آنچه من فرایند حذف می‌خوانم در این است که ما را قادر سازد تا پتانسیل‌های فرم‌ها را مثل یک تازه‌کار دوباره از نو ببینیم. این برهانی است که ایجاد تغییر رادیکال در نظام نمادینِ بازنمایی را توجیه می‌کند و اگر خواستار حفظ و تجدید آگاهی‌مان از معناهایی باشیم که می‌توانند از طریق فرم‌ها منتقل شوند، این فرایندی است که باید قبول کنیم. استخوان‌های عریان فرهنگ ما – فرهنگ با تکنولوژی خاص خودش – باید برای ما مرئی شوند. برای رخ‌دادن چنین اتفاقی در مواجهه با مسائلمان حدی از بی‌طرفی علمی نیاز است و این مستلزم به‌کارگیری ابزارهای ریاضیاتی متناسب با فرهنگ‌مان است. ولی این ابزارها نمی‌توانند راه‌حلی حاضروآماده برای مسائلمان بدهند. آن‌ها فقط چارچوب را مهیا می‌کنند، بستری که ما درون آن عمل می‌کنیم.

1- Structural Anthropology, Claire Jacobson and Brooke Grundfest Schoepf, trans. (New York: Basic Books, 1963), 50.
2- فریدمن طی یک سخنرانی در انجمن معماری (Architectural Association) در 1966 درباره‌‌ی این موضوع بحث کرده است.
3- Visions in Motion (Chicago: Paul Theobald, 1947), 68.
4- جالب است که گفته ‌می‌شود چینی‌ها واقعاً معنی رنگ‌های چراغ‌های راهنمایی و رانندگی‌شان را برعکس کرده‌اند که این اتفاق متاخرتر از انتشار کتاب اوست.
5- برای مطالعه زبان به عنوان یک نظام بازنمایی سمبولیک رجوع کنید به:
Ernst Cassirer, The Philosophy of Symbolci Form, Ralf Manheim, trans. (New Haven: Yale University Press, 1957).
برای بررسی زبان در ارتباط با ادبیات (فرازبان یا metalanguage) رجوع کنید به:
Roland Barthes, Essais Critiques (Paris: Editions du Seuil, 1964).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *