[1] Formalism
[2]Critical Theory
[3] K. Michael Hays
[4] Critical Architecture
[5] Post-Critical Architecture
[6] Participatory Architecture
[7] Design Process
[8] Agency
[9] Structuration Theory
[10] Anthony Giddens
[11] Actor-Network Theory (ANT)
[12] Bruno Latour
[13] Actors
[14] Participation
[15] Émile Durkheim
[16] Lucien Lévy-Bruhl
[17] Nation-State
[18] Liberal Democracy
[19] Political Participation
[20] Civic Participation
[21] Sherry R. Arnstein
[22] A Ladder of Citizen Participation
[23] Nonparticipation
[24] Manipulation
[25] Therapy
[26] Tokenism
[27] Informing
[28] Consultation
[29] Placation
[30] Citizen Power
[31] Partnership
[32] Delegated Power
[33] Citizen Control
[34] Action
[35] Subjectivity
[36] Stakeholders
[37] Henry Lefebvre
[38] Jane Jacobs
[39] Right to the City
[40] Bottom-Up Design
[41] John Habraken
[42] John Turner
[43] John Turner, Housing by People: Towards Autonomy in Building
[44] Social Housing
[45] John Habraken, Supports: An Alternative to Mass Housing
[46] Supports
[47] Infill
[48] Giancarlo De Carlo
[49] Henry Sanoff
[50] Community Design Centers (CDCs)
[51] La Mémé
[52] Lucien Kroll
[53] May 68
[54] Quinta Monroy housing
[55] Alejandro Aravena
[56] ELEMENTAL
[57] Facilitation
[58] Granby Four Streets Project
[59] Assemble Group
[60] Granby Four Streets CLT. CLT مخفف Community Land Trust است. نهاد مالکیت زمین به نفع جامعه، در نوامبر ۲۰۱۱ توسط ساکنان چهار خیابان منطقه گرنبای که از تخریب و متروکه شدن محله ناراضی بودند بنیانگذاری شد، تا خانههای رهاشده و خراب را نوسازی، حفظ و برای استفاده بلندمدت جامعه نگه دارند. همکاری و رویکرد گروه اسمبل باعث تداوم یافتن این نهاد و دست یافتن به اهداف اولیه شد. همچنین ارزش های تازه ای مثل کار مشارکتی، پایداری اجتماعی و رویکرد خلاقانه در بازآفرینی شهری پدید آورد.
[61] Turner Prize
[62] Community Building
[63] Collective Action
روند طراحی به مثابه میانجی: معماری، مشارکت و عاملیت پنهان
بهدخت معتمدی، مارال فرنودی
مقدمه
در طول تاریخ بار ها از معماری به عنوان ابزار تثبیت ایدئولوژی های فرهنگی و عامل بازتولید و تداوم ساختار های سیاسی_اقتصادی استفاده شده است. در مقابل، دیدگاه فرمالیستی1 اثر معماری را به عنوان شیء خودبسنده و مستقل شناخته و معماری را ملزم به قطع ارتباط از اجتماع، فرهنگ و سیاست می داند. در عبور از این دو وضعیت، نظریه انتقادی2، فرم معماری را به عنوان شیء حامل ایدئولوژی، امکانی برای مداخله آگاهانه در فرهنگ و اجتماع تعریف می کند. هیز3 با طرح ایده معماری انتقادی4، گفتمان معماری را به سمت پرسش از چراییها و ایدئولوژیهای نهفته در فرم بناها سوق میدهد و نشان میدهد که هر اثر معماری میتواند بیانگر دیدگاهی تأییدی یا اعتراضی نسبت به جامعه خود باشد. از دید او فرم میتواند هم زمان بیانگر ارزشها و شرایط فرهنگی باشد و نیز ابزاری برای نقد و مقاومت در برابر همان ارزشها[1].
با وجود اینکه معماری انتقادی ظرفیتی عاملیت بخش برای فرم معماری متصور می شود، اما این ظرفیت در ساحت بازنمایی و بیانگری باقی مانده و تاثیر عملی بر روند های اجتماعی ندارد. پس از نظریه انتقادی، رویکرد پسا انتقادی5، پرداختن صرف به نقد نظری و تاکید بیش از حد بر فرم را موجب به حاشیه رانده شدن نوآوری های عملی و حل مسائل واقعی در برخورد با فضای اجتماعی دانست. این رویکرد ادعا می کند که معماری می تواند فراتر از انتقاد صرف از وضعیت موجود، به سمت نوآوری، عملکرد و تعامل با زمینههای اجتماعی و فرهنگی حرکت کند[2]. در این رویکرد، معماری به عنوان یک فرآیند پویا و در حال تغییر در نظر گرفته میشود که به نیازها و شرایط متغیر پاسخ میدهد. از رویکرد هایی که بر مبنای ورود مستقیم به اجتماع شکل گرفته است، می توان به معماری مشارکتی6 اشاره کرد. این مفهوم به رویکردی در طراحی معماری اشاره دارد که در آن کاربران و جامعه به طور فعال در فرآیند طراحی و تصمیمگیری شرکت میکنند. در این رویکرد افراد جامعه و کاربران نهایی، نه صرفاً مصرفکنندگان فضا، بلکه کنشگرانی در فرآیند تولید آن در نظر گرفته میشوند. این مفهوم که در دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی، همزمان با رشد جنبشهای اجتماعی، حقوق شهروندی و نقد قدرت تخصصگرای مدرنیسم شکل گرفت، برخلاف مدلهای سنتی طراحی که معمار را سوژه مطلق خلاقیت میپنداشتند، جایگاه طراحی را بهعنوان یک فرآیند جمعی، گفتوگومحور و اجتماعی بازتعریف میکند. به بیانی عاملیتی را که نظریه انتقادی برای فرم به عنوان تجسد عینی معماری نسبت به جامعه فرض می کند، معماری مشارکتی از طریق عاملیت بخشیدن به فرایند طراحی7 دنبال می کند.
در این نوشتار می کوشیم از خلال بررسی مبانی مرتبط با عاملیت، مشارکت و نمونه های معماری مشارکتی، نگاهی به مسئله عاملیت در این رویکرد بیندازیم و نسبت آن را با معمار، معماری و جامعه دریابیم؛ و نقش فرایند طراحی مشارکتی را در بازتوزیع عاملیت بررسی کنیم.
عاملیت، مشارکت و معماری مشارکتی
عاملیت8
در تکثر آرایی که در باب عاملیت مطرح می شود، این متن می کوشد از خلال نظریه ساخت یابی9 گیدنز10 و نظریه بازیگران شبکه11 لاتور12، نسبت میان عاملیت و معماری مشارکتی را تحلیل کند. گیدنز تلاش میکند از دوگانگی عاملیت/ساختار عبور کند. به عقیده او ساختارها همزمان قید و امکاناند؛ آنها کنش را محدود میکنند اما بدون آنها کنشی رخ نمیدهد. در نظریه ساختیابی، عاملیت از طریق آگاهی عملی و کنشگری افراد، در درون تکرارهای روزمره ساختار را بازتولید می کند یا آن را تغییر میدهد. ساختارها صرفاً محدودکننده نیستند، بلکه زمینه امکان کنش نیز هستند. این رابطه دیالکتیکی، مفهوم دوگانگی ساختار را شکل میدهد[3]. لتور از زاویه ای دیگر به مسئله عاملیت می اندیشد و عاملیت را نه محصولی فردی بلکه حاصل تعامل بازیگران13 در یک شبکه می داند[4]. بازیگرانی که در تعامل با یکدیگر، معانی، اهداف و نقش های خود را باز تعریف می کنند؛ و بازتولید همین شبکه های ناپایدار واقعیت های اجتماعی را شکل می دهد. به نظر می رسد بتوان در تلاقی این دو نگرش به بررسی عاملیت در مسئله مشارکت پرداخت. به گونه ای که می توان استنباط کرد که ایجاد مشارکت به عنوان یک کنش جمعی بین بازیگران شبکه می تواند روابط و فرایند های شکل گرفته در شبکه را بازسازماندهی کرده و اشکال جدیدی از عاملیت ایجاد کند. این روند در تشکیل و توزیع عاملیت های تازه که لزوما قابل پیش بینی هم نیستند، میتواند قابلیت بازتولید مداوم خود را از طریق کنش جمعی در ساختار های موجود دنبال کند.
مشارکت14
کلیدواژه مشارکت نخستین بار در مبانی نظری علوم انسانی و بهویژه در جامعه شناسی و علوم سیاسی مطرح شد. در اوایل قرن بیستم، اندیشمندانی چون امیل دورکیم15 و بعدها لوسین لوی-برول16، مفهوم مشارکت را برای توضیح پیوند های اجتماعی و نقش افراد در ساختار های جمعی استفاده کردند. در علوم سیاسی، مشارکت به عنوان مفهومی کلیدی برای توصیف نقش شهروندان در تصمیمگیری های جمعی و فرایند های دموکراتیک شناخته می شود؛ در جامعهشناسی، ناظر به کنش متقابل معنادار در بستر روابط قدرت؛ و در مطالعات شهری و فضایی، ناظر به دسترسی به امکان کنش در فضای مادی و اجتماعی.
گرچه در معنای مدرن، ایدهی مشارکت با شکلگیری دولت-ملت17 و مدلهای دموکراسی لیبرال18 نهادینه شد، با این حال مشارکت سیاسی19 در عمل اغلب به رأی دادن، و مشارکت مدنی20 به اشکالی محدود از حضور در حیات عمومی تقلیل یافت. در نیمهی قرن بیستم، بهویژه در پی موجهایی از جنبشها و نظریههای دموکراسی مشارکتی، تلاشهایی برای احیای جنبه های رادیکالتر مشارکت صورت گرفت؛ با این حال، در بسیاری از زمینهها همچنان محدود یا نمایشی باقی ماند و حتی گاهی به ابزاری برای مدیریت و کنترل بیشتر مطالبات اجتماعی بدل شد. آرنشتاین21 در مقالهی مشهور خود، “نردبان مشارکت شهروندی22“، تمایز میان مشارکت واقعی و مشارکت صوری را در سه سطح اصلی تبیین میکند[5].
۱. عدم مشارکت23
پایینترین سطح نردبان، عدم مشارکت و پایین ترین پلههای آن، دستکاری24 و درمان25 هستند. این دو پله سطوحی از عدم مشارکت را تصویر میکنند که از سوی صاحبان قدرت برای جایگزینی با مشارکت واقعی طراحی شده اند. هدف آنها نه توانمندسازی مردم برای مشارکت در برنامهریزی یا اجرای برنامه ها، بلکه آموزش دادن یا درمان کردن آن هاست. در سطح دستکاری، افراد در جلسات مشورتی صوری با عنوان مشارکت شهروندی شرکت داده میشوند اما این جلسات، مشارکت را به روابط عمومی تقلیل می دهد. در شیوه درمان، شهروندان در فعالیتهای گستردهای درگیر میشوند، اما تمرکز اصلی بر درمان آسیبهای روانی آنان است، نه بر تغییر ستمها و نابرابری های اجتماعی که منشأ این آسیبها بوده اند.
۲. مشارکت نمایشی یا حداقلی26:
پلههای سوم و چهارم با عنوان اطلاعرسانی27 و مشاوره28 به سطوحی از مشارکت نمایشی میرسند که به محرومان امکان میدهد صدایی داشته باشند. در این شرایط، شهروندان ممکن است شنیده شوند، اما قدرتی برای اطمینان از تأثیرگذاری دیدگاههای خود بر صاحبان قدرت ندارند. اطلاعرسانی دربارهی حقوق، مسئولیتها و گزینههای موجود، میتواند نخستین گام مهم در جهت مشارکت شهروندان باشد. با این حال، در بسیاری از موارد تأکید بر جریان یکسویهی اطلاعات از مسئولان به شهروندان قرار دارد، بدون آنکه امکان بازخورد یا قدرت مذاکره فراهم شود. در سطح مشاوره دعوت از شهروندان برای بیان دیدگاههایشان، همانند اطلاعرسانی، میتواند گامی عملی بهسوی مشارکت باشد؛ اما این مشاوره همچنان صوری می نماید و هیچ تضمینی برای در نظر گرفتن دغدغهها و ایدههای شهروندان فراهم نمیکند. در پلهی پنجم، یعنی دلجویی29، اگرچه برخی شهروندان بهصورت محدود وارد ساختارهای تصمیمگیری میشوند، اما به دلیل اقلیت بودن و فقدان اختیار نهایی، همچنان تحت کنترل صاحبان قدرت قرار دارند.
۳. قدرت شهروندی30:
در سطوح بالاتر نردبان، اشکالی از قدرت شهروندی با درجات فزایندهای از نفوذ در تصمیمگیری پدیدار میشود. پله های شراکت31، واگذاری قدرت32 و کنترل شهروندی33 در این سطح نشسته اند. در سطح شراکت، شهروندان میتوانند وارد نوعی شراکت شوند که به آنان امکان تعامل و مذاکره با صاحبان سنتی قدرت را میدهد. در این سطح، قدرت واقعاً از طریق مذاکره میان صاحبان قدرت و شهروندان بازتوزیع میشود و طرفین بر سر تقسیم مسئولیتهای برنامهریزی و تصمیمگیری به توافق میرسند. در سطح واگذاری قدرت، شهروندان به جایگاهی دست مییابند که ابزارهای اصلی تضمین پاسخگویی برنامهها در اختیار آنان قرار گیرد. در پله آخر نردبان یعنی کنترل شهروندی، مردم خواهان آن سطحی از قدرت یا کنترل هستند که تضمین کند بتوانند یک برنامه یا نهاد را اداره کنند، مسئولیت کامل سیاستگذاری و مدیریت را بر عهده بگیرند و خود شرایط مداخلهی دیگران را تعیین کنند.
مشارکت نیز چون عاملیت، نه صرفاً بهمثابه حضور در یک روند ازپیشتعریفشده، بلکه بهمثابه بازتعریف کنش34 و سوژگی35 مطرح میشود. مشارکت وقتی به امر سیاسی گره میخورد، می تواند واجد کیفیتی شود که نظم مستقر را به چالش کشد. در این معنا، مشارکت نه وسیلهای برای تطبیق با نظم، بلکه ابزاری برای عبور از آن و تولید امکانهای بدیل است. عاملیت و مشارکت در چنین خوانشی، در یک رابطهی دیالکتیکی و برهمکنشگر قرار میگیرند. مشارکت بدون امکان کنش واقعی، صرفاً شکلی از بازنمایی و نه عاملیت است. مشارکت میتواند در غیاب عاملیت به ابزاری برای مشروعسازی نظم موجود بدل شود. دعوت مشارکت به نظمی که در آن جایگاهها و نقشها از قبل مشخص شدهاند، در واقع ادامه همان تقسیمبندی و ترتیب قبلی است. از سوی دیگر عاملیت بدون بستر مشارکتی می تواند به کنشی منفرد و مقطعی تقلیل یابد. همانطور که می توان از نظریه ساخت یابی گیدنز استنباط کرد، عاملیت برای پایداری، نیازمند ساختارهای اجتماعی قابل بازتولید است. بنابراین، اگر فرد کنشگر نتواند در چارچوبی جمعی به عمل خود تداوم بخشد، عاملیت او در نهایت در ساختار حل می شود. مفاهیم عاملیت و مشارکت می توانند با فهمی انتقادی از فضا، بستر مناسبی برای صورت بندی معماری مشارکتی فراهم آورند.
معماری مشارکتی
معماری مشارکتی به رویکردی در طراحی اطلاق میشود که در آن ذی نفعان36 پروژه از جمله ساکنان، کاربران نهایی و اعضای جامعه محلی، نه بهعنوان دریافتکنندگان منفعل فضا، بلکه بهمثابه مشارکتکنندگان فعال در فرایند شکلگیری آن در نظر گرفته میشوند. ظهور این رویکرد به دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بازمیگردد؛ دورهای که همزمان با رشد جنبشهای حقوق مدنی، گسترش نظریههای عدالت اجتماعی، و اعتراضات عمومی نسبت به بیگانگی های ناشی از سیاستهای توسعه شهری و معماری رسمی بود. در این دوره معماری مشارکتی در سیری از تحولات نظری و عملی در مورد قدرت، فضا و عاملیت شکل گرفت[6].
ریشه های معماری مشارکتی را می توان در آرای نظریه پردازانی چون هنری لوفور37 و جین جیکوبز38 دنبال کرد. لوفور و جیکوبز را شاید بتوان از اولین متفکرانی دانست که شهروند را نه به عنوان موجودی منفعل در فضایی شکل گرفته توسط سیاستمداران و طراحان به نام شهر، که به عنوان سوژه ای کنشگر و شکل دهنده قلمرو های فضایی دانستند. آن ها به نقد قدرت اقتدارگرایانه مدرنیسم پرداختند و بر باز پس گیری حق فضا توسط شهروندان تاکید کردند. لوفور با بیان ایده “حق به شهر”39، شهروندان را به عنوان کنشگرانی توصیف کرد که باید حق تغییر شهر را داشته باشند. او این گونه می نویسد: “حق به شهر نه صرفا حق دسترسی به آن، بلکه حق تغییر آن توسط کسانی است که در آن زندگی می کنند.”[7] جیکوبز نیز با بیان ایده هایی که شهر را شکل گرفته از کنش های انسانی می دانست بر اهمیت توجه به شهروندان و طراحی از پایین به بالا40 تاکید داشت[8].
نسل دوم دیدگاه های بنیان گذار معماری مشارکتی را شاید بتوان متعلق به معمارانی دانست که در جستجوی ساختار هایی برای وارد کردن کاربر به فرایند خلق فضا بودند. از این گروه معماران می توان به هابراکن41 و ترنر42 اشاره کرد. ترنر در کتاب “خانه سازی با مردم: به سوی استقلال فضایی”43 ایده شخصی سازی مسکن را مطرح کرد[9]. هابراکن که او نیز در عرصه طراحی مسکن اجتماعی44 فعال بود، در کتاب “پشتیبان: جایگزینی برای مسکن انبوه”45 ساختاری را پیشنهاد می کند که در آن بخش های ثابت و زیرساختی فضا(تکیه گاه)46 توسط معمار و تیم متخصص، طراحی و اجرا شود و ساخت سایر بخش ها که انعطاف پذیر و قابل تغییر هستند(پر کننده)47 به کاربران واگذار شود[10]. چنین ایده هایی که بیشتر در سازوکار فرایند های قرن بیستمی مرتبط با مسکن اجتماعی مطرح شدند، گرچه کابران را از حالت خنثی به مشارکت کننده فعال تبدیل می کردند اما همچنان در غالب ساختار هایی از پیش مشخص و برنامه ریزی شده توسط معمار عنوان می شدند.
در ادامه معمارانی چون دکارلو48 و سانوف49 این ایده ها را گسترش داده و فرایند شکل گیری معماری مشارکتی و گسترش آن در جامعه را تسهیل کردند. دکارلو معتقد بود معماری باید از یک محصول نهایی به فرایندی باز و مشارکت پذیر تبدیل شود که بتواند مستقیما با مسائل اجتماعی درگیر شود[11][12]. سانوف نیز با تدوین آکادمیک موضوعات مرتبط با طراحی مشارکتی و همچنین گسترش “مراکز طراحی جامعه محور”50 در آمریکا نقش مهمی در توسعه این رویکرد در محیط دانشگاهی و اجتماعی ایفا کرد[13].
خوانش چند پروژه با رویکرد مشارکتی
در ادامه متن به خوانش سه پروژه با رویکرد مشارکتی پرداخته می شود. پروژه اول اقامتگاه دانشجویی لامه مه51 اثر کرول52 در سال 1968 و هم زمان با شروع شکل گیری ریشه های معماری مشارکتی آغاز شد. دو پروژه بعدی از بین نمونه های متاخر رویکرد مشارکتی انتخاب شدند؛ تا ضمن نگاه به ریشه های تاریخی این رویکرد در عمل، رویکرد های معاصر نیز مورد بررسی قرار گیرند. معیار متن حاضر در انتخاب پروژه ها، پروژه هایی با مشارکت واقعی ذی نفعان بود که می توان آن ها را بر سطح قدرت شهروندی در نردبان آرنشتاین منطبق کرد. تحلیل این پروژه ها بر دو محور اصلی استوار خواهد شد: یکم؛ ارزیابی پروژه در پاسخ به پرسش هایی که از ابتدا با آن ها مواجه بوده است؛ و دوم تحلیل تاثیر فرایند های مشارکتی بر عاملیت هر یک از بازیگران شبکه(معمار، ذی نفعان، فرایند طراحی و محصول نهایی معماری). سه پروژه تحلیل شده، سه سکونتگاه اجتماعی را که با رویکرد های مشارکتی طراحی شده اند، به تصویر می کشد.
- می 68، اختلاف سیاسی و معماری مشارکتی: اقامتگاه دانشجویی لا مه مه اثر لوسیون کرول
پروژهی اقامتگاه دانشجویی پزشکی در دانشگاه لُوَن که با عنوان لا مه مه شناخته می شود، در سال ۱۹۶۸ به سفارش دانشگاه کاتولیک لون در بلژیک و در بستر تنشهای عمیق سیاسی و اختلافات زبانی آغاز به کار کرد. این پروژه هم زمان با فضای اعتراضی گسترده در اروپا، بهویژه جنبش دانشجویی می 53۱۹۶۸ شکل گرفت؛ جنبشی که ساختارهای قدرت، روابط سلسله مراتبی، و نظام آموزشی نخبه گرا را به چالش میکشید. در طراحی خوابگاه این دانشگاه، طرح نئوکلاسیک معمار منصوب شده از سوی دانشگاه، مورد مخالفت و اعتراض جدی دانشجویان واقع شد. این طرح برای دانشجویان نمادی از سلطهی طبقهی بورژوا و بازتولید اقتدار رسمی تلقی می شد. به همین دلیل، دانشجویان خواهان کنار گذاشتن او و انتخاب معمار جدیدی شدند که با ارزشهای مشارکتی و ضداقتدارگرایانهی آن دوران همراستا باشد. دانشگاه، بهطرزی غیرمنتظره، با تشکیل یک کمیتهی دانشجویی موافقت کرد. اعضای این کمیته لوسین کرول را به عنوان معماری با رویکرد مشارکتی پیشنهاد دادند. پیشنهاد پذیرفته و فرایند مشارکت کرول و دانشجویان در طراحی خوابگاه آغاز گردید.
کرول خانه خود را به عنوان محل برگزاری جلسات طراحی مشارکتی انتخاب کرد که روشی هدفمند برای فاصله گرفتن از نهاد دانشگاه بود. همچنین جهت کمترین برخورد با بازرسین دانشگاه، ساعات پایانی روز و آخر هفته ها به عنوان زمان برگزاری جلسات تعیین شد. در این پروژه کار با مدل های فیزیکی به جای نقشه های دو بعدی انتخاب شد تا علاوه بر درک بهتر برای مشارکت کنندگان، امکان تمرکز بر فرم نما نیز مهیا باشد. کرول معتقد بود نما می تواند بازتاب دهنده هم زیستی جناح های سیاسی متفاوت باشد. کرول در فرایند مشارکت با کاربران در طراحی هر نتیجه ای را می پذیرفت، حتی اگر بر خلاف قواعد رایج معماری بود. او در این مورد چنین استنباط می کرد که بار ها شاهد اشتیاق نسل های بعدی کاربران به این دست فضا های بی قاعده بوده است. در نهایت چشم انداز کرول برای این پروژه پیوند فضای اجتماعی خوابگاه با محله مجاور بود که در ابتدا با مخالفت دانشجویان مواجه شد. اما در نهایت هنگامی که همسایگان از روی کنجکاوی به جشن تابستانه ای که در محل پروژه برگزار شد، وارد شدند، و پس از توضیحات کرول گیاهانی را از باغچه های خود به محوطه این مجموعه اهدا کردند؛ پروژه موفق به جلب مشارکت فراتر از مرز های خود شد.
در دو سال ابتدایی پروژه به خوبی پیشرفت می کند اما پس از سال دوم دانشگاه به دلیل عدم تطابق پروژه با ارزش هایش، سقف بودجه را محدود و کرول را اخراج می کند. کرول برآورد هایی برای کاهش هزینه مصالح ارائه می دهد که منجر به افشاگری علیه پیمانکار و درخواست غرامت از جانب وی می شود. در مقابل دانشگاه با بهانه جویی هایی مثل آسیب به پروژه در جشن تابستانی، حق الزحمه کرول را کاهش می دهد که باعث طرح شکایت از جانب کرول در دادگاه می شود. در این بحث، انجمن معماران بلژیک هیچ حمایتی از کرول نمی کند. آن ها معتقدند که چرا باید داوطلبانه از قدرت معمار صرفنظر کرد، آنهم در زمانی که این قدرت، پیشاپیش تا این حد فرسوده شده است[14][15]؟
نقش کرول از ابتدای پروژه با ایده همکاری معمار و کاربر آغاز می شود. او خود را نه صاحب ایدهی نهایی بلکه سازماندهندهی یک فرآیند جمعی میداند که در آن صدای دانشجویان و کاربران آینده تعیینکننده است. کرول دانشجویان را به بازیگرانی فعال در طراحی تبدیل میکند؛ این اقدام نه با نظرخواهی صرف بلکه با مشارکت عملی در جلسات طراحی، کار با ماکتها، و حتی تجربهی زیستن در فضاهای آزمایشی میسر می شود. او معماری را به یک کنش زنده آموزشی، سیاسی و خلاقانه بدل میسازد. کرول در این پروژه، فرایند طراحی را به عنوان ظرفیتی عاملیت بخش دنبال می کند. او موفق می شود چرخشی راهبردی در عاملیت ذی نفعان پروژه ایجاد کند؛ به نحوی که عاملیت نهاد دانشگاهی را کم و بر عاملیت دانشجویان به عنوان کاربران نهایی فضا بیفزاید. به علاوه رد عاملیت کرول را میتوان در فرم به عنوان محصول نهایی معماری دنبال کرد. فرم این خوابگاه به وضوح نماینده دیدگاه کرول در مورد ضرورت بازتاب جناح های سیاسی مختلف در نما است.
اگر پرسش اصلی این پروژه را خلق فرایند مشارکتی و چندصدایی جهت خلق فضای خوابگاه در بستر اختلافات سیاسی و زبانی آن روز بدانیم، با وجود تمام چالش های ایجاد شده در مسیر پروژه می توان ادعا کرد که لا مه مه به این پرسش پاسخ داده است. کرول نهتنها در طراحی، بلکه در تأمین مالی، افشای انحصارهای ساختمانی، و مواجهه با سازوکارهای نهادی نیز عاملیتی مقاوم و مداخلهگر داشت. و حتی پس از اخراج رسمی، با استراتژیهای خلاقانهاش پروژه را به سرانجام رساند، بیآنکه به اصول مشارکتی آن خیانت کند.
- نیم سازی و مشارکت گسسته: پروژه کوئینتا مونروی54 اثر الخاندرو آراونا55
پروژهی کوئینتا مونروی در سال 2005 توسط دفتر معماری المنتال56 و به سرپرستی آراونا در شهر ایکیکه در شمال شیلی طراحی شد. سکونتگاه کوئینتا مونروی تا پیش از سال ۲۰۰۳، مجموعهای نامنظم از خانههای خودساخته بود که در زمینی به مساحت نیم هکتار شکل گرفته بود. در دهه ۱۹۶۰، تراکم جمعیت این محله بسیار پایین بود، به طوریکه باغهای کوچکی بین خانهها وجود داشت، اما در سال های بعد افزایش جمعیت، تعداد و اندازه خانهها را دو برابر کرد. توسعه نامتوازن و بی رویه غالبا با مصالح در دسترس مثل مصالح بازیافتی و بسته بندی های دور ریخته شده در ساحل شکل گرفته بودند. این امر موجب ایجاد فضا های اقامتی بسیار متراکم، فاقد نور و تهویه مناسب و راهرو های باریک در میان آن ها شده بود.
دفتر المنتال با دعوت دولت شیلی و در پاسخ به نیاز حفظ جامعهای کمدرآمد در قلب شهر ایکیکه، وارد پروژه شد. هدف، ارائه راهحلی معمارانه برای مسئله مسکن اجتماعی بود؛ راهحلی که با تکیه بر مشارکت تدریجی ساکنان، امکان ارتقای کیفی زندگی بدون جابجایی را فراهم کند. در آغاز همکاری با این جامعه، مدیران المنتال این سکونتگاه را زشت، ناسالم و پرازدحام توصیف کردند. ساکنان از جرم و خطر آتشسوزی شکایت داشتند. البته با وجود نیاز به تراکم بیشتر، بخشی از فضاهای باز توسط ساکنان حفظ شده بود تا در ایام جشن، تعاملات اجتماعی تسهیل شود. دولت شیلی برای حفظ ساکنان در همان مکان مرکزی، یارانهای در اختیارشان قرار داد، اما این بودجه برای ساخت مسکن کامل کافی نبود. المنتال با استفاده از استراتژی نیمهخانه، واحدهایی ۳۶ متری ساخت که ساکنان میتوانستند آنها را در گذر زمان تا ۷۲ متر توسعه دهند. ایده این بود که با تکیه بر توان ساخت و مهارتهای ساکنین، امکان رشد تدریجی خانهها فراهم شود؛ در عین حال، پروژه به صورت مجتمعهایی با حیاطهای مشترک طراحی شده بود تا تعاملات اجتماعی حفظ شود.
با وجود این برنامهریزی دقیق در فاز طراحی و ساخت، پروژه پس از تحویل، به تدریج به سمت نوعی نظم غیررسمی پیش رفت. فقدان نهاد های نظارتی و نداشتن سازوکارهای مدیریت مشارکتی، باعث شد بسیاری از ساکنین بدون هماهنگی و فراتر از ظرفیت پیشبینیشده، خانههای خود را گسترش دهند. افزونههایی در حیاطهای مشترک، ساخت و سازهای غیرمجاز، تصرف فضاهای عمومی، و ساخت طبقات اضافه روی سقف خانهها به تدریج باعث فرسایش کالبدی و اجتماعی پروژه شد. در نهایت، بسیاری از مسائل قدیمی مانند تراکم بالا، تهویه نامناسب، ناامنی و ضعف انسجام اجتماعی که المنتال در آغاز پروژه قصد حل آنها را داشت، بازتولید شدند[16].
محصول نهایی این پروژه معماری را اگر نیم خانه های تحویل داده شده به ساکنان توسط معمار بدانیم، می توان ادعا کرد که به لحاظ سازماندهی محیطی، حفظ معیار های طراحی در فضا های باز و بسته و هم چنین ریتم پر و خالی(در انتظار) موجود در فرم، واجد کیفیت های معماری می باشد. اما اگر محصول نهایی را فضای تکمیل شده توسط کاربران بدانیم، به دلیل بازتولید نقاط منفی که پیشتر از آن ها یاد شد، نقد های جدی بر آن وارد است. بر خلاف اکثر پروژه های مشارکتی در کویینتا مونروی می توان گفت که فرایند طراحی، عاملیت و عاملیت بخشی مشخصی ندارد. گرچه در این پروژه بخشی از عاملیت خلق فضا به ساکنین محلی واگذار می شود؛ اما به دلیل اینکه این واگذاری به پس از اتمام نیمه معمارساز و تحویل فضا به کاربر موکول می شود، عملا نمی توان فرایند طراحی شده ای را برای آن متصور شد. در کویینتا مونروی با وجود اینکه راهبرد ها، خطوط کلان و نیمی از طراحی خردمقیاس پروژه توسط تیم معماری شکل می گیرد، اما معمار، آگاهانه بخشی از عاملیت خود جهت ساخت فضا را به کاربر محول میکند. و گرچه این تصمیم نه به دلیل مشارکت دادن کاربران که به دلایل محدودیت های اقتصادی گرفته می شود، اما می توان این پروژه را با دیدگاه های نسل دوم نظریه پردازان بنیان گذار معماری مشارکتی مثل هابراکن همسو دانست.
- از تسهیلگری57 در معماری تا نهادسازی اجتماعی: پروژه گرنبای58 اثر گروه اسمبل59
پروژهی گرنبای(چهار خیابان گرنبای) در منطقهی تاکستث لیورپول توسط گروه اسمبل طراحی شد. این پروژه در راستای بازآفرینی شهری و با رویکرد مشارکت اجتماعی در پاسخ به دههها سیاست های ناموفق نوسازی اجرا شد. هدف این پروژه، احیای حیات اجتماعی و کالبدی چهار خیابان متروکه بود که از طریق فرآیندی مشارکتی میان ساکنان محله و گروه معماری اسمبل شکل گرفت؛ فرایندی که به جای طراحی از بالا به پایین، بر تسهیلگری و تقویت ظرفیتهای محلی استوار بود.
اسمبل در مقام معمار، نقش سنتی طراح را کنار گذاشت و به میانجیای بدل شد که امکان مداخلهی واقعی ساکنان را در تمامی مراحل پروژه فراهم آورد. گروه طراحی با ایجاد بستر گفتوگویی مداوم با جامعه محلی، فرایند بازسازی ده خانهی ویکتوریایی، طراحی فضای عمومی باغ زمستانی و ورکشاپ گرنبای را به اجرا درآوردند. استفاده از مصالح بازیافتی، توجه به هویت بومی، و تلفیق تولید محلی با ساختوساز، موجب شد معماری به ابزار تقویت اقتصاد محلی و تولید فرهنگی بدل شود. از سوی دیگر، ساکنان محله از سالها پیش از ورود معماران، با اقداماتی چون تقویت فضای سبز محله، رنگآمیزی نماهای متروکه و برگزاری بازارهای محلی، تلاشهایی خودجوش برای بازگرداندن زندگی به محله آغاز کرده بودند. این تلاشها در سال ۲۰۱۱ با تأسیس نهاد امانی اجتماعی زمین60 در محله، به ساختاری رسمی برای تصاحب و مدیریت جمعی زمین و خانهها تبدیل شد. در جریان همکاری با اسمبل ، این ساختار اجتماعی به ابزار اصلی تصمیمگیری بدل شد و ساکنان در انتخاب مصالح، فرم فضاها، برنامهی استفاده، و حتی در تولید برخی اجزای معماری مشارکت مستقیم داشتند[17].
در مقایسه با الگوهای معمول بازسازی که اغلب منجر به تخلیهی ساکنان و گسست اجتماعی میشوند، دستاورد این پروژه، بازسازی ساختارهای اجتماعی، بازتولید سرمایهی فرهنگی، و ایجاد الگوی مشارکتی برای توسعهی شهری بود. در پروژه گرنبای تیم معماری عاملیت را در فرایندی باز و مشارکتی بین ساکنان محله به عنوان ذی نفعان اصلی پروژه توزیع می کند. او در این کار تا جایی پیشروی می کند که نقش خود در شکل دهی به فضا را تا حد تسهیلگر کاهش می دهد. با این حال می توان به عاملیت معمار در شکل گیری فرایند طراحی اشاره کرد. همچنین ظرفیت منحصر به فرد فرایند طراحی در جهت آشکار کردن عاملیت های بالقوه در رویکرد مشارکتی را می توان در این پروژه مشاهده کرد.
محصول نهایی این پروژه گرچه با مداخله های عظیم در بافت موجود همراه نبوده، اما شاید انتخاب آن به عنوان برنده جایزه ترنر61 در سال 2015 را بتوان نشانه ای از گسترش مرز های معماری و حرکت آن از فرم های شاخص به سوی کنش های اجتماعی، جمعی و خلاق دانست. موفقیت پروژه گرنبای در زمینه معماری مشارکتی را می توان در استمرار تعامل گروه معماری با افراد محله و ایجاد ساختار های اجتماعی دانست؛ از شیوه های متعددی مثل تقویت سازمان امانی اجتماعی گرفته که از پیش از شروع پروژه تا پس از بهره برداری و اکنون نیز فعال است، تا ایجاد جریان های مستمر فرهنگی، هنری و اقتصادی مثل کارگاه ها، ورکشاپ ها و بازارچه های فروش آثار هنری در جهت توانمند سازی و خودبسندگی محلی.
نتیجه گیری
همانطور که تا کنون مشاهده شد، فرایند طراحی می تواند از طریق ایجاد مشارکت، ظرفیتی عاملیت بخش یابد. فرایند طراحی می تواند از سطح عدم مشارکت در رویکرد های غیرمشارکتی تا مشارکت حداقلی در پروژه های مشارکتی نمایشی و قدرت شهروندی در پروژه های مشارکتی واقعی را در برگیرد. در لایه قدرت شهروندی، فرایند مشارکت باز، غیر قابل پیش بینی و وابسته به مشارکت ذی نفعان پروژه است. این نکته ممکن است در ابتدا چنان بنماید که عاملیت معمار در این فرایند نزول پیدا می کند؛ اما همانطور که در نمونه های عملی ذکر شد این عاملیت به مراتب پیچیده تر می شود. چرا که معمار خود طراح چنین فرایندی است؛ فرایندی که می تواند شرایط ظهور کنش جمعی را مهیا سازد. او علاوه بر این لازم است نسبت به تمام رخداد های پیش بینی نشده نیز حساس باشد و با دانش تخصصی خود آن ها را مدیریت کند. چرا که در نهایت مسئولیت کیفیت فرم و فضا به عنوان محصول نهایی نه بر عهده مشارکت کنندگان که بر عهده معمار پروژه است.
ظرفیت عاملیت بخش دیگری که در پروژه های مشارکتی برای معمار ایجاد می شود، تغییر میزان و نحوه دخالت ذی نفعان مختلف در یک پروژه است(همانطور که در مثال لا مه مه دیدیم که کرول توانست عاملیت مدیران دانشگاه را به نفع دانشجویان کاهش دهد). در این راستا اگر پروژه معماری(یا هر شکلی از طراحی فضا مثل طراحی شهری و…) را دارای یک شبکه متشکل از بازیگران مختلف بدانیم، معمار مشارکتی با تغییر نقش بازیگران انسانی این شبکه و کنش مند کردن بازیگران کم کنش، می تواند ساختار های موجود را دستخوش تغییر کرده و ساختار های تازه ای خلق کند. در این سطح عاملیت معمار نه در انحصار تصمیم گیری، که در بازتوزیع عاملیت و امکان تصمیم گیری بین بازیگران هویدا می شود.
مهمتر اینکه پروژه هایی با این رویکرد می توانند خرده تمرین هایی باشند برای خلق جامعه های کوچک در بستر اجتماع که از طریق فرایند طراحی معماری محقق شوند. شاید بتوان ادعا کرد که این دست از جامعه سازی62 ها، در بستر های ضد جامعه و ضد مشارکت مثل فضای امروز حاکم بر ایران از اهمیت بیشتری برخوردارند. چرا که می توانند با شکل دادن به گروه ها و فرایند های خرد، موقعیت هایی محدود اما واقعی برای کنش جمعی63، بازآرایی اجتماعی و تمرین مشارکت فراهم آورند. تناقض ماجرا آنجاست که همین فضای ضد مشارکت که از آن به عنوان ضرورت تمرین پروژه های مشارکتی یاد شد، عملا راه شکل گیری چنین پروژه هایی را نیز از دریچه های متفاوتی مسدود می کند؛ از عدم وجود ساختار های کافی و عدم حمایت نهاد ها و بی ثباتی اجتماعی گرفته تا حمایت های نمایشی و بوروکراسی های اداری. حال پرسش اینجاست که در شرایط تناقض بین ضرورت و انسداد، خلق امکان تمرین معماری مشارکتی، انتخاب معمار خواهد بود؟
منابع
- Hays, K. Michael. “Critical Architecture: Between Culture and Form.” Perspecta 21 (1984): 14–29.
- Somol, Robert, and Sarah Whiting. “Notes Around the Doppler Effect and Other Moods of Modernism.” Perspecta 33 (2002): 72–77.
- Giddens, Anthony. “The Constitution of Society: Outline of the Theory of Structuration”. Cambridge: Polity Press, 1984.
- Latour, Bruno. “Science in Action: How to Follow Scientists and Engineers Through Society”. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1987.
- Arnstein, Sherry R. “A Ladder of Citizen Participation.” Journal of the American Planning Association 35, no. 4 (1969): 216–224.
- Kaminer, Tahl. “The Efficacy of Architecture: Political Contestation and Agency”. Abingdon & New York: Routledge, 2016.
- Lefebvre, Henri. “Writings on Cities”. Edited and translated by Eleonore Kofman and Elizabeth Lebas. Cambridge, MA: Blackwell Publishers, 1996.
- Jacobs, Jane. “The Death and Life of Great American Cities”. New York: Random House, 1961.
- Turner, John F. C. “Housing by People: Towards Autonomy in Building Environments”. London: Marion Boyars, 1976.
- Habraken, N. John. “Supports: An Alternative to Mass Housing”. London: Architectural Press, 1972.
- De Carlo, Giancarlo. “The Architecture of Participation”. Introduction by Luisa Lorenza Corna; translated by Alex Fletcher and Elisa Adami. Cambridge, MA: MIT Press, 2026.
- Eversole, Britt. “Giancarlo De Carlo (1919–2005).” The Architectural Review, January 30, 2014. https://www.architectural-review.com/essays/reputations/giancarlo-de-carlo-1919-2005.
- Sanoff, Henry. “Community Participation Methods in Design and Planning”. New York: John Wiley & Sons, 1999.
- Evans, Barrie. “Lucien Kroll and the Dilemma of Participation.” The Architectural Review, April 5, 1985. https://www.architectural-review.com/essays/lucien-kroll-and-the-dilemma-of-participation.
- Davies, Paul. “Lucien Kroll (1927–2022).” The Architectural Review, August 28, 2018. https://www.architectural-review.com/essays/reputations/lucien-kroll-1927.
- Carrasco, Sandra. “Revisit: Quinta Monroy by Elemental.” The Architectural Review, January 4, 2021. https://www.architectural-review.com/buildings/housing/revisit-quinta-monroy-by-elemental.
- https://assemblestudio.co.uk/projects/granby-four-streets-2