به‌سوی برنامه‌های کنشی

ایمان انصاری
ترجمه الیاس کهنسال

دفتر من در طبقه‌‌ی دوم نولتون‌هال  قرار دارد، دانشکده‌‌ی معماری‌ای که گروه معماری مک اسکوگین مریل ایلام  برای دانشگاه ایالتی اوهایو  طراحی کرده است. ساختمان با مجموعه‌‌ای از رمپ‌های طولانی سازمان‌دهی شده است که طبقات را به هم متصل می‌کنند و هر طبقه به یک برنامه‌‌ی متفاوت اختصاص یافته است: فضاهای عمومی، دفاتر، استودیوها و یک کتابخانه. درون این چیدمان ظریف، لایه‌ای دیگر از پارادایم برنامه‌گرا نهفته است: سرویس‌های بهداشتی مردانه و زنانه در دو انتهای مخالف ساختمان و به صورت یکی در میان در طبقات قرار گرفته‌‌اند. وقتی نیاز به استفاده از سرویس بهداشتی دارم، باید تصمیمی بگیرم: دو طبقه بالا یا پایین بروم یا در طول ساختمان از راهروی باریکی بگذرم که دفاتر [اعضای هیئت‌علمی] در آن ردیف شده‌‌اند. می‌توانم به نزدیک‌ترین سرویس بهداشتی، که فقط چند قدم فاصله دارد، بروم ولی در آن صورت این ریسک را می‌پذیرم که در فضای مختص «زنان» دیده شوم. اگر فرض کنیم که من از آسانسور استفاده نکنم و همکاران پرحرفم را نادیده نگیرم، هربار رفت‌ و آمد به سرویس بهداشتی، از میان این ردیف اتاق‌ها، درها، کریدورها، گربه‌روها، رمپ‌ها، پله‌ها و علائم مسیریابی، مستلزم تلاشی فیزیکی یا اجتماعی است.

این برنامه‌ریزی نامحسوسْ آن کارکردگرایی‌‌ای نیست که ما از مدرنیست‌ها آموختیم. پای چیز دیگری در میان است. اسکوگین  و ایلام  وقتی پلانشان را طرح‌ریزی می‌کردند تا کاربرانی مثل من را وادار کنند فعال‌تر یا دانشگاهی‌تر باشند، نوع دیگری از برنامه را در ذهن داشتند. بنابراین، دو نوع متفاوت از برنامه در نولتون‌هال وجود دارد: یک برنامه‌‌ی غیرفعال متعارف که از زبان به شکل دستورالعمل‌ها، برچسب‌ها و علائم (کلاس درس، سالن اجتماعات، دفتر، اتاق جلسه، مردانه، زنانه و غیره) استفاده می‌کند تا کارکرد فضاها را توصیف کند و یک برنامه‌‌ی فعال که از عناصر فیزیکی (اتاق‌ها، پله‌ها، رمپ‌ها، کریدورها، درها و غیره) بهره می‌گیرد تا کارکرد و رفتار خاصی را برای کاربر تجویز کند. اگر اولی برنامه‌ی تشریحی  باشد، دومی برنامه‌ی کنشی‌  است.

علی‌رغم کارایی برنامه‌ریزی فعال، تئوری‌پردازان اجتماعی و معماری آن را تحت‌‌عنوان مکانیسمی زورگویانه،‌‌ ردپای رژیم انضباط‌گرای قرن نوزدهم و یا بقایای پروژه‌های مهندسی اجتماعی قرن بیستم تقبیح کرده‌‌اند.‌ حال‌‌آنکه پروژه‌های مذکور ترجیح می‌دادند با استفاده از مکانیسم‌‌های کنترلی جمعیت‌ها را مطیع و منضبط کنند، اما برنامه‌‌ی کنشی کاربران را دعوت می‌کند تا در ساختن روابط اجتماعی و سوژگی‌‌هایی که در چنین تعاملاتی ممنوع است مشارکت کنند. برنامه‌‌ی کنش‌ها در فضای تعامل بین محیط و فرد درک می‌شود و رفتار، هویت اجتماعی و سلامت فیزیکی و رفاه افراد را در نظر می‌‌گیرد. پذیرش برنامه‌‌ی کنشی مستلزم پذیرش خصلت بازتابی تاملی محیط و اعاده‌‌ی عاملیت  ما – در مقام مؤلف‌ها، معمارها یا کاربران – برای شکل‌دهی به تحرکات  اجتماعی است.

برنامه پدیده‌‌ای مشخصاً مدرن است. زمانی که برنامه وارد محتوای آموزشی مدارس طراحی مثل مدرسه‌‌ی هنرهای زیبا (مدرسه‌‌ی بوزار)   شد، هم به معنای روندهای مطالعاتی بود و هم به معنای روندهای عملی. عناصر و تئوری معماری  کتاب درسی ژولین گوئاده  در سال 1909 معمار را به‌‌عنوان «هنرمندی که می‌تواند یک برنامه را اجرا کند» توصیف می‌کند. مدرنیسم، با استقرار رابطه‌‌ای خطی بین فرم و کارکرد، برنامه را به‌‌عنوان توجیهی برای کارکردگرایی انتخاب کرد. جان سامرسون ، در سخنرانی خود برای مؤسسه‌‌ی سلطنتی معماران بریتانیایی  با عنوان «در دفاع از یک تئوری معماری مدرن » در سال 1957، برنامه را یگانه اصل وحدت‌بخش مدرنیسم دانست، و علاوه بر این حلقه‌‌ی گم‌‌شده‌‌ای را در اعمال برنامه روی فرم شناسایی کرد: ایده‌های برنامه‌گرا، به‌‌عنوان سلسله روابط مفهومی وابسته به یکدیگر، در مقابل ترجمه شدن به یک منطق فرمی جامع مقاومت می‌کنند. سامرسون فقدان چنین تکنیک فرمی-برنامه‌ای را، که ناشی از عدم مرجعیت مطلق دوران باستان است، به‌مثابه «زبان معماری گمشده»ی مدرنیسم می‌بیند. او هم روش صرفاً «خردگرایانه »ی رینر بنهم  و هم مقیاس‌های «هندسی» مدولارِ  لوکوربوزیه  را رد می‌کند چرا که سیستم‌هایی برای «کنترل » به وجود می‌آورند نه سیستم‌‌هایی برای «بیان ». او استدلال می‌کند که هر دو روش در تأمین یک زبان شکست می‌خورند. سامرسون با پایان‌بندی‌ای بدبینانه اظهار می‌کند که «بسیار محتمل است که این زبان گمشدهْ گمشده باقی بماند.».

طی دهه‌‌ی 1960 بسیاری از معماران به دنبال آن زبان برنامه‌گرا می‌گشتند. در دورانی که متخصصان علوم کامپیوتر در حال توسعه‌‌ی برنامه‌هایی بودند که تعامل انسان-ماشین را تسهیل کند، معمارانی همچون سدریک پرایس  در برنامه‌هایی کاوش می‌کردند که معماری را به‌‌عنوان نوعی رابط فرمی سایبری-فیزیکی  در نظر می‌گرفت. پرایس در ساخت اثر تعاملی-اش، قصر شادی (فان پالاس)  ، با همکاری گوردون پاسک،  که متخصص علوم سایبرنتیک  بود، برنامه‌ریزی معماری را با برنامه‌‌نویسی کامپیوتری ترکیب کردند تا داده‌های ورودی کاربران را به صورت دیجیتال پردازش کرده و به عملگرهای معماری و انسانی انتقال دهند. برای پروژه‌‌ی کمربند دانش منطقه‌‌ی کوزه‌گری (پاتریز تینکبلت)  ، پرایس با تغییر کاربری سایت‌های صنعتی متروکه و یک سیستم راه آهن موجودْ شبکه‌ای آموزشی پدید آورد که می‌توانست در پاسخ به تغییرات اجتماعی و اقتصادی تغییر شکل دهد. او مکانیسم بازخورد  کمربند دانش را تحت‌‌‌‌عنوان «شرطی‌سازی زندگی » تئوریزه کرد: یک معماری منعطف و سازگاری‌‌پذیر که مثل یک ترموستات می‌توانست به تغییرات محیط پیرامونش واکنش نشان دهد و با درجه‌ای از «عدم قطعیت محاسبه‌‌شده » به تعین‌ناپذیری زندگی نزدیک شود. از نظر پرایس و دیگر معمارانی که تحت-تأثیر علوم سایبرنتیک و تئوری سیستم‌ها  بودند، کامپیوتر چارچوب جدیدی برای باز اندیشی در برنامه‌‌ی معماری ارائه کرده بود، چارچوبی که در آن کاربر بیشتر از دریافت‌‌کننده‌‌ی غیرفعال یا سوژه‌‌ی صرف است و فعالانه در تبادل اطلاعات و تغییرشکل محیط درگیر می‌شود.

بااین‌حال، شرطی‌سازی زندگی به‌ دلیل تنزل نقش معمار به دانشمندی که با سوژه‌های انسانی صرفاً به‌مثابه ابژه برخورد می‌کند به‌شدت نقد شد. جورج بِرد ، در نقدی تند و صریح در سال 1967، کمربند دانش پرایس – و همچنین دفتر مرکز سی‌بی‌اس  در نیویورک اثر اِرو سارینن  – را یک «مکانیسم سرویس‌دهی » می‌نامد که پیامدی عجیب‌وغریب از سنت‌های ورشکسته‌‌ی قرن نوزدهم و «از دست‌ رفتن ایمان به معناپردازی در معماری  » است. از نظر بِرد که هدف بنیادین معماری را تولید و انتقال معنا می‌دانست، استقرار فایده به‌‌عنوان معنا [در معماری] فقط «بی‌معنایی» تولید می‌کرد. او، تحت‌تأثیر تئوری‌های ساختارگرایانه  و نشانه‌شناختی ، معتقد بود که فقط یک سیستم زبانی می‌تواند از قیدوبست‌های فایده‌گرایانه‌‌ی «اثر هنری همه‌جانبه » سارینن و شرطی‌سازی زندگی پرایس فراتر برود و در نهایت بر دیالکتیک فرم-کارکرد  فائق آید.  از نظر او، «زبان گمشده» [ای که] سامرسون [از آن حرف می‌زد] خود زبان بود.

طی دهه‌های بعد، گفتمان حول موضوع برنامه تحت‌‌الشعاع علاقه‌‌ی فزاینده به زبان قرار گرفت. آن‌طور که از آثار تئوری‌پردازانی چون میشل فوکو  و بعدتر ژیل دلوز  بر می‌آید، نقد مداومی که به رویکرد فایده‌گرایانه‌‌ی بنتامی  وارد شد برنامه‌ریزی فعال را هم‌‌چون سوءاستفاده‌ای زورگویانه و غیرانسانی از قدرت تصویر کرد که معماری را به یک ابزار زیستی-سیاسی  تبدیل می‌کند. در همین حین، شکست پروژه‌هایی همچون پروئیت-آیگو ، که در اوایل دهه‌‌ی 1970 تخریب شد، بیش‌ازپیش معماران را از درگیری برنامه‌گرایانه با مسائل اجتماعی منصرف کرد. در عوض، بسیاری [از معماران] سعی کردند تا بیش از کارکردگرایی تقلیل‌گرا به زبان اولویت بدهند، به‌گونه‌ای که یا برنامه را صرفاً در سطحی حداقلی پذیرفتند یا اساساً نادیده‌اش گرفتند. برخی – از جمله پیتر آیزنمن ، آلدو روسی ، رابرت ونچوری  و دنیس اسکات براون  – جزمیت عملکرد را وا نهادند یا حتی به‌کلی رد کردند، و در عوض به یک‌‌نوع نظام زبانیِ خودآیین روی آوردند که از طریق عملیات فرمی، تیپولوژیک و نشانه‌شناختی معنا تولید می‌کرد. کسانی که برنامه را به رسمیت می‌شناختند – همچون جان هیدوک ، برنارد چومی ، رم کولهاس – آن را به شکل یک ساختار روایی پذیرفتند که با آن طرح داستان، متن و بیانیه‌ها را تدوین کنند. هر دوی این روش‌ها در نهایت بر روی دیاگرام ائتلاف کردند، چکیده‌‌ای گرافیکی از روابط فرمی، مفهومی و حتی برنامه‌گرا که حداقل در آن زمان به نظر می‌رسید جای «زبان گمشده»ی سامرسون را پر می‌کند.

در دل این گفته‌‌ی سامرسون [یعنی وجود حلقه‌ای گمشده در اعمال برنامه بر فرم] این فرض نهفته است که بین برنامه و فرم تفاوتی رفع‌‌نشدنی وجود دارد، چرا که برنامه طبیعتی توصیفی و متنی دارد و فرم ذاتاً بصری و مادی است. سامرسون برنامه را «توصیف ابعاد فضایی، روابط فضایی و سایر شرایط فیزیکی لازم برای انجام راحت کارکردهایی خاص» تعریف می‌کند؛ درحالی‌که فرم از مرتب‌سازی تعداد بسیار زیادی از متغیرهای فضایی، مادی و کاربردی در قالب یک «کل بصری قابل‌درک » پدید می‌‌آید. سامرسون، برای فرمول‌بندی فهم خود از برنامه و فرم، بین نوشته‌های متنی و مصنوعات مادی از نظر تأثیرشان بر تحرکات اجتماعی تفاوت قائل می‌شود. برونو لاتور  در مقاله‌‌ی خود با عنوان «اجرام مفقوده کجا هستند؟ جامعه‌شناسی چند مورد از مصنوعات پیش‌پاافتاده » در سال 1992 این تفاوت را زیر سؤال می‌برد. لاتور با ترسیم تصویر دقیق و پرجزئیاتی که از درها، چفت‌‌‌های اتوماتیک در، لولاها و کلیدها آغاز می‌‌شود و به نقشه‌ها، دستورالعمل‌ها، علائم، برچسب‌ها و پیام‌های اخطار می‌‌رسد نشان می‌دهد که نوشته‌ها و مصنوعات معمولی چگونه از طریق «پیش‌‌نویس » خاصی که مؤلفان و طراحان‌‌شان به آن‌‌ها محول کرده‌‌اند اعمال روزمره‌‌ی انسان را هدایت می‌کنند. او استدلال می‌کند که «اجرام مفقوده »ای که توازن جامعه را برقرار می‌کنند فقط در ساخته‌های اجتماعی و سیستم‌های تکنولوژیک پیدا نمی‌شوند، بلکه در فضای پویای تعامل این دو حیطه هم وجود دارند.

لاتور برای توضیح این مسئله از مثال یک کلید ساده استفاده می‌کند: اگرچه کلید این قابلیت را به کاربر می‌دهد تا یک در را باز کند، ولی کلید کاربر را ملزم نمی‌کند که پس از ورود در را ببندد یا دوباره قفل کند. با وجود درخواست‌های تشریحی مختلف در قالب قوانین، دستورالعمل‌ها و علائم، ساکنین «بی‌انضباط» کماکان فراموش می‌کنند یا به قفل‌کردن درهایشان بی‌توجهی می‌کنند که می‌‌تواند منجر به سرقت ‌شود. برای حل این مسئله، یک قفل‌ساز اهل برلین کلیدی را طراحی کرد که بدون قفل ‌کردن در از قفل بیرون نمی‌‌آمد. طراح با حک‌ کردن یک برنامه‌‌ی کنش در شکل قفل و کلید رفتار خاصی را تجویز می‌کند و یک برنامه‌‌ی بالقوه‌‌ی اخلاقی را به یک «ضرورت اجتناب‌‌ناپذیر » ترجمه می‌کند. در این صورت می‌توانیم بپرسیم: آیا نظم اخلاقی و اجتماعی مستقر نتیجه‌‌ی اجرای قواعد رفتاری و  رفتار انسانی مسئولانه است یا ناشی از برنامه‌ی کنشی که به صورت پنهانی در کلید تعبیه شده است؟

شکاف عمیق بین اجتماع – دنیای نوشته‌ها – و تکنولوژی – قلمرو مصنوعات – یکی از موضوعات محوری مدرنیته است. بااین‌حال، این شکاف مشهود عاملیت اشیاء و فضاها را در شکل‌دهی به رفتارها و هنجارهای اجتماعی ما نادیده می‌گیرد. بینش کلیدی لاتور بیش از آنکه درباره‌‌ی تمایز بین این دو حیطه باشد، درباره‌‌ی تشریح طبیعت دوگانه‌ی خودِ برنامه در میانجی‌‌گری میان قواعد اخلاقی و تحرکات اجتماعی است: درحالی‌که برنامه‌ی تشریحی در حد توصیفات متنی باقی می‌ماند، برنامه‌ی کنشی عناصر غیرمتنی را در برمی‌گیرد تا رفتارها و کارکردهای خاصی را وضع کند. سامرسون، بنهم، بِرد و دیگرانی که در جستجوی‌‌شان برای یک «زبان گم‌‌شده» کنش برنامه‌گرا را معادل توصیف روایی در نظر می‌گرفتند این نکته‌‌ی ظریف را تقریباً به‌کلی نادیده گرفته بودند.

[ایده‌‌ی] پن‌اپتیکن  جرمی بنتام  مدت‌ها تجسم نمونه‌‌ای تمام‌‌عیار از برنامه‌‌‌‌ی کنش بوده است. برنامه‌ای که از طریق توزیع فضایی و اعمال انضباط در پی اصلاح، آموزش، بهبود و حتی درمان زندانیان است؛ «همه‌‌ی این کارها با یک ایده‌‌ی ساده‌‌ی معماری!» در مقابل، پن‌اپتیکن در قالب داستان هشدارآمیز نمادینی درباره‌‌ی قدرت سرکوبگرانه و زورگویانه‌‌ی برنامه‌ریزی فعال نیز نکوهیده شده است. بحث فوکو درباره‌‌ی پن‌اپتیکنیسم  در نظارت و تنبیه  این تفکر بدبینانه را القا کرد که مدرنیته صرفاً فرایندی مبتنی بر انقیاد و انضباط است؛ پروسه‌ای که مانع از عاملیت می‌شود و فرد را به یک معلول یا ابژه‌‌ی شرطی‌سازی بیرونی تقلیل می‌دهد. با این حال درس اصلی پن‌اپتیکنیسم فوکو این است که زیست‌قدرت  ، یا مناسبات نهادی‌‌ای که بدن‌ها و جمعیت‌ها را تنظیم می‌کنند، هم از مرکز و هم از محیط نشئت می‌گیرند. همانطور که اسوِن-اولو والنشتاین  اشاره می‌کند، دیاگرام انضباطی فقط یکی از جنبه‌‌های فرایند بزرگ‌تری از انقیاد و سوژه‌‌سازی  است که دانش و قدرت را تشکیل می‌دهد. این فرایند انقیاد  یا سوژه‌‌سازی ، در قاموس فوکو، نمایانگر ماهیت دوگانه‌‌ی قدرت است: پدیده‌ای که افراد را هم از طریق نیروهای بیرونی و هم از رهگذر واکنش‌های درونی‌شان شکل می‌دهد. والنشتاین مکانیسم‌هایی را که زیست‌قدرت به واسطه‌‌ی آن‌‌ها هم‌‌زمان هم افراد را مقید می‌کند و هم به آن‌‌ها قدرت خود-تولیدگری  می‌دهد «تکنولوژی‌های خود » می‌‌نامد. بنابراین، زیست‌قدرت نه صرفاً از طریق انضباط بلکه از طریق خود-شکل‌‌دهی  هم عمل می‌کند. زیست‌قدرت فقط قدرتی سرکوبگرانه نیست بلکه قدرتی مولد نیز هست.

ساختمان محو (بلر)   برای اکسپوی 2002 سوئیس  اثر دیلر اسکوفیدیو + رنفرو  نمونه‌‌ی نادری از برنامه‌‌ی کنشی‌ است که طبیعت دوگانه‌‌ی زیست‌قدرت را متعادل می‌کند. معماران، با توجه به فرم مِه‌آلود پاویون، کت بارانی هوشمندی به نام «کت مغزی » تدارک دیده بودند که در تعامل با یک شبکه‌‌ی ارتباطی واسط  نقش نوعی «رادار اجتماعی » را ایفا می‌کرد. بازدیدکنندگان پس از تکمیل یک پرسشنامه باید این کت‌‌های مغزی را می‌پوشیدند و داده‌های پروفایل آن‌‌ها روی یک فرستنده-گیرنده ذخیره می‌شد. وقتی که افراد در درون مِه حرکت می‌کردند، کت‌ها با مقایسه‌‌ی پروفایل‌های کاربران با یکدیگر تعامل می‌کردند که باعث فعال شدن نورهای رنگی و ایجاد لرزش‌هایی می‌شد که «قلقلک‌‌شان می‌داد » و آن‌‌ها را بر اساس جاذبه‌‌ی متقابل به تعامل اجتماعی دعوت می‌کرد. با تکیه بر کارهای پرایس، برنامه‌ی کنشی در قالب یک برنامه‌‌ی کامپیوتری در طراحی کت‌های مغزی تعبیه شده بود و به این ترتیب معماری توانست واسطی برای تعامل کاربران با محیط و با یکدیگر شود. ولی مهم‌تر از همه این بود که پروژه بیش از انقیاد به شکل‌‌گیری سوژه اهمیت می‌داد و بین اعطای قدرت و اعمال قدرت توازن برقرار می‌‌کرد.

به رسمیت شناختن مکانیسم‌های شکل‌گیری فردی و اجتماعی مستلزم جستجو برای یک «زبان گمشده» نیست، بلکه مستلزم اخلاقیاتی جدید برای کارکرد است. در سال 2003، آنتونی ویدلر  خواستار تئوری تازه‌‌ای برای برنامه‌‌ی معماری شد که از کارکردگرایی ایدئولوژیک محدود در مدرنیسم اولیه و نیز از فرم‌های احیا شده‌‌ی تیپولوژیک و دیاگرام‌محور در مدرنیسم متأخر عبور کند. ویدلر با اذعان به اینکه تئوری‌پردازی درباره‌‌ی برنامه‌‌ی معاصر به شدت عقب مانده است، می‌‌گوید که باید به «بازجویی رادیکال از شرایط اخلاقی و محیطی سایت‌های معینی پرداخت که به خودی‌‌خود برنامه تصور می‌شوند». ویدلر تصور می‌‌کند که اگرچه شاید چنین برنامه‌هایی برای «معماری متعارف» مزیتی نداشته باشند، اما باعث رشد «محیط‌گرایی جدید »ی بر پایه‌‌ی به تعبیر او «تکنولوژی‌های روزمره» می‌‌شوند. از نظر ویدلر، این روش برنامه‌گرا «در مقابل شرایط محیطی و امکانات تکنولوژیکْ منعطف، سازگار، مبتکر و چابک» خواهد بود.

من نوشتن این مقاله را در نولتون‌هال آغاز کردم، درحالی‌‌که برای هر بار رفتن به سرویس بهداشتی باید از رمپ‌ها، پله‌ها و کریدورها می‌‌گذشتم. چند هفته بعد، در خیابان‌های توکیو قدم می‌‌زدم و در پارک کوچک یویوگی فوکاماچی  به سرویس بهداشتی عمومی شفاف شیگرو بان  برخوردم که در سال 2020 ساخته شده است – یکی از 17 سرویس مشابهی که معماران معروف ژاپنی در پروژه‌‌ی «توالت توکیو » برای خیابان‌ها و پارک‌های منطقه شیبویا  طراحی کرده‌‌اند. پاویون شیشه‌ای رنگارنگ بان در وسط پارک نشسته و شب‌ها فضا را روشن می‌کند. همان‌طور که به این سازه نزدیک می‌شدم، می‌توانستم از میان دیوار شیشه‌ای، فضای داخل را ببینم و بدون اینکه مجبور باشم در بزنم یا سرک بکشم، می‌توانستم تشخیص بدهم که آیا فضا خالی، تمیز و امن است یا نه. پس از ورود، همین که در را پشت سرم بستم و قفل کردم، دیوارهای شفافْ مات شدند، حریم خصوصی را تأمین کردند و این خود مثل تلنگری برای قفل ‌کردن در عمل می‌‌کرد. وقتی کارم تمام شد، فضا را درست مثل قبل از ورودم تمیز کردم و بدون برجا گذاشتن هیچ لکه‌‌ای از آن خارج شدم، چون وقتی دیوارها دوباره شفاف شوند، همه‌‌چیز کاملاً در معرض دید قرار می‌‌گیرد. بان برنامه‌‌ی کنشی را تجویز کرده است که یک نیاز بیولوژیک  را به نوعی از انضباط اجتماعی مطلوب ترجمه می‌کند. این [برنامه] هم در مقیاس انسانی و هم در مقیاس معماری عمل می‌کند. همان‌قدر که در حفظ نظم اجتماعی نقش دارد، در شکل‌گیری شخصیت و رفتارهای افراد هم نقش دارد. همان‌قدر که به امنیت جامعه کمک می‌کند، حریم خصوصی فردی را هم تأمین می‌کند و هم مشوق بهداشت است. ولی مهم‌تر از همه، همان‌قدر که برای مسئولان شهری و معمار در شکل‌گیری تحرکات اجتماعی و اخلاقی عاملیت قائل می‌‌شود، برای تک‌تک کاربران هم این عاملیت را محفوظ می‌‌دارد.

در پاسخ به سخنرانی 1957 سامرسون، بنهم وضعیت مبهم برنامه در معماری را به شکل نمادی از اختلاف بین تئوری و عمل دانست. او آگوست شوآزی  را بابت قدرت تئوری پردازانه‌‌اش در حل این دوگانگی تحسین کرد: «از نظر او، هر چیز خوبی در معماری از ضرورت محض سرچشمه می‌‌گرفت.» سرویس‌های بهداشتی نمود بارز چنین برنامه‌هایی از ضروریات زیستی و فنی محض‌اند و مسئولیت بنیادی معماری را برای حفظ تعادل میان کارکردهای بدنی و الزامات ساختمانی نشان می‌‌دهند. مباحث ادامه‌‌دار درباره‌‌ی سرویس‌های بهداشتی مختلط بر ماهیت اساساً معمارانه‌‌ی این‌‌گونه مسائل اجتماعی تاکید می‌کند و ما را به بازنگری در برنامه‌های متعارف کنش‌ وامی‌‌دارد تا با مباحث روز بیولوژی، تکنولوژی، سلامت و سیاست همسو شوند. ولی چنین مسائلی فقط محدود به سرویس‌های بهداشتی نیستند. حرفه‌‌ی معماری پر است از قوانین نانوشته و هنجارهای ضمنی نهفته در درون روابط فضایی؛ مثلاً در مکانیسم‌‌های پیش پا افتاده‌‌ی عناصر معماری نظیر یک در: جهت ‌چرخش آن، جایی که به آن باز می‌شود، چیزی که پنهان می‌کند، حرکتی که برای باز کردنش لازم است، اینکه قفل می‌شود یا اینکه باید باز یا بسته بماند. این عناصر ظاهراً دم دستی حامل برنامه‌هایی برای کنش‌‌اند که تعاملات و رفتارهای روزانه‌‌ی ما را به طرق ظریف ولی عمیقی شکل می‌دهند.

برنامه‌ریزی فعال مکانیسمی قدرتمند برای پاسخ‌گویی به مسائل پیچیده‌‌ی امروزی از خلال عاملیت بالقوه‌‌ی اشیاء و فضاهایی است که طراحی می‌کنیم. از نظر تاریخی، معماران همیشه به دلیل ترس از ارائه‌‌ی طرح‌‌های زورگویانه و تحمیلی فاصله‌‌ی خود را با برنامه‌ریزی فعال حفظ کرده‌اند. ما آموزش می‌بینیم و حتی تشویق می‌شویم تا فضاهایی ظاهراً خنثی طراحی کنیم و امیدواریم که با پر کردن فضاهای‌‌مان از برچسب‌ها، اشکال و مبلمانْ مردم مطابق تصور و راهنمایی ما عمل کنند. ما فرض می‌کنیم که وظیفه‌‌ی ما تولید ساختمان‌‌ها‌ست، نه رفتارها – خودمان را معماران سخت‌افزار می‌‌دانیم، نه نرم‌افزار. ولی ما، به‌خصوص طی دو دهه‌‌ی اخیر، این را هم آموخته‌ایم که انضباط ذاتاً سرکوبگرانه و منفی نیست، بلکه می‌تواند توان‌بخش و مثبت هم باشد. محیط‌های مصنوع ما، چه آگاهانه چه ناآگاهانه، هم‌اکنون نیز حامل برنامه‌های کنشی‌‌اند. بی‌تفاوتی به کنش‌های برنامه‌گرا و تکیه‌‌ی صرف روی برنامه‌های تشریحی و بیانیه‌ها درواقع چشم‌‌پوشی از ظرفیت عمیق معماری در وضع ارزش‌ها و تحرکات اجتماعی است.

بنابراین، پذیرفتن برنامه‌‌های کنشی‌ به معنی بازتعریف درک و فهم‌‌مان از محیط به‌‌عنوان قلمرویی انعکاسی و تأملی و اعاده‌‌ی عاملیت در شکل‌ دادن تحرکات اجتماعی از رهگذر معماری است. این کار مستلزم نگاهی دقیق‌تر به اشیاء و وسایل کوچک و ظاهراً بی‌اهمیت اطراف ماست، از اجزای پایه‌ای ساختمان‌ها گرفته تا سرویس بهداشتی‌های عمومی و پله‌های خروج، نرده‌ها و صندلی‌های چرخ‌دار، یا مبلمان و وسایل ثابت ساختمان. این وسایل استانداردشده فراتر از اشیای غیرفعال یا مصنوعات فرهنگ مادی می‌روند و رفتارهای انسانی و اجتماعی خاصی را رمزگذاری می‌کنند که با وجود خاص و محلی بودن، عام و جهانی نیز هستند. بازاندیشی در تعامل بین این حیطه‌‌ها، و نحوه‌‌ی نظریه‌‌پردازی و طراحی‌‌شان، به معنای بازتعریف اجزای پایه‌‌ی معماری به‌‌منزله‌‌ی چیزهای معرفت‌‌شناختی و عمل‌‌گرایانه و نیز برنامه‌ریزی مجدد الگوهای زندگی روزمره است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *