تصویر 1. Portrait of Rem Koolhaas by Anuschka Blommers & Niels Schumm, inside the Kunsthal, Rotterdam, the Netherlands, 2008.
  1.   Critical
  2.   Projective
  3.  Practice            
  4.   Somol and Whiting, 2002
  5.   Robert Somol
  6.   Sarah Whiting
  7.   Stylos (The study association for all students of the Faculty of Architecture and the Built Environment at the TU Delft)
  8.   Projective Landscape
  9.   Oxymoron & Pleonasm: Conversations on American Critical and Projective Theory of Architecture
  10.   Critical
  11.   Post-Critical
  12.   Agency
  13.   Schrijver, 2009
  14.   Peter Eisenman
  15.   Manfredo Tafuri
  16.   Autonomy
  17.   Schrijver, 2011
  18.   Baird, 2004
  19.   Lara Schrijver
  20.   Schrijver, 2011
  21.   Schrijver, 2011
  22.   Between creation and critique
  23.   Agent
  24.   Whiting, 2003
  25.   Footprint (Delft Architecture Theory Journal)
  26.   Schrijver, 2009
  27.   The expertise within the discipline
  28.   Schrijver, 2009
  29.   Bruno Latour
  30.   Latour, 2004
  31.   Theodor W. Adorno
  32.   Mass Production (derivative and therefore uncritical)
  33.   Rem Koolhaas
  34.   You are both impotent and omnipotent
  35.   Koolhaas and Kwinter, 1996
  36.   Agent
  37.   Actor
  38.   Kaminer, 2016
  39. Michael Hays
  40.   Resistance
  41.   Moline, 2022
  42.   Critical Architecture: Between Culture and Form
  43.   Hays, 1984
  44.   Colin Rowe
  45.   Somol and Whiting, 2002
  46.   Moline, 2022
  47.   Somol and Whiting, 2002
  48.   Understanding of ‘disciplinarity […] as autonomy (enabling critique, representation, and signification)’ with the projective understanding of it ‘as instrumentality (projection, performativity, and pragmatics)’
  49.   Moline, 2022
  50.   How it can act
  51.   Hilde Heynen
  52.   Heynen, 2007
  53.   Jeremy Till
  54.   Angels with dirty faces
  55.   Till, 1998
  56.   Resistant forms of cultural production
  57.   Schrijver, 2011
  58.   Fluid positions
  59.   Actual process of making
  60.   Schrijver, 2011
  61.   Schrijver, 2011
  62.   Physical Determinism
  63.   Impotence
  64.   Somol and Whiting, 2002
  65.   Schrijver, 2011
  66.   Hot
  67.   Cool
  68.   Expertise
  69.   Making the building, be it in drawings, models, or concrete.
  70.   Richard Sennett
  71.   The Craftsman
  72.   Craftsmanship names an enduring, basic human impulse, the desire to do a job well for its own sake
  73.   https://blog.buildllc.com/2024/02/architecture-and-agency-an-interview-with-farshid-moussavi-fma-architecture-part-1/
  74.   to liberate people from routine
  75.   to open up new possibilities, to loosen the bond between form and function
  76.   Iman Ansari, “Toward a Program of Action”
  77.   Shaping societal dynamics in architectural terms
  78.   Reprogram the very patterns of everyday life
  79.   Craftsmanship
  80.   Making
  81.   Sennett, 2008
  82.   Schrijver, 2009
  83.   Making is thinking
  84.   Macarthur, 2017
  85.   Whiting, 2003
  86.   Instrumental
  87.   Craft ethos
  88.   Linux open-source programmers
  89.   Michael Speaks
  90.   A form of thinking that arises out of the process of making
  91.   Give me a gun and I’ll make architecture move
  92.   Reflective Practice
  93.   Sennett, 2008
  94.   Yusuhara Wooden Bridge Museum
  95.   Kengo Kuma & Associates
  96.   Hanegi
  97.   To-kyo
  98.   Masonry in wood
  99.   Masonry structure in wood
  100.   Donald A. Schön
  101.   The reflective practitioner
  102.   Schön, 1983
  103.   Reflection-in-action
  104.   Reflection-on-action
  105.   Schrijver, 2015
  106.   Jane Rendell
  107.   Peter Zumthor
  108.   Bruder Klaus Field Chapel
  109.   Schrijver, 2011
  110.   Put that building together
  111.   It is a matter of standing within the discipline and identifying its potential, rather than holding it accountable from without.
  112.   Ideas and realized
  113.   Schrijver, 2011
  114.   Program
  115.   Awan, Schneider and Till, 2013
  116.   Globalization
  117.   Normal
  118.   Cunningham and Goodbun, 2009
  119.   Cul-de-sac of critical architecture
  120.   Awan, Schneider and Till, 2013
  121.   Margaret Crawford
  122.   Ernest Pascucci
  123.   Silva Pinteño, 2021
  124.   Henri Lefebvre
  125.   Juxtapositions of various materials and seemingly unrelated programmes
  126.   Narrative
  127.   Sugeta, 2014
  128.   Does not have to be told in words, but is simply shown by movements
  129.   Awan, Schneider and Till, 2013
  130.   Expanding Briefs
  131.   Opportunity to open up possibilities
  132.   Beyond
  133.   Expert Role
  134.   Local
  135.   Program
  136.   2 Architects 10 Questions on Program
  137.   Agenda
  138.   Miljacki et al., 2006
  139.   OMA
  140.   Delirious New York
  141.   Downtown Athletic Club
  142.   Superimposition
  143.   Anarchitecture
  144.   Planning
  145.   Koolhaas, 1994
  146.   Parc de la Villete
  147.   Envelope
  148.   Koolhaas and Mau, 1997
  149.   Programmatic layering upon vacant terrain to encourage dynamic coexistence of activities and to generate through their interference, unprecedented events
  150.   A social condenser, based on horizontal congestion
  151.   Koolhaas and Mau, 1997
  152.   Social condenser
  153.   Exodus
  154.   Single strip
  155.   Constructivist Social Condenser
  156.   Koolhaas, 1994
  157.   Jeffrey Kipnis
  158.   Kipnis, 1996
  159.   Koolhaas’s version of “freedom” is not an overt resistance to authority but rather a form of programmatic sabotage
  160.   Rigid programming
  161.   Kipnis, 1996
  162.   Seattle Central Library
  163.   Programmatic clusters
  164.   Thuer and Nam, 2024
  165.   Jussieu – Two Libraries
  166.   Infills
  167.   Baudelairean flâneur
  168.   Thuer and Nam, 2024
  169.   James A. Throgmorton
  170.   Persuasive storytelling
  171.   Curator
  172.   Ameel, 2020
  173.   Constructivist
  174.   The process of co-constructing verbal stories
  175.   Opposing values without the need to resolve them
  176.   Lloyd & Oak, 2018
  177.   Bouchez, 2005
  178.   Frankfurt School
  179.   Resistance
  180.   Negation
  181.   Critique ‘from within’
  182.   Architectural expertise
  183.   Process of making
  184.   Schrijver, 2009
  185.   Sophisticated use of aesthetic qualities

یک مسیرِ پروجِکتیو

در جست‌وجوی ظرفیت‌‌های عاملیت، پس از ابهام در گفتمان انتقادی

امیرعلی علایی

تصویر 1. Portrait of Rem Koolhaas by Anuschka Blommers & Niels Schumm, inside the Kunsthal, Rotterdam, the Netherlands, 2008.

به نظر می‌رسد نهادینه‌سازی فزاینده‌ی نظریه در معماری، از دهه‌ی ۱۹۶۰ به بعد، با نقشِ محوری نظریه‌ی انتقادی1 در معماری به اوجِ خود رسید. در نزدیک به دو دهه‌ی گذشته، گویی به‌رغم کافی نبودنِ مدل‌های صرفاً تحلیلیِ معماری، میلی به نظریه‌پردازیِ ساختاریافته بر اساس اُبژه‌ی معماری به وجود آمده است که شاید بتوان آن را گونه‌ای بازگشت به واقعیت فیزیکی معماری، بدون از دست دادن بینش‌های تأمل انتقادی گذشته دانست. در واقع، این میل در قالب مبحثی به نام «پروجِکتیو»2 تبلور یافته است که به طور بالقوه سعی داشت با ایده‌های خود، پرکتیس3 و نظریه‌ی معماری را دوباره با هم ادغام کند. از همین منظر، به نظر می‌رسد مقاله‌ی «یادداشت‌هایی پیرامون اثرِ داپلر و دیگر حالت‌های مدرنیسم»4 در سال ۲۰۰۲ به قلم رابرت سومول5 و سارا وایتینگ6 نمایانگر تحولی بالقوه در مباحث معماری باشد. این تحول صرفاً ناظر به گفتمان نظری نبود و بیش‌تر با مسائل پرکتیس ارتباط داشت. در عین حال، این مقاله علاوه بر حوزه‌ی عمل‌گرایانه، درباره‌ی زیربنای گفتمان معماری نیز پرسش‌هایی مطرح می‌کرد. در سال ۲۰۰۶ نهاد «اِستایلس»7 با گردآوری تعدادی از صداهای مختلف برای برپایی کنفرانس «چشم‌انداز پروجکتیو»8، به گسترش این بحث کمک کرد. هدف خاص کنفرانس، گرد هم آوردن کسانی بود که در ابتدا چنین ایده‌هایی را در بستر مفهوم پروجکتیو مطرح کرده بودند (و به همین ترتیب، کسانی که از پیشْ این ایده‌ها را در آثار خود پیش می‌بردند). در فضای آن روزها گفته می‌شد که نظریه‌پردازان، به جای کمک به کاوش و درک سؤالات بسیاری که معماران امروزی با آن مواجه‌اند، به بحث‌های آکادمیک درباره‌ی موضوعاتی می‌پردازند که تأثیر چندانی بر رویه‌ی پرکتیس ندارند. در کتاب گفت‌وگوهایی درباره‌ی نظریهی انتقادی و پروجکتیو معماری آمریک9 که در سال ۲۰۱۵ چاپ شد نیز مجموعه مصاحبه‌هایی با چهره‌های کلیدی این دو نظریه از دهه‌ی ۱۹۶۰ به چشم می‌خورد. در آن‌جا هم ردپای این تقابل میان دو نگاه انتقادی و پروجکتیو با بررسی سه دهه تأمل نوشتاری دیده می‌شود.

به هر روی، مطرح کردنِ اصطلاح «پروجکتیو» در پاسخ به اصطلاح «انتقادی»10  هوشمندانه به نظر می‌رسید. سومول و وایتینگ دقیقاً با اجتناب از پیشوند «پسا» در بحث «پسا-انتقادی»11 ، با روی‌آوردن به واژه‌ای که به نظر ایده‌ی پروژه‌ی معماری را در خود گنجانده بود، وضعیتی از معماری را پیشنهاد کردند که به ویژگی‌های دیسیپلینِ خودش روی می‌آورد. در این وضعیتِ پیشنهادی، مداخله‌ی معمار تابعِ ضرورت است، اما برخلاف گفتمان انتقادیْ این محدودیت بیانگر ناتوانی نیست؛ در عوض، از آن به عنوان امکانی برای بحث درباره‌ی ظرفیت معماری استفاده می‌شود. به این ترتیب، در پیشنهاد آن‌ها برخلاف آن‌چه در مفهوم پسا-انتقادی (حتی پس از امر انتقادی) نهفته‌ بود، عاملیتِ12  انتقادی کاملاً از دست نمی‌رود13 .

شاید بتوان گفت بحث پسا-انتقادی از ایالات متحده آمریکا نشأت گرفت و عمدتاً پاسخی بود به کار آیزنمن14  و تفسیری که او از ایده‌های تَفوری15  درباره‌ی خودآیینی16  در معماری داشت. چنین نگاهی مبتنی بر این پیش‌فرض بود که پرکتیس معماری، غالباً نمی‌تواند بر جامعه (به شیوه‌ای فرهنگی) تأثیر بگذارد. به عبارت دیگر، معماری می‌بایست به نحوی عقب‌نشینی می‌کرد تا انتقادی خوانده می‌شد، و اگر دخالت می‌کرد، بنابر این تعریف، نمی‌توانست و نمی‌بایست انتقادی در نظر گرفته می‌شد17 . در جایی که ظاهراً پاردایم پسا-انتقادی تا حد زیادی پارادایم قبلی (انتقادی) را رد می‌کرد، پارادایم پروجکتیو سعی داشت با انتقادی ترکیب شود و آن را مستقیماً در محدوده‌های دیسیپلین معماری بازترسیم کند. در معماری، مفهوم پروجکتیو بیش‌تر نمایانگر نیاز به نوعی درجه‌بندی مجددِ امر انتقادی بود، نه کنار گذاشتنِ آن18 .

تصویر 2. معماری پروجکتیو: دیاگرامی از هم‌پوشانی A (معماری)، با P (سیاست)، E (قتصاد) و T (نظریه) (Somol and Whiting, 2002).

در واقع پرسش‌های بنیادینِ مباحث پروجکتیو، تا حدی معطوف به چگونگیِ همین درجه‌بندی مجدد می‌شود؛ این‌که معماری چه کاری می‌تواند انجام دهد و دامنه‌ و حیطه‌ی عمل آن چیست؟ آیا صرفاً می‌شود نظاره‌گرِ اثرگذاری نیروها بر معماری بود، یا می‌توان (به طریقی) در واقعیت نیز مداخله کرد؟ آیا معمار هیچ شکلی از عاملیت دارد؟ یا نقشِ معمار بر اساس شرایط اجتماعیِ موجود تعیین می‌شود و گذر از بسترِ موجود، ناممکن است؟ اگر بنا به نظر لارا شِرایوِر19   بتوان پذیرفت که در معماری، تصور آرمان‌شهر نه تنها شامل مؤلفه‌ی اجتماعی، بلکه شامل مؤلفه‌ای فیزیکی نیز می‌شود، واقعیتِ ایده‌آل نیاز به شکل ملموسی پیدا می‌کند و بخشی از عاملیتِ معمار به نوعی در تحقق کالبدی آن بینشِ آرمان‌شهریْ پروجکت (طرح‌اندازی) می‌شود20  .

در اصل، سومول و وایتینگ استدلال کردند که درباره‌ی پروژه‌ها‌ی معماری و درباره‌ی تصور یا ساختنِ چیزهای جدید نکته‌ی خاصی وجود دارد، که باید به عنوان بنیانی برای کارِ معمار درک شود21. در این صورت، ممکن است اندک مجالی برای فرارَوی از محدوده‌ی نظریه‌ی انتقادی (یعنی باقی ماندن در چارچوب تقابلی بین خلق و نقد22)، باز گردد. در چارچوب نظریه‌ی انتقادی، ما در مقام عامل23، یا باید برای نقدِ جهان از آن فاصله می‌گرفتیم، یا باید نوعی آرمان‌شهر می‌ساختیم و بنابراین در بین این دو قطب، مجالی برای مداخله در دنیای بسیار پیچیده‌ای که داریم باقی نمی‌مانْد. وایتینگ در متن دیگری می‌نویسد معمارانِ علاقه‌مند به پروژه‌ی پروجکتیو، به‌جای ابراز تأسف از این واقعیت یا گرفتن این نتیجه که نظریه، هیچ تأثیری بر معماری ندارد [گزینه‌هایی که به عقیده‌ی او، خودکشیِ فکریِ معماری را تضمین می‌کند] چاره‌ای جز بهره‌برداری از این تواناییِ سُر خوردن و خارج‌شدن از قوانین نظریه‌ی انتقادی ندارند24.

در راستای همین مسیر، شِرایوِر در متنی برای نشریه‌ی فوت‌پرینت25 می‌پرسد که چگونه می‌شود این موضع را به یک بحثِ سازنده‌تر تبدیل کرد26. اگر حتی بتوان پذیرفت که نمی‌شود معماری را خارج از نقش اجتماعی آن تصور کرد، با این حال باید به محدودیت‌های آن واقف بود. پروژه‌های مختلف آرمان‌شهری قرن بیستم چنان بر قدرت دگرگون‌کننده‌ی معماری تأکید داشتند که تقریباً به ناگزیر، منجر به بدبینیِ نظریه‌پردازان کنونی شدند. با این حال، اذعان به محدودیت‌های عاملیتِ معماری به معنای انکار کامل رابطه‌ی آن با بافت اجتماعی و فرهنگی نیست. با هدایت مجدد توجه به خبرگی در دیسیپلین27، ممکن است فضایی برای شکل جدیدی از عاملیت باز شود، شکلی که در آن معماران با چارچوب اجتماعی-فرهنگی خود درگیر شوند و این کار را قبل از هر چیز به عنوان یک معمار انجام دهند، نه به عنوان جامعه‌شناس، اقتصاددان یا فیلسوف. بنابراین، اگر معماری دارای عاملیتی باشد که بتوان به آن متوسل شد، حوزه‌ی نفوذ آن فراتر از برآورده‌سازی صرفِ نیازمندی‌های فضایی قرار دارد و تا زمانی که مطلقاً در یک بحثِ فکریْ منجمد شود، نمی‌تواند در چارچوب معماری پسا-انتقادی و شاید حتی در معماری پروجکتیو گام بردارد. این شاید همان خبرگی و مهارتی باشد که می‌توان از معمار انتظار داشت: این‌که از طریق کارکردهای بنیادی طراحی و ترکیب‌بندی فضایی، جایگاه خودش را در ایجاد پروژه‌هایی بیابد که در گسترده‌ترین مفهوم فرهنگی «کار کنند»28.

تلاش برای مداخله در واقعیت

برونو لاتور29 در مقاله‌ای که در سال 2004 نوشت، شاید به بهترین وجه به مشکلات نقد در معماری پرداخته است30. او خاطرنشان کرد که برخلاف انتظارات آدورنو31، نسل ۱۹۶۸ از موسیقی پاپِ خود لذت بردند، در آن غرق شدند و (سپس) انتقادی شدند. این در تضاد با اصول نقدی است که تقسیم‌بندی غلیظی میان تولید هنری و تولید انبوه (تقلیدی و بنابراین غیرانتقادی)32 قائل می‌شود. در این تعریف، غوطه‌ور شدن مترادف با حذف انگیزه‌ی انتقادی تلقی می‌شود، و طبق این دوگانه‌انگاری نمی‌توان هم بخشی از چیزی بود و هم‌ در آن تأمل کرد. گویی نظریه‌ی انتقادی مبتنی بر دیدگاه و موضعی بیرونی و بی‌تمایل است و منتقد باید خارج از این روابط بایستد. زمانی که سوژه شروع به درک می‌کند، واجد نوعی احساس توانمندی، خودآیینی و عاملیت برای ایجاد دنیای خویش است. منتقد در این‌جا وارد می‌شود و او را از این ایده محروم می‌کند؛ منتقد به سوژه می‌گوید که او یک عامل آزاد نیست تا بتواند به طور مستقلْ اعمال خود را تعیین کند، بلکه نیروهای نامرئی و پیش‌شرط‌های اجتماعیْ اعمال او را هدایت و تعیین می‌کنند. این امر باعث می‌شود سوژه، از جمله سوژه‌ی معمار، در یک بندِ دوگانه قرار بگیرند؛ نه قدرتمند است و نه ناتوان. گزاره‌ی مشهور رِم کولهاس33 که معماری را آمیزه‌ای مخاطره‌آمیز از ناتوانی و قدرتِ مطلق می‌داند34 ناظر به همین وضعیت دوگانه است35. معماران تنها به بخش کوچکی از محیطِ ساخته‌شده کمک می‌کنند و برای انجام این کار به سفارش‌دهندگانِ خود وابسته‌اند. و با این حال، آن‌ها صرفاً به واسطه‌ی حضورِ اجتناب‌ناپذیرِ محیطِ ساخته‌شده (که ظرفیت احتمالی برانگیختن واکنشِ طیف گسترده‌ای از مردم را دارد)، بر محیط اطراف خود تأثیر می‌گذارند. به این ترتیب، لاتور با تحلیل جایگاه منتقد در نظریه‌ی انتقادیِ سنتی، بحث می‌کند که چرا هرگونه عاملیتِ واقعی برای عامل36 یا بازیگر37 ظرفیتِ ابراز پیدا نمی‌کند و خارج از حوزه‌ی نفوذ شرایط اجتماعی می‌ماند.

در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰، تفوری نیز درگیر پروژه‌ای بود که به تأثیرات جاه‌طلبی‌های اجتماعیِ آرمان‌شهریِ آوانگارد معماری می‌پرداخت. در تحلیل او، هر حرکت رادیکال معماری، علی‌رغم نیت‌های انقلابی‌اش، نه تنها در سرمایه‌داری جذب می‌شد، بلکه زمینه‌های جدیدی برای آن فراهم می‌آورد و پای سرمایه را به عرصه‌های جدید می‌گشود38. البته منتقدان تفوری این موضعِ او را به عنوان نوعی پوچ‌گرایی تفسیر کرده‌اند – موضعی که در آن معمار با سازوکار قدرت چنان هم‌دستیِ ناامیدکننده‌ای دارد که هرگونه تلاش برای اقدامات انتقادی از همان ابتدا محکوم به شکست است.

تصویر 3. برداشتی از دیدگاه تفوری درباره‌ی وابستگی معماری به نظام سرمایه‌داری و هم‌دستی با آن، که گویی فرصتِ هر کنش رادیکال را در خود می‌بلعد (Moline, 2022).

این بن‌بستِ امکان سبب شد تا برخی معماران، آرمان‌شهرهای اجتماعی را به نفع آرمان‌شهرهای صرفاً معماری کنار بگذارند. برای مثال مایکل هِیز39 و آیزنمن برداشت‌هایی خاص از تفوری را با طیف وسیعی از تأثیراتِ متفاوت ترکیب کردند و هر یک در مسیرهای کاملاً متمایزی پیش رفتند؛ هیز آن را در راستای پی‌ریزی نظریه‌ای برای انتقادی ‌بودن در معماری به کار برد و آیزنمن از آن برای تعریف نوعی فرآیند معماریِ خودآیین استفاده کرد. اما فصل مشترک رویکرد آن‌ها، حمایت از مقاومت40 در معماری بود41. هیز در مقاله‌ی مهم خود با عنوان «معماری انتقادی: در میانه‌ی فرم و فرهنگ»42، به دنبال راهی جدید برای تفسیر رابطه‌ی معماری با جامعه به طور عام بود. او استدلال کرد که دو روش متمایز برای درک رابطه‌ی معماری با چارچوب‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، رواج یافته است. در روش اول، معماری به طرزی ناامیدکننده هم‌دست و نمایانگر ساختارهای سیاسی غالبی محسوب می‌شود که آن را توانمند ساخته‌اند (سمت چپ)؛ و در روش دوم، معماری به عنوان سیستمی کاملاً جدا از بستر تاریخی خود درک می‌شود (سمت راست)43

تصویر 4. برداشتی از نقد هیز درباره‌ی دو موضع هم‌دستی کامل (سمت چپ) تا خودآیینی کامل (سمت راست) (Moline, 2022).

در واقع می‌توان مقاله‌ی هیز را جست‌وجوی جایگاه انتقادی معماری در میان مواضع خودآیین و جبرگرایانه دانست، یا چنان که سومول و وایتینگ در مقاله‌ی اثر داپلر می‌گویند، آن را تلاشی برای ترکیب تفوری (نماینده‌ی نقش هم‌دست) و کالین رو44 (نماینده‌ی نقش خودآیین) تلقی کرد45. هیز اما احتمال سومی را هم توصیف می‌کند که در آن معماری می‌تواند با قرارگیری در حد فاصل وابستگی فرهنگی و خودآیینی فرمی به گونه‌ای از مقاومت دست یابد. در این حالت، انتقادی بودن بدین معناست که معماری بدون قطعِ رابطه‌ی کامل با وضعیتْ در برابر کالایی‌شدن مقاومت می‌کند46.

تصویر 5. برداشتی از ایده‌ی آلترناتیوِ هیز درباره‌ی ظرفیت معماری برای انتقادی بودن از طریق نوعی مقاومتِ درگیرانه (Moline, 2022).

بخشی از مقاله‌ی اثر داپلر47 شاید، ادامه و پاسخی به متن پیشین هیز بود که در آن، به عبور از معماری انتقادی به سمت معماری پروجکتیو اشاره می‌کرد. سومول و وایتینگ در آن‌جا، مواضع انتقادی هیز و آیزنمن را به عنوان درگیری در یک مقاومتِ گرم و داغ بسیار شدید، نقد کرده و در مقابل، نوعی پرکتیس سردتر (کول‌تر) و عمل‌گرایانه‌تر از معماری پروجکتیو را پیشنهاد می‌دهند. به این ترتیب، درک هیز و آیزنمن از دیسیپلینی‌بودن با تمایل به خودآیینی، در مقابل یک درکِ پروجکتیو از معماری به مثابه ابزار و عامل می‌ایستد48. گویی این تغییرِ رویکرد، نوعی فاصله‌گیری از دغدغه‌ی معنای معماری49 است به سمت این‌که معماری چطور کار می‌کند50.

تصویر 6. برداشتی از معماری پروجکتیو که مقاومت انتقادی را کنار می‌گذارد تا بتواند بر آن‌چه معماری واقعاً انجام می‌دهد، تمرکز کند (Moline, 2022).

البته درباره‌ی امکان انتقادی‌ بودن در معماری، الگوی دیگری نیز از سوی هیلده هاینِن51 مطرح شده است. او پیش‌شرط لازم برای انتقادی‌ بودن به عنوان یک لحظه‌ی خودآیین را، آن لحظه‌ی طراحی، لحظه‌ی کناره‌گیری و لحظه‌ی گمانه‌زنی توصیف می‌کند. چنین لحظه‌ای از خودآیینی است که امکان طرح پرسش‌هایی انتقادی مانند «چه کسی می‌سازد و برای چه کسی؟» و «چه کسی سود خواهد برد؟» را فراهم می‌کند52. این نوسان بین تعامل یا انزوا در متن‌های جِرمی تیل53 نیز وجود دارد و آن‌جاست که او مدل «فرشتگان روسیاه»54 را پیشنهاد می‌کند که بر تعامل با واقعیت‌های زمختِ جهان و تمام درگیری‌های ناشی از آن استوار شده و با این حال دائماً بین تعامل و عقب‌نشینی نوسان می‌کند. البته عقب‌نشینی یا انزوا به عقیده‌ی تیل نیز بسیار مهم بود، زیرا فضایی را برای بروز برخی آلترناتیوها ممکن می‌کرد. در حقیقت این نوع از خودآیینی و مجاورتْ در نقش پشتیبانِ متقابل برای عملکردِ نقد کار می‌کند55.

تصویر 7. برداشتی از هیلده هاینِن که معتقد است اگرچه معماری کاملاً به ساختارهای قدرتِ جامعه وابسته است، اما فرآیند طراحی حاوی «لحظه‌ای» برای خودآیینی است که می‌تواند برای نقد وضعِ موجود استفاده شود (Moline, 2022).

ظاهراً پارادیم انتقادی فرض می‌کند فقط فرم‌های مقاومتِ تولید فرهنگی56 مهم‌اند؛ برای مثال مایکل هیز همه‌ی فرم‌های دیگر را در دسته‌ی فرهنگ قرار می‌دهد؛ از این منظر، فرمْ نوعی تصویر (صرف) از شرایط اجتماعی است. در عین حال، می‌توان استدلال کرد که برخی از فرم‌های تعبیه‌شده‌ی معماریْ مکانیسم‌های دیگری را نشان می‌دهند که از نظر فرهنگی مهم‌اند57 و این دقیقاً نقطه‌ای است که ممکن است خوانش معاصر از پرکتیس معماری، بینش‌های جدیدی را ارائه دهد: مواضع سیال‌تر58، بهره‌گیری از ایدئولوژی‌های کوچک که سیستم اعتقادی نیرومندی را در خود جای داده‌اند (البته فرض نمی‌شود که آن ایدئولوژی‌ها متضمن یک موضع کلی‌نگر برای پرکتیس باشند)، و در عین حال عمیقاً در فرآیندِ واقعی ساختن59 گنجانده شده‌اند. از طرفی، این مواضعِ سیال به دلیل ماهیت خود، برخی پیش‌فرض‌ها را هم تأیید و هم تضعیف می‌کنند. در واقع، ادعای لاتور مبنی بر این‌که نقد با امتناع از مطالعه‌ی خودِ ابژه، ما را از ابژه دور کرده، درباره‌ی همین مسئله‌ی معماری بود60 و در این میان، بحث پروجکتیو بیش از همه نشان می‌دهد که هنوز مکانیسم‌های خاصی (برای مداخله یا طرح‌اندازی) فعال‌اند61. به صورت خلاصه پیرامونِ چشم‌انداز پروجکتیو به معماری، شاید بتوان ظرفیتِ دست‌کم دو نوع مداخله‌‌ در واقعیت (با چهره‌های متفاوت) را شناسایی کرد: ۱. مداخله در پیشه‌وری، و ۲. مداخله در برنامه. ادامه‌ی متن با ذکر خلاصه‌ای ابتدایی از هر یک، تلاش می‌کند به شرح و بررسی بیش‌ترِ این دو گونه مداخله بپردازد.

۱. وقتی سومول و وایتینگ پیشنهاد می‌کنند نوعی عاملیت در معماری وجود دارد که می‌تواند از انتخاب بین جبر کالبدی62 یا ناتوانی63 فرار کند، گویی قصد داشتند به نوعی از ظرفیتِ مداخله اشاره کنند64 و نقطه‌ی قوت مقاله‌ی آن‌ها نیز این است که به معماری بازگشتند65. البته ممکن است این کار را به شیوه‌ای کمابیش پراکنده انجام داده باشند و از اثر داپلر و رسانه‌های «گرم»66 و «سرد»67 استفاده کرده باشند. با این حال، همه‌ی این‌ها معطوف به ابژه‌ی معماری و تمرکز بر آن بود، و معطوف به این ایده‌ی دیسیپلینی که بتوان به عنوان نوعی خبرگی68 درباره‌ی آن صحبت کرد. شرایور می‌گوید در این حالت، کسانی که پیشینه‌ای انتقادی دارند خواهد گفت که آیا با ورود مفهوم خبرگی صدای همه‌ی افراد فاقد این سطح از خبرگی انکار نمی‌شود؟ آیا فردِ خبرهْ واقعیت را تعیین می‌کند و آزادی بیان و اندیشه را از دیگری می‌گیرد؟ با این حال، او راهی برای خروج از این معضل پیشنهاد می‌کند که دقیقاً یکی از جنبه‌ها‌ی حیاتی از معماری است: ساختنِ ساختمان، خواه در ترسیم‌ها، مدل‌ها یا بنا69. موضوع اصلی بخش اول کتابِ ریچارد سِنِت70 به نام پیشه‌ور71 نیز اهمیتِ ساختن است که در بخش شماره‌ی ۱ متنِ پیشِ رو در قالب «مداخله در پیشه‌وری» تلاش شده است به آن پرداخته شود. سِنِت تصویر نسبتاً روشنی از این مفهوم در کتابش ارائه می‌دهد: پیشه‌وری موجب بیداریِ یکی از انگیزه‌های مانا و بنیادین انسانی می‌شود، یعنی میل به انجام خوب و شایسته‌ی یک کار به خاطر خودِ آن کار72.

۲. از سوی دیگر، وقتی از معماری پروجکتیو، از رسانه‌ی سرد (کول) و فردی نظیر کولهاس نام برده می‌شود، می‌توان با عینک دیگری به ظرفیت‌های بروز عاملیت نگاه کرد؛ دیدگاهی که پروژه یا بخش‌هایی از آن را به عنوان موقعیت‌هایی غیرقطعی برای تعبیه و انباشت روایت‌ها می‌پندارد. بخشی از این روایت‌ها می‌تواند درباره‌ی عاملیت طراح باشد و بخشی دیگر شاید مربوط به عاملیتی که در پروژه، به صورت آگاهانه با دیگری به اشتراک گذاشته می‌شود تا فضا از وضوحِ بالا و قطعی و تألیفِ یکتا فاصله بگیرد. این ظرفیت در بخش شماره‌ی ۲ متنِ پیشِ رو در قالب «مداخله در برنامه» پی گرفته شده است. فرشید موسوی نیز در مصاحبه‌ای پیرامون عاملیت احتمالاً به همین ظرفیت اشاره می‌کند73. او هدف نهایی عاملیت را ایجاد فضاهایی می‌داند که بتواند به گونه‌ای روابط بین افراد و فعالیت‌ها را به نفع رهایی از کارهای روزمره و روتین74 تغییر دهد. ارائه‌ی گزینه‌های جدید برای نحوه‌ی تعامل افراد با محیط، گشودن ظرفیت‌های نو و سُست کردن پیوند میان فرم و عملکرد75 از جمله تمهیداتی است که موسوی برای رسیدن به این هدف پیشنهاد می‌دهد. ایمان انصاری نیز در مقاله‌ای برای شماره‌ی ۶۱ نشریه‌ی لاگ76 (که ترجمه‌ی فارسی آن در همین شماره موجود است) مفاهیمی را مطرح می‌کند که به نوعی با این شکل از عاملیت ارتباط دارند. هرچند اون میان برنامه‌ی روایت و برنامه‌ی کنشْ مرز قائل می‌شود، اما به هر روی بازپس‌گیری عاملیت (به عنوان مؤلف، معمار و یا کاربر) را منوط به شکل‌دهی تحرکات اجتماعی77 از منظر معماری می‌داند. جالب است که از نظر او نیز این هدف از طریق نگاه ریزبینانه به اشیاء و وسایل کوچک و به ظاهر بی‌اهمیتی محقق می‌شود که ما را احاطه کرده‌اند. نهایتاً راهکار پیشنهادی انصاری «بازتعریف عناصر بنیادی معماری به منزله‌ی چیزهایی شناختی و عمل‌گرایانه و نیز برنامه‌ریزی مجدد الگوهای زندگی روزمره»78 است.

۱. مداخله در پیشه‌وری79

در حالی که مقاله‌ی سومول و وایتینگ مسیری را آغاز کرد که به شرایط خاص معماری باز می‌گشت و به آرامی بحث را از شرایط اجتماعیِ بیرونی و هم‌چنین نقش مشکوکِ نقد دور کرد، در کتاب پیشه‌ور، نوشته‌ی ریچارد سِنِت «ساختن»80 نقشی محوری در تأمل یافت81. او دامنه‌ی وسیعی از فعالیت‌ها را بررسی می‌کند که نه صرفاً نیازمند تأمل فکری بلکه مستلزم تسلط فیزیکی بر تکنیک‌اند؛ از کارِ زرگران و مجسمه‌سازان سنتی گرفته تا تکنسین‌های آزمایشگاهی و برنامه‌نویسان رایانه‌ای. اما تمرکز بر ساختن چگونه می‌تواند به تغییر بحث «انتقادی/ پروجکتیو» کمک کند. این نگرش دیگر از مدل‌های فکری صحبت نمی‌کند، بلکه از مشکلات عینی سخن می‌گوید و این‌گونه شکاف بین شرایط اجتماعی-سیاسی و کار طراحی و اجرا را پُر می‌کند82.

کتاب پیشه‌ور بر اساس این ایده‌ پیش می‌رود که ساختنْ نوعی تفکر است83. شاید بتوان این فرمول را بسط داد و گفت ساختنْ نوعی تفکر و ارزش‌گذاری است که بر اساس آن محصولِ ساخته‌شده ناگزیر بیانگر افکار و ارزش‌های خاصی می‌شود84، و این ارزش در ارضای صِرف برخی از کارکردهای از پیش‌تعیین‌شده خلاصه نمی‌شود. همان‌طور که وایتینگ نوشته است: «خبرگی ما در تعریف فرم‌ها، فضاها و مادیات نهفته است. ما نباید از نتایج و ذهنیت‌ها (شاید سوگیری‌ها)یی که بر چنین تعریفی دلالت می‌کند هراس داشته باشیم»85. درست است که مفهوم پیشه‌ور به‌طور معمول با یک حس پیشاصنعتی مرتبط است، و از این رو ممکن است با آن‌چه با توجه به تصور ما از نقش معماری در جامعه‌ی معاصر نامناسب تلقی ‌شود. با این حال، سِنِت مفهوم پیشه‌وری را گسترش داد و از ابزارآلات86 صرف فراتر رفت. در حقیقت اگر طرح پیشنهادی او فقط به عنوان یک فراخوان نوستالژیک برای بازگشت به پیشه‌وریِ قدیم دیده شود، بسیاری از نکات کتاب از دست می‌رود. او به اخلاقیات پیشه‌وری87 می‌پردازد و از برنامه‌نویسانِ اوپن‌سورسِ لینوکس88 به عنوان نمونه‌ای از تحقق معاصر آن (در حدود ۱۵ سال پیش) نام می‌برد. به این ترتیب، سِنِت مفاهیمِ خود را به ساختن با دست محدود نمی‌کند و سایر اشکال خبرگی را که با درک سنتی از پیشه‌وری هم‌سو نیستند نیز در بر می‌گیرد. مهم‌تر از همه، او در تقابل سنتی‌تر بین تولید فکری و پیشه‌وری این ایده را مطرح می‌کند که ساختنْ فارغ از تفکر نیست، و در واقع شامل تفکر می‌شود (این نگرش با ملاحظات مایکل اسپیکس89 درباره‌ی هوش طراحی بی‌ارتباط نیست. اسپیکس به شکلی از تفکر می‌اندیشد که از فرآیندِ ساخت ناشی می‌شود90. هم‌چنین با اندیشه‌های لاتور در «به من یک تفنگ بده تا معماری را به حرکت در بیاورم»91 نیز شباهت‌هایی دارد).

سِنِت طیف وسیعی از پیشه‌وری و فرم‌های خبرگی را در نظر می‌گیرد، زیرا به شکل واحدی از هنر یا شیئی که از آن حاصل می‌شود نگاه نمی‌کند، بلکه به مکانیسم‌هایی فکر می‌کند که این افراد به واسطه‌ی آن خبرگی ایجاد می‌کنند و از طریق آن می‌توانند در موردش به شیوه‌ای دقیق‌تر یا خاص‌تر صحبت کنند. تصور او از پیشه‌وری، مبتنی بر ایده‌ای از خبرگی همراه با پرکتیس تأملی92 است (و البته به عقیده‌اش حدود ده هزار ساعت زمان نیاز دارد تا سطحی از پیشه‌وری یا خبرگی رخ دهد). از نظر سِنِت، این پرکتیس (در فرآیند خود) به تعالی می‌رسد، زیرا یک پرکتیسِ مستمر است که با مشکلات خاصی درگیر می‌شود و به پیشرفت می‌انجامد. نه تنها باید دست به پرکتیس زد، بلکه باید اشتباهات را پذیرفت و از آن‌ها درس گرفت. به نظر می‌رسد ساعت‌های متمادیِ پرکتیس و تأمل، منجر به لحظه‌ای می‌شود که در آن فعالیتْ دیگر بخشی از حالت آگاهانه‌ی فرد نیست، بلکه به معنای واقعیِ کلمه در انگشتان، در صدا و در حرکات بدن امتداد می‌یابد؛ به مرور می‌تواند پیشرفته‌تر شود و در مسیر بهبودِ خود گام بردارد. سِنِت خاطرنشان می‌کند «همان‌طور که یک نجارْ گره‌های غیرمنتظره‌ای را در یک تکه‌ی چوب کشف می‌کند، یک سازنده نیز گل‌ولای پیش‌بینی‌نشده‌ای را در زیر یک سایت مسکونی پیدا می‌کند»93. برای مثال در پروژه‌ی موزه‌ی پل چوبی یوسوهارا94 از دفتر کنگو کوما و همکاران95، یک تکنیک سنتی تقریباً فراموش‌شده به چشم می‌خورد. پروژه سراغ این ایده می‌رود که چطور می‌توان بدون مصالحِ بزرگ، به یک کنسول بزرگ دست یافت. در واقع انباشتِ هانِگی96 (عنصر کربل‌مانند) و تکرار آن تا مقیاس یک پلْ بیانِ نویی از روش ساخت سنتی تو-کیو97 (قاب مربعی) را فراهم می‌کند که در ژاپن و چین به کار می‌رفت و برای تحمل بار از لبه‌ی بام‌ها ابداع شده بود. به این ترتیب، «ماسونری در چوب»98 به یک «ساختار ماسونری در چوب»99 تغییر مقیاس و ماهیت می‌دهد.

تصویر 8. اتودهایی از کنگو کوما برای نما و مقطع موزه‌ی پل چوبی یوسوهارا، ۲۰۱۰ (© Centre Pompidou, © Kengo Kuma & Associates).

در این زمینه می‌توان از دونالد شون100 نیز نام برد که با تألیف کتاب حرفه‌مند تأملی101، آغازگر مباحثی درباره‌ی رابطه‌ی میان پرکتیس و تأمل بود102. او به دو سطح از این رابطه اشاره می‌کند: یکی تأمل در عمل103 و دیگری تأمل بر عمل104. اولی هنگامی اتفاق می‌افتد که طراح مشغول طراحی است و به صورت ناخودآگاه از طریق تجربه می‌آموزد. تأمل در آن‌جا به طور ضمنی و در حین فرآیند طراحی اتفاق می‌افتد. اگر شرایطی فراهم شود که طراح در این مرحله، از روش‌های روتینِ انجامِ کار رها شود می‌تواند با خیالی آزاتر درباره‌ی شرایط و ظرفیت‌های بروزنیافته‌ی هر عنصرِ دخیل در طرح تأمل کند. در سطح دومْ طراح به نحوی گذشته‌نگر درباره‌ی آن‌چه طراحی کرده تأمل می‌کند و خودآگاهانه از تجربه‌اش می‌آموزد. به این ترتیب تفسیرهای غیرمنتظره‌ای که ممکن است هنگام مواجهه رخ دهد، نقش ویژه‌ای در ایجاد ظرفیت‌ها و حتی شکستن قوانین دارند105. در مثال سِنِت درباره‌ی موسیقی، زمانی که فرد مهارت نواختن یک نُت را به طور دقیق و بی‌نقص در هر بار ترکیب کرده باشد، می‌تواند شروع به زیر سؤال بردن استانداردهای موجود کند (برای جِین رِندل106 نیز زیر سؤال بردن استانداردهای موجود اهمیت بسیار زیادی دارد. اما باید ابتدا آن‌ها را به خوبی شناخت تا بتوان رعایت‌شان کرد و سپس زیر سؤال‌شان برد).

تصویر 9. موزه‌ی پل چوبی یوسوهارا، ۲۰۱۰ (© Kengo Kuma & Associates).

تمرکز بر فرآیند ساختْ بینش‌هایی را آشکار می‌کند که ممکن است هنگام تفکرِ محض بر یک مشکلْ مشهود نباشند. شاید رویکرد فردی چون پیتر زومتور107 مثال خوبی در این زمینه باشد. او که پرورش‌یافته‌ی بستری نظیر سوئیس، با آن سنت خاص و دقیق پیشه‌وری، است و سابقه‌ی کار نجاری و دست‌ورزی دارد گویی در پروژه‌های خود در پی دستیابی به چنین بینشی است. انگار می‌خواهد بداند که چگونه می‌شود درباره‌ی فرآیند ساخت، طوری اندیشید تا به دلِ طرح نفوذ کند (همان‌‌گونه که از منظر بسیاری از افراد، فرآیند طراحی جزء لاینفک تحلیل‌های معماری شده است)؟ آیا می‌شود این فرآیند را به نوعی درونی کرد که برخی از ظرفیت‌های عاملیت در آن ممکن شود؟ به این ترتیب، شاید به سبب تمرکز بر همین دیدگاه است که در پروژه‌ای مانند نمازخانه‌ی برادر کلاوس108، پس از اتمام بتن‌ریزی بر اساس قالبِ‌ تنه‌های چوبی، هم‌چنان پروژه تمام نمی‌شود و بخش مهمی از فرآیندِ درونیِ معماری آن (یک آتش‌سوزیِ کنترل‌شده درونِ حجم به مدت تقریبی سه هفته) جریان دارد. چه‌بسا معماری، با توجه به ابعاد سه‌گانه و محدودیت‌های زمینه‌ای بسیاری که دارد، استعداد بیش‌تری برای توجه به ساخت داشته باشد. این محدودیت‌ها شامل شرایطی مانند سایت، نور، فضا، بستر، مقررات، کارفرما و سنت‌های محلی می‌شود. در عین حال، ابژه‌ی معماری ممکن است پس از تحقق، آن تأثیری که در ابتدا تصور می‌شد را نداشته باشد، بنابراین نیاز به بازنگری و بازاندیشی دارد. علاوه بر این، پس از ساخته‌شدن، ابژه‌ی معماری به بخشی از بافتِ روزمره تبدیل می‌شود و با گذشت زمان ممکن است دوباره با ایده‌های جدیدی پیوند بخورد.

تصویر 10. ترسیم‌هایی از جزئیات پروژه‌ی نمازخانه‌ی برادر کلاوس (Schwartz, 2016).

شاید ایده‌ی نوعی خبرگیِ تأمل‌آمیز، این امکان را فراهم آورد که بدون نیاز به درگیری با مواضع مربوط به خودآیینی و انتقاد، درباره‌ی معماری و نقش انتقادی یا پروجکتیوِ آن بحث شود109. از یک سو، می‌توان گفت معماری دارای سطحی از خودآیینی است، یعنی کارفرما، شرایط اجتماعی، یا استانداردهای موجودْ همه‌ی مختصاتِ کار معمار را تعیین نمی‌کنند. در عین حال، به نظر می‌رسد که خودآیینیِ آن محدود است، مختصات ساختمان، حضور و عاملیت در غیاب کارفرما با ابهام مواجه است. البته به نظرِ شرایور اگر کافرمای خود را پیدا نکنید، نمی‌توانید یک مرکز تجارت جهانی بسازید. شما به کارفرماها، به مقررات و به بستر وابسته‌اید. با این حال معمار قادر به انجام کاری است که کارفرما نمی‌تواند، یعنی چیدنِ آن ساختمان110. مسئله،‌ این است که، به جای پاسخگویی از بیرون، درونِ دیسیپلین بایستیم و ظرفیت آن را شناسایی کنیم111. از این نظر، شرایور معتقد است که سِنِت روی شکلی از تولید معماری (خواه ایده‌ها و خواه بناهای تحقق‌یافته‌)112 سرمایه‌گذاری می‌کند که پیچیدگی شرایط معاصر را همان‌طور که در شیء ثبت شده است درک می‌کند113.

تصویر 11. نمازخانه‌ی برادر کلاوس حین ساخت، ۲۰۰۷ (© Peter Zumthor).

۲. مداخله در برنامه114

شماری از نظریه‌پردازان، ارزش پروژه‌ی معماری را در توان و قدرت ارتباطی آن به مثابه یک ابژه‌ی فرهنگی تصور می‌کنند. از دریچه‌ی این نگاه شاید هم‌دستی معماری با نیروهای سیاسی و اقتصادیِ غالب، به واقعیت نزدیک‌تر باشد115. کولهاس در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۰۹، می‌گوید «موضعِ ما این است، خواه ناخواه، جهانی‌شدن116 همان چیز عادی117 است، بنابراین شاید بهتر است خودتان را در آن جای دهید به جای این‌که تلاش کنید علیه آن عمل کنید یا جلویش را بگیرید. (البته) نه بدون انتقاد، اما…» 118. به نظر برخی، در معماریِ موسوم به پروجکتیوِ دهه‌ی 2000، حسی از واقع‌گرایی وجود دارد که معماری را از بن‌بستِ معماری انتقادی119 (جایی که نظریه‌ی معماری در دهه‌های 1980 و 1990 به سکون رسیده بود) خارج می‌کرد و آن را به مسیر شتابانِ سرمایه‌داریِ متأخر انتقال می‌دهد. این سرعت به حدی است که معماران چاره‌ای جز رفتن با جریان ندارند، گاهی اوقات از امکانات فرمال جدیدی که سرعت ایجاد می‌کند لذت می‌برند، و گاهی اوقات نیز شکاف‌هایی در ترافیک پیدا می‌کنند که به آن‌ها امکان می‌دهد ظرفیت‌های اجتماعی جدیدی را کشف کنند120. در این باره مارگارت کرافورد121 معتقد است که یک مؤلفه‌ی مهم‌تر از رابطه‌ی انسانی/غیر انسانی وجود دارد و آن عاملیت مؤثری است که یک عامل با نقش مکمل دارد؛ یعنی آن تأثیر واقعی که مثلاً یک زاغه‌نشین یا فروشنده‌ی خیابانی بر معماری می‌گذارد. این می‌تواند دستمایه‌ای برای ایجاد نوعی گسست و انتقاد آشکار از ساختار اجتماعی مستقر باشد. کرافورد معتقد است که از طریق شیوه‌های روزمره می‌توان روش‌های فکری موجود را به چالش کشید یا امکانات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جدیدی را آشکار نمود. او به این سخن اِرنست پاسکوچی122 ارجاع می‌دهد که می‌گوید فرهنگِ عامه‌پسندْ کار نظری را انجام می‌دهد123.

به سبب بازتعریفِ هانری لوفِور124 از مفهومِ فضا نیز، درک متفاوتی میسر می‌شود. بر اساس نظریات او، فضا را می‌توان به عنوان یک محصول اجتماعی تعریف کرد که تولیدِ آن (به تمامی) در اختیار متخصصان نیست، بلکه به مذاکره و تقابل دائمی بین همه‌ی عوامل اجتماعی بستگی دارد. از این منظر، وقتی مواد مختلف و برنامه‌های به‌ظاهر نامرتبط125 کنار هم قرار بگیرند، نوعی ظرفیت برای بروز عاملیت ایجاد می‌کنند. در حقیقت، گویی چنین آرایشی از برنامه‌ها در ابتدا دارای یک عاملیتِ پروجکتیو است. سپس عاملیت‌های بازیگران به ساختارِ صحنه در گذر زمان،‌ معانی و روایت126های جدیدی می‌افزایند که در ابتدا این کنش‌ها را در خود جای داده‌ است127. در این چارچوب، آن‌چه می‌تواند به عنوان قصد یا نقشِ معمار در پروژه‌ها وجود داشته باشد، عاملیتِ ضمنی اوست که اتفاقاً با صدایی رسا درباره‌ی فعالیت‌های کاربران صحبت نمی‌کند، بلکه فقط آن‌ها را مجذوب می‌کند یا توانمند می‌سازد تا فضا یا دست‌کم بخشی از آن را تصاحب کنند. و آیا این همان چیزی نیست که کولهاس درباره‌ی روایت می‌گوید: نیازی نیست با کلمات گفته شود، بلکه صرفاً با حرکات نشان داده می‌شود128. شاید بتوان استدلال کرد که معمار نحوه‌ی استفاده‌ی خاص از هر فضا را تحمیل نمی‌کند، بلکه با سازماندهی فضاها امکان بروز لحظات متضادی را فراهم می‌آورد که در آن کنش‌های اجتناب‌ناپذیر (از پیش‌تعیین‌شده) و غیرقابل پیش‌بینی در کنار هم رخ دهند.

در بخشی از کتاب عاملیت فضایی129 به نحوه‌ی «بسط دادن بریف‌ها‌»130 و قدرت نفوذ آن‌ها در ایجاد ظرفیت‌های عاملیتِ معماری اشاره شده است. از همان ابتدای هر پروژه، میان کارفرما و معمار رابطه‌ی قدرت خاصی شکل می‌گیرد. در اکثر اوقات، معمارانْ بریف را از کارفرما گرفته و به مقتضیات آن پاسخ می‌دهند. بریف‌های سنتی عموماً بر خلاف روح عاملیت عمل می‌کنند چون با تنظیم برخی پارامترها، تمایل دارند مسائلِ باز و ابهامات را تا حد امکان بسته و گزینه‌ها را محدود کند. از نقطه‌نظرِ عاملیت فضایی، بریف نه مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها بلکه فرصتی برای گشودن دامنه‌ی احتمالات131 محسوب می‌شود. معمولاً واضح‌ترین چیزی که در ابتدای کار ارائه می‌شود مربوط به مرزهای سایت است که علاوه بر مرزهای کالبدی، در بسیاری از موارد مرزهای فکری را هم گوشزد می‌کنند. این خطوطِ مرزبندی به معمار خاطرنشان می‌کند که وظیفه‌ی او توجه به فضای درون خطوط است و لازم نیست از آن فراتر برود. گویی این قلمرو «فراتر»132 دغدغه‌ی کارفرما نیست و احتمالاً نباید مسئله‌ی معمار نیز باشد. اما به نظر می‌رسد در همین قلمروهای «فراتر»، ظرفیت‌هایی برای عاملیتِ فضایی نهفته است. در این حالت، امر روزمره و مشاهده‌گریِ آن ارزش پیدا می‌کند، چرا که می‌تواند معمار را به قلمروی مواجهه با موقعیت‌های ناآشنا سوق ‌دهد. خروج از قوانین و مقرراتی که معمولاً بر تولید فضا حاکم‌اند، درک و تفسیر متفاوت‌تری از فضاها ایجاد می‌کنند، رو به شرایطِ متغیر گشوده‌اند و امکان انتخاب را فراهم می‌آورند. کار در چنین مسیری موجب فعال‌سازی بی‌قیدوبندِ هوش مکانی افراد می‌شود. و البته این فرآیند، در برخی لحظات، نقش افراد خبره‌ای133 که بریف‌ را تنظیم می‌کنند و اشخاص محلی134 و اهالی سایت، که ظاهراً همواره مسلط‌تر و داناتر از دیگران‌اند، زیر سؤال برود. در عین حال، این فرآیندْ معمار را در موقعیتی قرار می‌دهد که همواره برای مذاکره درباره‌ی ورود عواملِ غیرمنتظره آماده باشد.

تصویر 12. آسمان‌خراش به عنوان دستگاهی آرمان‌شهری برای تولید تعداد نامحدودی از سایت‌های بکر در یک مکان شهری واحد (Koolhaas, 1994).

این نگرش به بسطِ بریف، در سطح عام‌تر شاید یادآور نگاه کولهاس به برنامه135 به عنوان میانجیِ تولید پروژه باشد. به نظر می‌رسد برای کولهاس، این امر با کنار هم قرار دادن انواع فعالیت‌های مختلف انسانی تحقق می‌یابد که به طور بالقوه منجر به نوعی شیوه‌ی زندگی غیرمنتظره می‌شود، چیزی شبیه آن‌چه هنگام زندگی در یک کلان‌شهرِ شلوغ دست می‌دهد. او در متن مصاحبه‌ی معروف «دو معمار، ده پرسش درباره‌ی برنامه»136 می‌گوید برنامه به طور فزاینده‌ای برای من معنای دیگری دارد که به دستور کار137 نزدیک‌تر است. من تلاش کرده‌ام راه‌هایی را پیدا کنم که بتوانیم از انفعالِ معمار جلوگیری یا از آن اجتناب کنیم و منظورم از این مسئلهْ وابستگی او به دیگری است138. مفهوم برنامه نزد کولهاس و او.اِم.اِی139 تا حد زیادی متکی به تحلیل‌های کتاب نیویورک هذیانی140 است. او بررسی می‌کند که چگونه نیروها و فشارهای متنوع (توسعه‌دهندگان، محدودیت‌های منطقه‌بندی و اضطراب‌های کلان‌شهری) به منهتن شکل داده‌اند. کولهاس در تحلیل باشگاه ورزشی مرکز شهر141، بررسی می‌کند که چگونه انباشت فعالیت‌های مختلف انسانی (در قالب برنامه) می‌تواند گونه‌های متفاوت و هیجان‌انگیزی از زندگی و معماری ایجاد کند. این برهم‌نهی142 فعالیت‌های مختلف انسانی، همان‌طور که در مقطع ساختمان دیده می‌شود، امکان بروز نوعی زندگی غیرمنتظره را فراهم می‌کند. از این منظر چنین معماریِ آنارشی‌گونه‌ای143، شکلی تصادفی از برنامه‌ریزیِ144 خودِ زندگی است: در کنار هم قرار گرفتنِ خیال‌انگیزِ فعالیت‌های هر یک از طبقات باشگاه، قطعه‌ای جداگانه از یک طغیان بی‌نهایتِ غیرقابل‌پیش‌بینی است که در جهت تسلیم کامل در برابر ناپایداریِ قطعیِ زندگی در کلان‌شهر است145.

تصویر 13. مقطع باشگاه ورزشی مرکز شهر در کتاب نیویورک هذیانی، ۱۹۷۸ (Koolhaas, 1994) / نوارهای جداکننده‌ی زمین در طرح پارک دو لاویلت، ۱۹۸۲ (© OMA).

نیویورکِ هذیانی نه تنها تحلیلی درباره‌ی برنامه است بلکه گویی خودْ یک برنامه (به منزله‌ی نوعی دستور کار) است، دستورالعملی برای تولیدِ معماری. این را می‌توان در شماری از پروژه‌ها مانند طرح کولهاس در مسابقه‌ی پارک دو لاویلت146 مشاهده کرد که در آن، پارک از طریق مجموعه‌ای از زون‌های برنامه‌ریزی‌شده در نوارهای افقی سازماندهی می‌شود و مثل یک آسمان‌خراش افقی کار می‌کند. انگار همان باشگاه ورزشی مرکز شهر به صورت افقی چرخیده باشد. او آسمان‌خراش‌ها را در حکم دستگاهی می‌بیند که فضای داخلی آن‌ها، پذیرای ترکیبی از برنامه‌ها و رویدادهایی است که به طور مداوم و مستقل از یکدیگر در حال تغییرند، بی این‌که پاکتِ147 کلی را تحت‌تأثیر قرار دهند148. و این برنامه را به عنوان «لایه‌بندیِ برنامه‌ریزی‌شده روی زمین خالی برای تشویق هم‌زیستیِ پویای فعالیت‌ها و ایجاد رویدادهای پیش‌بینی‌نشده از طریق تداخل آن‌ها» تعریف می‌کند149.

کولهاس در همین رابطه می‌گوید چگونه می‌توان بر اساس تراکم افقی150، یک خازن اجتماعی به اندازه‌ی یک پارک طراحی کرد151. به این ترتیب، آسمان‌خراشْ مرجعِ اصلی نحوه‌ی چیدمان نوارها برای طراحی لاویلت در قالب یک خازن اجتماعی152 می‌شود. به عبارتی، اگر دیوار برلین و پروژه‌ی خروج153 ظرفیت برنامه‌ریزی‌شده‌ی یک تک‌نوار154 را تعیین می‌کنند، مقطعِ آسمان‌خراشْ فرآیند تکثیر نوارها را توضیح می‌دهد. بنابراین، تصادفی نیست که کولهاس از باشگاه ورزشی مرکز شهر به عنوان «یک خازن اجتماعی سازنده‌گرا155: ماشینی برای تولید و تشدید اشکال مطلوبِ مراودات انسانی» یاد کند156. هم‌چنان که در طبقات آسمان‌خراش‌ها دیده می‌شود، نوارها می‌توانند متحد یا بخش‌بخش شوند تا نیازهای برنامه را به صورت انعطاف‌پذیر در عین یک کلیت واحد برآورده سازند.

تصویر 14. ترسیمی از طرح پارک دو لاویلت، ۱۹۸۲ (© OMA).

کیپنِس157 جمله‌ای درباره‌ی کولهاس دارد که بی‌ارتباط به این بحث نیست158؛ او می‌گوید که نسخه‌ی کولهاس از آزادی، نه مقاومتِ آشکار در برابر اقتدار، بلکه نوعی خرابکاریِ برنامه‌ریزی‌شده است159. معماری او به دنبال فوران رویدادها، مواجهه‌های اجتماعی و فرصت‌هایی برای کنش است. به جای طراحی با سلسله‌مراتب خاصی از فضاها و روایت‌های حرکتِ فضایی در ذهن، عموماً به سمت ساختاری فضایی پیش می‌رود که امکان انتخاب‌های متعدد را برای جریان و برخورد عابر پیاده فراهم کند. به این ترتیب، می‌خواهد برنامه‌ریزی صُلب160 را به جریان‌ها و رویدادهایی غیرمشخص بدل کند161. چنین تلاشی را می‌توان در کتابخانه‌ی مرکزی سیاتل162 مشاهده کرد؛ کولهاس در آن‌جا از اصلاح ژنتیکیِ هم‌پوشانیِ ترازها در ساختمان‌های معمولِ بلندمرتبه‌ی آمریکایی صحبت می‌کند. به نظر می‌رسد که استراتژی طراحی در آن‌جا انباشتِ متناوبِ خوشه‌هایی برنامه‌ریزی‌شده163 به شکل ترکیبی از توده‌ها و خالی‌ها روی یکدیگر باشد: قرارگیری خوشه‌های ناپایدار برنامه‌ریزی‌شده (چهار خالی) در میان خوشه‌های پایدار برنامه‌ریزی‌شده (پنج توده‌)164.

تصویر 15. کتابخانه‌ی مرکزی سیاتل، تغییر برنامه‌ی اصلی با خوشه‌های برنامه‌ریزی‌شده (چپ: پنج خوشه‌ی پایدار / راست: چهار خوشه‌ی ناپایدار میان آن‌ها)، ۲۰۰۴ (© OMA).

طراحی کتابخانه‌های ژوسیو165 نمونه‌ی دیگری از این نوع مداخلات است. کولهاس می‌گوید ویژگی ساختمان این است که مقطع‌های هر تراز طوری دست‌کاری شده‌اند که با ترازهای بالا و پایین تماس پیدا کنند. او توضیح می‌دهد که حوزه‌ی عمومی و مسیرْ هم‌چون شهر، ماناتر است در حالی که عناصر میان‌افزا166 (اِلمنت‌های کتابخانه) را با معماری‌های منفرد و مستقل، قابل قیاس می‌داند و به این ترتیب نتیجه می‌گیرد که در این ساختار، برنامه می‌تواند به طور مداوم تغییر کند، بدون این‌که بر کاراکتر کلی تأثیر بگذارد. پروژه برای بازدیدکنندگانی که در این مسیر قدم می‌زنند ظرفیت بروز سناریوها و اتمسفرهای متعددی را فراهم می‌آورد، یا همان‌طور که کولهاس توصیف می‌کند، بازدیدکننده به یک پرسه‌زنِ بودلری167 تبدیل می‌شود که دنیایی از کتاب‌ها و اطلاعات را بررسی می‌کند و به واسطه‌ی آن – سناریوی شهری – اغوا می‌شود168.

در مقیاس برنامه‌ریزی شهری نیز، تراگ مورتن169طراحی را به منزله‌ی یک نوع داستان‌گویی متقاعدکننده170 می‌داند. از این منظر، عاملیت طراح شهری نه در قالب قدیمی معمار-قهرمان بلکه در نقش یک کیورِیْتور171 یا تسهیل‌گر دیده می‌شود که صداهای مختلف و مولدینِ روایت‌ها را جهت انتخابْ سبک و سنگین می‌کند؛ چنان که گویی واسطه‌ای است میان روایت‌های بالقوه متعارض172. از سویی دیگر، این نگاه شبیه دیدگاه سازنده‌گرایی173 و چیزی است که از آن تحت عنوان فرآیند ساختِ مشترکِ داستان‌های کلامی174 یاد می‌شود و به طراح اجازه می‌دهد درباره‌ی ارزش‌های متضاد، بدون نیاز به حذف آن‌ها175، بحث و مذاکره کند176. این موضوع در بستر طراحی شهر صرفاً معطوف به استخراج گنجینه‌های دانش محلی در قالب فرمِ روایی نیست، بلکه متوجه فعالیت‌های هر روزه‌ی حرفه‌ی طراحی شهری است که خود را در قالب مذاکره‌ای میان خطوط داستانیِ متفاوت نشان می‌دهد. از این منظر، تعبیه‌ی‌ ابهاماتی عمدی در بطن حرکات و اعمال (برای درجات متفاوتی از تفسیر معانی)، ممکن است افراد را توانمند سازند تا در ارتباط خود با محیط‌های ساخته‌شده، به ایجاد امکان شکل‌گیری لحظاتی جمعی برای کنشِ بازیگران عاملیت در فضا منجر شود که در غیر این صورت به دست نمی‌آمد177.

تصویر 16. دیاگرامی از کتابخانه‌های ژوسیو، ۱۹۹۲ (© OMA).

به نظر می‌رسد نقد در نظریه‌ی انتقادی (به دنبال مارکسیسم و مکتب فرانکفورت178) غالباً با مقاومت179 و نفی180 گره خورده است، در حالی که بحث‌های اخیر نشان می‌دهد شاید بتوان با کاهش تمرکز بر مقاومت، بیش‌تر به گونه‌ای نقد از درون181 پرداخت و با تأکید وایتینگ بر خبرگی معماری182، نظریه را به رابطه با تولید واقعیِ معماری بازگرداند. در واقع تمایل به پذیرش این‌که چیزی باید تعریف یا مشخص شود تا تأثیر بگذارد، در قیاس با موضع دائمیِ مقاومت، امکان تعامل فعال‌تر با جهان را فراهم می‌کند. پروجکتیو تلاش می‌کند معماری را در موقعیتی بازسازی کند که کم‌تر ساختارشکنانه و تحلیلی، و بیش‌تر درگیرِ فرآیند ساخت183 باشد، که این به ناگزیر پیچیدگی‌های پیش‌بینی‌نشده و رویکردهای جدیدی را آشکار می‌کند (البته شرایور گوشزد می‌کند که با وجود این تمرکز بر ساخت، معمارانِ معاصر آمادگی ندارند بینش‌هایی را که در سال‌های گذشته از طریق توجه مداوم به نقد به دست آمده لغو کنند184). به این معنا، پروجکتیو حول محور مقاومت نمی‌چرخد، بلکه هدف آن ترکیب نقد و گنجاندن آن در بافت فرهنگی، از طریق استفاده‌ی ماهرانه از کیفیت‌های زیبایی‌شناختی185 است. یا چنان که گفته شد، بیش‌تر شبیه نوعی درجه‌بندی مجددِ امر انتقادی به قصد مداخله در واقعیت می‌ماند، نه کنار گذاشتنِ آن.

منابع

  • Ameel, L. (2020). The narrative turn in urban planning: Plotting the Helsinki waterfront. Routledge.
  • Awan, N., Schneider, T., & Till, J. (2013). Spatial agency: Other ways of doing architecture. Routledge.
  • Baird, G. (2004). Criticality and its Discontents. Harvard Design Magazine, 21(2004), 1-5.
  • Bouchez, H. (2005). Playtime with Rem Koolhaas. A+ U Architecture and Urbanism, (419), 120-123.
  • Cunningham, D. I., & Goodbun, J. (2009). Propaganda architecture: interview with Rem Koolhaas and Reinier de Graaf. Radical Philosophy, 154, 35-47.
  • Hays, K. M. (1984). Critical architecture: Between culture and form. Perspecta, 21, 15-29.
  • Heynen, H. (2007). A critical position for architecture?. In Critical architecture (pp. 68-76). Routledge.
  • Kaminer, T. (2016). The efficacy of architecture: Political contestation and agency. Routledge.
  • Kipnis, J. (1996). Recent Koolhaas. El Croquis, 79, 26-31.
  • Koolhaas, R. (1994). Delirious New York: a retroactive manifesto for Manhattan. The Monacelli Press.
  • Koolhaas, R., & Kwinter, S. (1996). Rem Koolhaas: Conversations with Students (No. 30). Princeton Architectural Press.
  • Koolhaas, R., & Mau, B. (1997). S, M, L, XL. The Monacelli Press, LLC.
  • Latour, B. (2004). Why has critique run out of steam? From matters of fact to matters of concern. Critical inquiry, 30(2), 225-248.
  • Lloyd, P., & Oak, A. (2018). Cracking open co-creation: Categories, stories, and value tension in a collaborative design process. Design Studies, 57, 93-111.
  • Macarthur, D. (2017). Reflections on Pragmatism as a Philosophy of Architecture. FOOTPRINT, 105-120.
  • Miljacki, A., Lawrence, A. R., & Schafer, A. (2006). 2 Architects 10 Questions on Program: Rem Koolhaas+ Bernard Tschumi. Praxis, 8, 6-15.
  • Moline, H. D. (2022). The Realistic Utopia. Maintaining Criticality in Architectural Practices of Participation (Doctoral dissertation).
  • Schön, D. A. (1983). The reflective practitioner: How professionals think in action. Routledge.
  • Schrijver, L. (2009). Whatever Happened to Projective Architecture? Rethinking the Expertise of the Architect. Footprint, 123-128.
  • Schrijver, L. (2011). Architecture: projective, critical or craft?. In Architecture in the Age of Empire: 11th International Bauhaus-Colloquium Weimar (pp. 338-353).
  • Schrijver, L. (2015). Design for values in architecture. Handbook of ethics, values, and technological design, 589-611.
  • Schwartz, C. (2016). Introducing architectural tectonics: Exploring the intersection of design and construction. Routledge.
  • Sennett, R. (2008). The craftsman. Yale University Press.
  • Silva Pinteño, J. (2021). ‘Agency’ & ‘Proyective’ (R)edefinir los marcos de la teoría(s).  Trabajo Fin de Grado / Proyecto Fin de Carrera, E.T.S. Arquitectura (UPM).
  • Somol, R., & Whiting, S. (2002). Notes around the Doppler Effect and other Moods of Modernism. Perspecta, 33, 72-77.
  • Sugeta, T. Agency. Enabling or Constrained? Thinking Agency in Architecture Through the Built Works of Rem Koolhaas. (2014). (Doctoral dissertation, MA Thesis, University of Westminster, London 2014, S. 17. 27 Till, Architecture Depends).
  • Thuer, J. E. G., & Nam, S. T. (2024). Reformulating Koolhaas’ strategy of the void. Journal of Asian Architecture and Building Engineering, 23(4), 1184-1217.
  • Till, J. (1998). Architecture of the impure community. Occupying architecture: Between the architect and the user, 61-75.

Whiting, S. (2003). Going Public, Hunch, The Berlage Institute Report, 6/7(Summer 2003), pp. 497-502.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *